تبليغاتX
به خود آ(خدا)

به خود آ(خدا)

به خود آ(خدا)

به خود آ(خدا)-

به خود آ(خدا)-روزها فکر من این است وهمه شب سخنم از کجا آمدم آمدنم بهرچه بود./.
بخوانید تا به یقین نرسیده اید باور نکنید !!زیرا اگر چنین کنید دوباره گرفتار مذهب دیگری میشوید./.
به دوستان دیگر این وبلاگ را معرفی کنید.روزی فرا می رسد ـ آنان که شعار خداپرستی میدهند باید بمیرندزیرا آنان تا مادامی زنده اند که من و تورا وعده بهشت وترس جهنم دهند
به خود آمدن یعنی همه چیز وهمه چیز یعنی عشق وزیبایی یعنی خود آ ...یعنی خدا

مرجع:کپی شده از سایت دانلود کتابهای اشو


http://www.oshods.com/index1.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:22  توسط به خود آ(خدا)  | 

چند ترجمه!از اشو1

چند ترجمه!

 

 

 

سوال مهم از اشو

 

سوال:  اشو عزیزم،  بسیاری از روشن ضمیران معاصر (زمان شما) مانند راما ماهاراشی، مهربابا، گرجیف، کریشنا مورتی و.. روی مردم کار میکنند اما مردم به جای اینکه جذب آنها شوند بیشتر از آنها زده میشوند اما توسط شما نه!؟ اشو محبوب لطفا بگویید چرا شیوه کار شما بقیه آنها متفاوت است و مردم بیشتر جذب شما میشوند!؟

 

 

این سوال بسیار اساسی و مهم است.

اتفاقات زیادی در ذهن مردم اتفاق میافتد. و آنها به یک بصیرت عمیق جهت کار کردن با یک استاد متفاوت نیاز دارند

ما هر یک از استاد هایی که شما نام بردید را جداگانه و بطور خلاصه تفسیر میکنیم!

رامان ماهاراشی یک عارف بلند مرتبه است اما یک استاد ضعیف. و شما باید این را بفهمید که عارف یک چیز است و مرشد چیز دیگر و این کلی تفاوت دارد.

از هزاران عارف ممکن است یک از آنها مرشد و استاد باشد

نهصد و نود و نه تای آنها تصمیم به سکوت میگیرند. بینش هریک متفاوت است. تقریبا برای آنها غیر ممکن است که آنچه برایشان رخ داده را برای دیگران توضیح دهند  و درک این موضوع کمی مشکل است که از تجربه غیر قابل بیان سخنرانی کنی! دیگران ممکن سو تعبیر کنند.

طبیعا شخصی که به اوج غایی وجودش میرسد (روشن ضمیر) نمیتواند به طور صحیح آنرا از طریق کلمات به هرکسی بیان کند. رنج و تحمل صدها زندگی از زندگی با مردم بدخبت را تحمل کرده است، زندگی با انواع و اقسام مشکلات و به طور کورمال در تاریکی راه رفتن برای پیدا کردن هیچ. و این مردم وقتی به نور رسیدند آنگاه آنرا درک میکنند. و مردم نابینایی که هیچوقت نور را ندیدند و فقط به آن باور دارند چگونه باید آنرا برای آنها توضیح داد.

در روزگار قدیم یک فیلسوف که مرد کوری بود، در خانه ای که کاملا تاریک دنبال گربه سیاهش میگشت که در آنجا نبود و آن جستجو همچنان ادامه دارد...

بعد از زمان های بسیار زیاد و خسته کننده، کسی از قله های آگاهی باید میامد، برای اولین بار زندگی با آرامش باید بوجود بیاید.  و باید تصمیم بگیرید مثل دیگر مردم نابینا نباشید. مردم متعصب و ناشنوا هیچگاه شما را درک نمیکنند، چه کسی باید آنها را متقاعد کند، چه کسی شما را به صلیب کشد، چه کسی رنج بیشتر برایت درست کند، چه کسی اینقدر دردسر و بدبختی برایت درست کند؟

شما نمیتوانید تمام آن 999 عارف را که تصمیم به سکوت گرفته اند را مقصر بدانید، این خارج از توانایی آنهاست. این وظیفه آنها نیست، آنها بهیچ وجه مدیون هستی نیستند، برای چه باید آنها را به این آلوده کرد، در این دیوانه خانه در دنیا.

رامان ماهاراشی در غار کوهستانی خودش در تمام عمر زندگی کرد، او راجع به دنیا بی تفاوت بود، او کاملا از این وضع خسته شده بود، طبیعا هیچ کسی بر ضد او بلند نمیشود!

او هیچگاه چیزی بر خلاف خرافات نگفت، بر علیه هیچ دروغ و باور و اعتقادی سخنرانی نکرد. از هیچ مذهب و سیاستی انتقاد نکرد. او شورشی نبود. او تمایلی به رسیدن شما به وجود خودتان نداشت. هیچ تلاشی برای ایجاد جامعه ای بهتر نکرد.

او حتی ذره ای علاقه به این نداشت که تجربه خودش را با دیگران شریک شود. او مانند یک چاه آب بود! اگر شما تشه اید شما نیاز به پیدا کرد راهی به آب دارید، شما باید سطل را پیدا کنید و بعد از آن طناب را پیدا کنید، و بعد میخواهید به آب داخل چاه برسید، . اما نمیتوانید آب را بردارید! آب توجهی به شما و تشنگیتان نمیکند! کار او مانند این است که تشنه لب چشمه ببرد و تشنه تر برگرداند!

طبیعی است که کسی از رامان ماهاراشی انتقاد نکند، او در سکوت زندگی کرد، خیلی آرام. او برخلاف چیزیهای ضد بشریت نبود، او امید بخش به هیچ انسانی نبود، هیچ تلاشی برای انسانیت نکرد. او به وضع خودش راضی بود و او با دنیا خداحافظی کرد.

مهربابا با دنیا مانند رامان ماهارشی خداحافظی نکرد اما او فقط به رشد روحانی شما کار داشت، اما شما فقط روح نیستید و بدن نیز هستید و او به کل وجود شما کاری نداشت؛ نمیشود بدن، دین، تحصیلات، جامعه، سیاست و ... را ول کرد و فقط به روح توجه کرد، این یک جدا سازی است.

او فقط علاقه به رشد روحانی شما داشت، اما رشد روحانی به همه چیز مرتبط است. این به خیلی از چیزهای دیگر وصل است. مگر اینکه تمام ساختار شما عوض شود.

مگر اینکه تمام سیستم بدن و ذهن و باور و ... عوض شود. چیزهای بسیار زیادی وجود دارد که باید درست شود. فقط میتوانی یک صدای ضعیف از وجودت را بشنوی.

مهربابا خواهان رشد روح بود بدون توجه به هیچ چیز دیگر. طبیعا کسی بر علیه او بر نمی خیزد. در واقع تمام مسائل مهم و بر علیه بشر نمیگذارند همچین چیزی اتفاق بیافتد که تو رشد روحانی کنی، تو با وضع کنونی نمیتوانی هیچ الوهیتی را درک کنی، البته یک راه میان بر است! مگر اینکه مواد مخدر مصرف کنی!! که این ایده ای اشتباه است. تو نمیتوانی هیچ رشد روحانی کنی مگر اینکه همه چیز باهم درست شوند و یک انقلاب روانی عمیق صورت گیرد.

مهربابا بیشتر عمرش را در سکوت بود. او هیچگاه صحبت نکرد. تمام آنچه را که او میخواست بگوید توسط منشی اش نوشته میشد. در حال حاضر راهی وجود ندارد که بفهمیم آیا منشی او چیزهایی که نوشته از مهربابا بوده یا  از ذهن خودش!

او برای دیدن من نیز آمد، من کاملا به چشمهایش نگاه کردم و ازش پرسیدم، آیا تمام این چیزها که نوشتی از ذهن خودت است؟ میتوانی این را ثابت کنی، میتوانی پیامی که به آن یقین دارید را به صورت تله پاتیک (فرا ذهنی) بهم بگویید؟

او کمی دست پاچه شد و گفت، من نمیتوانم هیچ چیزی را به طور یقین بگویم اما اینکه چطور آنها را احساس میکنم- آن پیامها توسط من داده شده.

اما احساس شما... آیا شما خسته اید از اینکه راهی برای اثبات اینها توسط مهربابا وجود ندارد؟  او صحبت نکرد، این حقیقت دارد، اما او از امضای خودش (دستخط) استفاده کرد. شما میتوانید کتابهایتان را نگه دارد، او سخنرانی نکرد، اما او میتوانست بشنود! شما باید از او بپرسید، من باید کتابی بنویسم و احساس میکنم که این از طرف شما و به اسم شما است، لطفا فقط پایین آن را امضا کنید، سپس من میتواند به کل دنیا بگویم مهربابا با من موافق است و این هم روشی است...!!

مهربابا از یک برد کوچک که کل الفبا روی آن بود برای گفتن پیام های کوتاه استفاده میکرد. شما باید متمایل به گرفتن برکت از او باشید و او دستش را روی برد الفبا میگذارد و انگشتش را روی این کلمات میگذارد: ب ر ک ت ی ا ف ت ی د (برکت یافتید) و آنگاه شما برکت یافته میشوید!!!

اگر او میتواند از طریق این برد (تابلوی الفبا) به شما برکت دهد، میتواند از طریق همین برد بگوید بله یا خیر، اما اما هیچوقت سوال نپرسیده. در واقع منشی او ممکن است از دست او  نگران شود که اگر او نه بگوید!

حالا چه کسی مخالف این مرد است؟ مردی که صحبت نمیکند بر خلاف هیچ چیز نیست، تمام کار او کمک به روح شماست. و این فقط از طریق سکوت است. شما میتوانید کنار او با سکوت و آرامی بنشینید.

در حال حاضر تعداد بسیار کمی از مردم دنیا هستند که قادرند سکوت را درک کنند. یک مرشد اول باید به شما یاد دهد که چطور ساکت شوید، و چطور در مرکز وجود قرار بگیرید و سپس شما قادر خواهید بود در سکوت به او گوش دهید. گوش دادن این نیست که شما صدایی بشنوید این به صورت تله پاتیک (فرا ذهنی) است .

مهر بابا هیچگاه کسی را جهت گرفتن مطلب به صورت تله پاتیک آماده نکرد. و به نظر میاید این کاملا بی فایده بوده. او از زبانی استفاده کرد که اکثر مردم قادر به درک آن نیستند! او میبایست از همان زبان رایج مردم استفاده میکرد، اگر من بخواهم چیزی به تو بگویم از آن زبانی که میتوانی آن را بشنوی و متوجه شوی سخن میگویم. اگر تو بتوانی سکوت را درک کنی، من نیز با سکوت با تو صحبت میکنم. در غیر اینصورت؛ مگر اینکه بخواهم تو را گول بزنم...!

اما در اطراف مهربابا هیچ اتفاقی نیافتاد.

او  مرد بزرگ و مهمی بود اما او تصمیم به سکوت گرفت مانند رامان ماهاراشی.

اما او نمیتوانست در یک مکان بماند، او هنوز دنیا را ترک نگفته بود، او راجع به این فکر میکرد که چطور سالکی های بیشتری پیدا کند. او حرکت کرد به دور دنیا برای پیدا کردن مریدان بیشتر. ولی فکر میکنم چیز زیادی پیدا نکرد. او فقط مانند آتش کده ای بود که دورش او را ستایش میکردند برای اینکه به او علاقه داشتند.

و در شرق این ایده وجود دارد که اگر شخصی روشن ضمیر شود او شما را برکت میدهد، هر میل و درخواستی یک روز به حقیقت میپیوندد. جهان هستی هیچگاه نمیتواند به هوشیاری و روشن بینی نه بگوید. برای یک روشن ضمیر، تمام هستی همیشه بله است (راضی کننده) . یک همزمانی عمیق است.

مردمی که دور مهربابا جمع میشدند جستجو گر (سالک) نبودند، آنها مردمی بودند که خواهان، مقام، پول، قدرت، اعتبار.... و تمام چیزهای اشتباه بودند. و این موضوع سرگرم کننده ای بود برای رویا بافی و برای صحبت نکردن، او مخالف هیچ چیز ضد بشریت نشد. برای چه دولتها باید با او مقابله کنند؟ برای چی مذاهب بر علیه او بلند شوند!؟

سوالی وجود ندارد – این طور مردم کاملا بی خطر هستند.

سومین در این لیست جرج گرجیف است. او منحصر ترین مرشدی است که دنیا به خود دیده است! اما این منحصر بودن وی فاصله ای بین او و بشریت بود. تمام روش های او صحیح بود، اما در راه سیر و سلوک این راه طولانی بود و او این را نیز بسیار طولانی تر میکرد!

 

در واقع  او یکی از سختگیر ترین بود و فقط او به دنبال جستجوگر واقعی بود.

آیا حاضری به انتهای دنیا برسی یا میخوای یک تاجر بمانی؟ شما راهی میخواهستی تا راجع به این مرد بفهمید، اما وقت او را تلف میکردن و شما نیز به دنیا بر میگشتید. او باید به دنبال آنهایی میگشت که در این راه حاضر بودند بمیرند، اگر اینچنین بود این تنها راه برای فهمیدن حقیقت است.

طبیعا دور او  گروه بسیار کوچکی از مردم بودند

و او هیچ علاقه ای به انقلاب جمعی نداشت.

تنها علاقه او به متبلور شدن فرد بود، این کافی بود که به آنها چهره واقعیشان را نشان دهد، به آنها کمک کند تا وارد بعد بی زمانی شوند و ابدیت را حس کنند. اما این انتخاب ضعیف است. کسی این را انتخاب نمیکند. برای همین تعداد بسیار اندکی دور او بودند و حاضر بودند هر ریسکی را بکنند تا به وجود برسند.

گرجیف هیچ گاه علاقه ای به این نداشت تا مردم خفته را سریعتر از خواب بیدار کند.

رامان ماهاراشی به این علاقه نداشت.

گرجیف نه تنها به این علاقه نداشت، او محکوم میکرد که بقیه روح هم ندارند! او تنها کسی در تاریخ است که گفته مردم خواب روح ندارند! و تا زمانی که روشن ضمیر نشوند روحی نخواهند داشت. روح یک پاداش است، تو با روح زاده نشده ای، اما این قابلیت را داری که اگر سعی کنی آن را بدست بیاوری!

طبیعی است که هیچ کلیسا و حکومتی رنجور نمیشود از او، اگر مردی بخواهد دو گروه 12 نفری درست کند، این نگران کننده نیست.این اصلا خطرناک نخواهد بود. او چشم و هم چشمی نمیکرد جهت تشکیل گروه بزرگتر! و او برای خودش کار میکرد، طبیعا او نمی تواند با میلیونها نفر کار کند!

آنها جمع بسیار کوچکی بودند، تمام نام آنها را میتواند در یکی دو خط نوشت! آنها به دنیای بشریت تعلق نداشتند. فقط در حاشیه بودند. یک گروه کوچک... آنها برای هیچکس خطرناک نبودند.

و میرسیم به نفر چهارم، جی کریشنا مورتی، میتوانست خطرناک باشد، میتواست مصلوب شود. او هوش بسیار بالایی نسبت به دیگر مسیحیان داشت. و نبوغ او حتی بالاتر از سقراط بود. اما به خاطر یک وسواس فکری او ضد هر سازمانی شد. او با تمام تشکیلات مخالف بود.

طبیعا تو میتوانی فکر کنی اگر او با تمام تشکیلات مخالف بود و بر علیه تمام تجمعات بود. و بهمین دلیل او هیچ سازمان و یا گروهی برای خودش بوجود نیاورد.

یک نفر برای نود سال به طور مستمر دور دنیا گشت. چه کسی به این اهمیت میدهد؟

 

هفتصد میلیون کاتولیک پی کار خود هستند و کی خودش را به دردسر می اندازد که یک نفر بر علیه تمام تشکیلات آنها صحبت میکند و چه کسی به او گوش میدهد؟

در هندوستان او در دهلی نو، بمبئی و آدیار مدراس صحبت کرد. اما این کل هندوستان نیست، نهصد میلیون نفر فقط در این سه شهر زندگی نمیکنند! و حتی اکثر مردم بمبئی هم به او گوش نمیدهند- بیشتر از سه هزار نفر به او گوش نکردند. و این سه هزار نفر چه کسانی بودند؟ همانهایی که چهل پنجاه سال است به او گوش میدهند. او به طور یکنواخت راجع به یک چیز صحبت میکرد و همان مردمان هم پیوسته به او گوش میدادند.

در واقع هیچ کسی او را درک نکرد و نفهمید او چه میگوید!

او تقریبا برای او یک تفریح شده بود و یک دوست دارم که قبل از مرگش او را دیده بود و او این را به وی گفته بود: چیزی که به من ضربه میزنه این است که این یک سرگرمی شده برای مردم و نه بیشتر از این. تعداد کمی از مردم از منطق من لذت میبرند و تمامش همین است.

و حالا او مرده است، نود سال تلاش او در هوا ناپدید شد.

دولتها و حکومت ها با من مخالف هستند برای اینکه من بر علیه آنها هستم!

تمام ادیان و مذاهب بر علیه من هستند زیرا من مخالف آنها هستم.

رهبران سیاسی از دست من آزرده هستند برای اینکه من گفته ام آنها آدمهای بیخود و ضعیفی هستند، برای اینکه من یک واقعیت روانشناسی را گفته که افراد بیمار و ضعیف به قدرت علاقه دارند. مردمی که از عقده حقارت رنج میبرند به دنبال قدرت، مقام، نخست وزیر و رئیس جمهور شدن هستند.

این افراد نیاز به یک بیمارستان روانپزشکی دارند و آنها در دنیا زیاد هستند.

 

من با تمام مذاهب مخالف هستند زیرا من برای دیانت هستم و مذاهب سدی هستند برای خلق شدن انسان با دیانت.

به مسیحیت نیاز نیست، و نه هندو، نه محمدی، نه یهودی،... آنها فقط مانع پیشرفت روحانی هستند.

چه نیازی به صداقت، خلوص، سکوت، عشق،... هست، زندگی یک خوشی است، زندگی یک جستجوی عمیق برای هوشیاری و آگاهی است. و این کیفیت توسط مسیحیت، یهودیت، جنیسم، بودایسم و.. اتفاق نمی افتد.

به مدیتیشن نیاز است، اما مراقبه یک امتیاز اختصاصی جهت فروش نیست.

بدیهی هست که تمام مذاهب بر علیه من باشند و از من دلخور باشند. برای اینکه من اولین کسی در کل تاریخ هستم که میگویم مذهب از پیشرفت بشر در زمینه روحانی ممانعت میکند و جلویش سد میسازد تا به وجود غایی خودش نرسد. آنها وسیله ای از طرف خدا نیستند بلکه آنها آنها دشمن خدا هستند. پاپ ها و خمینی ها و شانکارا چاریا ها و .... آنها نماینده خدا نیستند. آنها ممکن است نماینده شیطان باشند! برای اینکه آنها مردمانی هستند که بشریت را از هم جدا میکنند، و چه کسی برای قرنها این ناسازگاریها، جنگها و خونریزی ها، جنگ های صلیبی و جهاد ها و و یا جنگ های مقدس را بپا کرده و تمام این مضخرفات...

تمام این ستم ها و رنج ها  به نام مذهب است.

من مخالف ملت ها هستم، برای اینکه دلیلی برای وجود این همه تفرقه نیست. چرا تمام زمین نمیتواند یک حکومت واحد بشریت داشته باشد؟ چرا نمیخواهید عاقل باشید؟ کمی علم را گسترش دهیم، کنترل آسان تر میشود.

در حال حاضر مثل این است که بگویید فقط در دنیایی دیوانه زندگی میکنیم!

هر سه ماه یکبار جامعه اقتصادی اروپا مقدار بسیار زیادی غذا و طعام را در اقیانوس میریزد... کوهی از مواد غذایی!  آخرین بار هزینه  نابود کردن این همه مواد غذایی دو میلیون دلار شد، و این فقط هزینه غذا ها نبوده! فقط هزینه حمل و نقل و نابود کردن آن بوده است! و در همان نزدیک اروپا کشور  اتیوپی (حبشه) بیش از یک هزار نفر از بی غذایی در هر روز جان میدهند.

این چه نوع بشریتی است که ما در آن زندگی میکنیم؟

نیمی از بشریت از فقر میمیرند.

هر شش ماه یکبار، آمریکا بیلیون ها دلار غذا را داخل اقیانوس میریزند ولی آنها نمیخواهند این مواد غذایی را به هندوستان یا اتیوپی یا هر کشوری که مردم آن از گرسنگی میمیرند بدهند.

هیچ کس نگران وجود انسان و انسانیت نیست، هر کسی نگران پول است.

این انسانهای متفکر مال پرست را نمیتوان عاقل فرض کرد، این مواد غذایی باید نابود شود در غیر اینصورت قیمت های آن در بازار کاهش پیدا میکند و آنها نمیخواهند قیمت ها پایین بیاید. آنها میخواهند غیمت را ثابت نگه دارند و این همه مواد غذایی باید نابود شود.

اگر کل جهان یک واحد بود خیلی از مشکلات حل میشد.

در زمانی در روسیه در قطار ها به جای زغال، گندم ها را میسوزاندند! برای اینکه در روسیه ذغال گرانتر بود و آنها میبایست گندم بیشتری تولید میکردند. در هندوستان مردم میمیرند برای اینکه گندم کمیاب است. اما ذغال سنگ به اندازه کافی موجود است. ولی تو نمیتوانی ذغال سنگ بخوری! اگر کل جهان یک کشور واحد میشد، آنگاه ذغال سنگ از هندوستان به روسیه میرفت و گندم به هندوستان.

نیازی نیست کوه ها را نابود کنیم، آنهم کوهی از کره!

چرا آنها آنرا نابود میکنند؟ قبلا آنها آنرا به لیبی میفروختند. در لیبی کره موجود بود نصف قیمت کره در اروپا. و کره از اروپا برایشان آمده بود ولی آنها آنرا مفت میفروختند فقط برای اینکه از دست آنهمه کره رها شوند. و به جای آن پول میگرفتند ولی قیمت آن را در کشورشان کم نمیکردند و آن کره ها را باید به لیبی میدادند!

اما رئیس جمهور آمریکا رونالد ریگان دیوانگی را از سر گرفت و  برعلیه لیبی شد برای هیچ دلیلی! در کشورهای فقیر بمب گذاری میکنند. بمبی سه خانه کادافی را نابود کرد و یکی از دخترانش هم کشته شد برای هیچ دلیلی، و به اروپا فشار میاورد که تمام خدماتی که به لیبی میدهد را باید متوقف کند کوهستانی از کره در اروپا جمع شده است.

حالا شما به فضا نیاز دارید! یک فضای سرد.... بنابراین کره های قدیمی را باید به اقیانوس بریزند تا دوباره کره جدید تولید کنند!

نیازی به این همه کشور و ملت نیست.

اینها در گذشته ها معلق مانده اند

اگر ملتها وجود نداشته باشد، نیازی به ارتش هم نخواهد بود، در حال حاضر بیش از هفتاد درصد بودجه هر کشوری صرف ارتش و سپاه می شود. هفتاد درصد برای ارتش بی ارزشی که به چپ چپ و به راست راست دارد! صیغل دادن تفنگها، کفشها، لباس ها و... تمام آن کاریست که انجام میدهند. و در تمام دنیا هفتاد درصد از بودجه و اقتصاد برای ارتش های نظامی میرود و فقط حدود سی درصد خرج بقیه چیزها میشود

اگر کشورها و این مرزهای خیالی ناپدید شوند تمام صد در صد این بودجه به کل دنیا تعلق میگیرد. برای اینکه آن موقع ارتش کاملا بی معنی و بی فایده است. درست در همین زمان هیچ مشکلی برای جنگ با هر جنگنده و و موشک و  هواپیمایی وجود ندارد! با چه کسی در جنگ هستید؟ چه نیازی به تمیز کردن و برق اندان هر روز تفنگان است؟ برق انداختن پوتین ها و ... و در صبح زود و عصر چپ به راست!؟ تمام این آدم های سبک مغز را میتوان در کاری گذاشت که خلاقیت آنها شکوفا شود.

من خواهان این هستم که هیچ ملیتی در دنیا نباشد.

تمام جهان یک واحد و یک ملت شوند.

من خواهان این هستم که دیگر هیچ دینی در دنیا نباشد.

این همه ادیان کافی است دیگر، بیشتر از کافی. باید ناپدید شود. میلیونها راهب و راهبه درست مثل انگل و مزاحم هستند... آنها هیچ کاری نمیکنند.

ارتش ها باید به تابوت بشریت بروند! آنها باید ناپدید شوند. آنها دنیا را انکار کردند اما برای غذا و لباس و خانه و ... آنها کل دنیا باید برای آنها کار کند. این خیلی چیز عجیبی است؛ آنها میخواهند فضیلت و تقوا پیشه کنند برای انکار کردن دنیا و وارد بهشت شوند. اما تو به جهنم میروی برای تهیه خوراک، لباس، سر پناه این قدیسان. و آنها به سادگی شما را محکوم میکنند!

منطق عجیبیست!

مردم باید به  جهنم بروند- بابت کاری که نکرده محکومند! هر کس را گناهکار مینامند، برای هر شخصی گناه را خلق میکنند. اتحاد و یکپارچگی و عزت نفس هرکس را نابود میکنند، اما این مردمی که اینهمه بلا را به سر مردم می آورند باید به بهشت بروند!

مذاهب باید از روی زمین محو شوند، تمام مردم را میتوان در کار خلاقانه ای به کار گرفت، هر کسی میتواند چیزی بیافریند. دیگر نیازی به صومعه نیست. نیازی به کلیسا، معبد، ، مسجد و ... نیست. تمام این خانه های خدا- و میلیون ها نفر از مردم هیچ سرپناهی ندارند. چرا باید در تمام عمر آواره و زندگیشان در خیابان باشد؟ تمام خانه های خدا خالی هستند- خدایی در آنها ساکن نیست. تمام این خانه های خدا را میتوان سرپناهی برای این بی خانمانان درست کرد. تمام این تارک دنیا میتوانند یک کار خلاقانه و مفید انجام دهند. تمام ارتش ها میتوانند در یک کار مفید به کار گرفته شوند.

و وقتی هیچ ملتی نباشد، تمام این سیاست کثیف هم ناپدید خواهد شد...

میتوان مقدمات دیگری جهت اداره کل دنیا ساخت- یک حکومت بسیار شایسته، نه کاندیدا ها و نه رای به آنها. در دنیا هزاران دانشگاه وجود دارد. حکومت دنیا میتواند از همین دانشگاه ها اداره شود، در تمام دانشگاه ها؛ بهترین و عاقل ترین مردم آن در اداره دنیا شرکت کنند. تحصیلات کمک میکند تا مردم بهتر بفهمند. و کسی که تحصیل کرده واقعی باشد میتواند شیوه جدید و بهتری از تحصیلات و علم را در دنیا گسترش دهد.

بیشتر بخش های دولت و حکومت ها باید محو شود، نیاز بیشتری به آنها نیست. برای مثال، وزیر دفاع! دفاع در برابر چه کسی!؟

دانشگاه ها میتوانند شایسته ترین مردم را انتخاب کند مثل برندگان جایزه نوبل،اساتید برتر، بهترین هنرمندان، شاعران، نقاشان و.... این میتواند حکومت متفاوتی باشد که تابحال وجود داشته و این ها توسط مردم خواب و ناهشیار رای نیاورده اند. آنها را مردمی انتخاب نکرده اند که خودشان اندر خم یک کوچه اند و نمیدانند چه میکنند!

و ما میتوانیم بهشت واقعی را در همین دنیا بسازیم. آدم و حوا نمی خواهند دوباره به آن باغ عدن برگردند! و یک روز تو صدای در را میشنوی که خدا میخواهد وارد شود! برای اینکه شما بهشت بسیار بهتر و زیباتری نسبت به نوع قدیمی و اولیه آن ساخته اید! اما باید در حفظ این بسیار کوشا باشیم، مثل یک موزه با ارزش.

طبیعی است که رامان ماهاراشی، مهربابا، گرجیف، کریشنا مورتی به طبقه متفاوتی تعلق دارند.

من به طبقه خودم تعلق دارم! دسته ای وجود ندارد که من به آن تعلق داشته باشم، من دسته و طبقه خود را میسازم.

معلوم است که آنها با من مخالف و بر علیه من باشند زیرا من قدرت آنها را متزلزل میکنم و قدرت را از آنها میگیرم. و تمام نقشه های شوم و توطئه آمیز آنها را بر علیه بشریت لو میدهم (بازگو میکنم). طبیعی است که همگی آنها باهم بر علیه من باشند.

و آنها کمی گیج شده اند، با یک مرد تنها چه کنند؟ این خامی و ناشی بودن آنها را نشان میدهد. تمام دولت و حکومتهای جهان، تمام ادیان و مذاهب دنیا تصمیم گرفتند که بر علیه یک فرد باشند. مطمئنا این فرد باید چیز مهمی داشته باشد، در غیر اینصورت نیازی نیست آنها اینقدر به وحشت بیافتند.

من برای رشد روحانی مردم اینجا حاضر هستم، اما میدانم که رشد روحانی تمام کار نیست. نیازی به اینهمه شکافی و جداسازی نیست. این یک بعد نیست، یک پدیده چند بعدی است. به یک انقلاب اجتماعی احتیاج دارد. احتیاج به یک انقلاب اقتصادی، ساختارهای سیاسی... احتیاج به یک انقلاب عظیم ریشه ای است که هر چیزی که بر بشریت تسلط دارند را عوض کند؛ و بشریت معنی واقعی خود را پیدا کند

ما باید کاملا از گذشته فاصله بگیریم و ریشه گذشته را قطع کنیم.

فقط با مردمان جدید، یک روحانی واقعی، مردمی از جنس تمام هستی (کیهان)، میتوانند متولد شوند.

من کاملا خوشبخت هستم برای اینکه من اولین کسی هستم که بر ضد همه چیز هستم، این موقعیت هرگز در گذشته اتفاق نیافتاده است و بعدا هم اتفاق نخواهد افتاد.

و شما هم خوشبخت هستید زیرا شما با مردی همسفر هستید که مانند قدیسان مرده گذشته شما نیست، بسیار خوب!

میخواهم شما زمین را خیلی پر شور تر از این کنید.

بسیاری از این قدیسین خوب شما فقط مرض قند را آورده اند!

ما نیاز به تقدسی متفاوت داریم.

من این تقدس متفاوت را زوربای بودایی مینامم.

 

موعظه در سنگها

فصل یک – من به دسته خودم تعلق دارم! (5 نوامبر 1986 بعد ظهر)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:17  توسط به خود آ(خدا)  | 

چند ترجمه!ازکتب اشو2

علمی ضعیف است، شما فقط یک کلمه را دارید "معلم" برای هرچیزی! شما میتوانید مرا یک معلم بنامید اما برای ما این معنی بسیار پایین و بی ارزش است.

 

سوال: شما در کدام یک از این پنج دسته جای دارید؟

اشو: من یک آریهانتا هستم، میتوانید مرا یک فرا معلم بنامید، زیرا من از درک و تجربه خودم صحبت میکنم. من به هیچکس تکیه نمیکنه، نه بودا، نه مسیح، یا کریشنا یا ...، هرچه را که میدانم میگویم و اگر چیزی ندانم چیزی نمیگویم.

 

سوال: آیا شیلا نیز یک روشن بین است؟

اشو: نه، هنوز نه

 

سوال: اگر او قدرتی ندارد چگونه سانیاس ها را اداره میکند؟

اشو: او قدرت اداره کردن آنها را دارد، او در دسته آچاریا جای دارد، در این پنج دسته، همه آنها میتوانند سانیاسین را اداره کند. اما او سانیاسین را با رضایت من اداره میکند، او نمیتواند به دلخواه خودش آنها را اداره کند

 

سوال: پس شیلا هنوز به مرحله روشن بینی نرسیده؟

اشو: او هر لحظه ممکن است برسد، ولی هنوز نرسیده است!

 

سوال: بحث های زیادی از اشرام شما در پونا بوده، تفاوت بین هر روز در اشرام و فعالیت های روحانی آنجا را توضیح دهید؟

اشو: راجع به یک چیز میتوانم بگویم که من به آنها آزادی مطلق داده بودم. تا آنجا که این به درونی ترین هسته آن ها جهت تغییر شکل نیاز بود. سانیاس یک رها کننده کامل است. یا شما سانیاسین هستید یا نیستید. شما نمیتوانید به این وضعیت مشکوک باشید و یا تردید کنید.

و این یک دموکراتیک نیست، یادت باشد، هیچ فرایند تبدیلی نمیتواند دموکراسی باشد برای اینکه مثل این است که از مردم خواب سوال کنید آیا دوست دارید بیدار باشید!؟ چه اتفاقی می افتد؟ او خواب است، نمیتواند به سوال شما پاسخ دهد. اگر به زور بیدارش کنی، ممکن است مقاوت کند، ممکن است دعوا کند! شما مزاحم رویای زیبای او شدید!

من راجع به جامعه صحبت نمیکنم. برای یک جامعه سیاسی دموکراسی راه بسیار خوبی است، اما این راه برای رسیدن به خدا (وجود خود) کاربرد ندارد، هیچ کاربردی نمیتواند داشته باشد

 

سوال: آیا شما نسبت به دریافت کمک های خیریه  اقدامی کرده اید؟

اشو: خیر

 

سوال: آیا چیزی خریده اید که جزو اموال شما باشد؟

اشو: نه، من میدانم هیچ چیز ندارم

 

سوال: شما هیچ چیزی جهت گسترش راجنیش پورام ندارید؟

اشو: خیر

 

سوال: آیا شما خبر دارید که تعدادی از سانیاس های شما در اورگان به تازگی ازدواج کرده اند؟

اشو: بله شنیدم

 

سوال: آیا شما با این ازدواج ها موافق هستید؟

اشو: هیچی- من کاره ای نیستم که بخواهم موافقت کنم یا نکنم! این مربوط به خودشان است، اگر آنها بخواهند ازدواج کنند در اینجا؛ این چه عیبی دارد!

 

سوال: طبق ایده شما، آیا آنها با این ایده ازدواج کرده اند که یک ارتباط مادام العمر داشته باشند؟

اشو: خیر، هیچ چیز نمیتواند مادام العمر باشد در این زندگی. فقط متظاهرین و ریا کاران میتوانند مادام العمر باهم زندگی کنند!

 

سوال: بسیار خب، دارم متوجه میشوم که چیزهایی زندگی هر فردی را عوض میکند؟

اشو: هر کسی عوض میشود، هرچیزی عوض میشود. امروز ممکن است... ممکن است ما امروز بخواهیم تا آخر عمر باهم بمانیم، اما فردا ممکن است اینطور نباشد!

 

سوال: اما باید یک تعهدی جهت ازدواج وجود داشته باشد؟

اشو: خیر،  هر تعهدی برای آینده یک اسارت است، و این مخرب و دروغین است. شما میتوانید تمام نیرویتان را در این لحظه بکار بگیرید، من راجع به این لحظه میتوانم صحبت کنم، راجع به فردا نمیتوانم هیچ تضمینی بدهم. چه کسی میداند تا فردا زنده است؟

برای من ازدواج فقط یک شراکت است. اگر باهم خوب باشید، اگر کل عمر خوب باشید، این خوب است. اگر نتوانید باهم کنار بیایید و همدیگر را تحمل کنید بهتر است بگویید خداحافظ. فکر نمیکنم هیچ کس بترسد. این یک شراکت است، مانند همه شریک های دنیا. نیاز به تحمل رنج بیشتری نیست.

و با هر ازدواجی، طلاق هم در پشت آن است. اگر یک روز خسته شدی از زندگی مشترک، میتوانی بخندی و بگویی عزیز و محبوب من! دیگر برایم معنا نداری! البته جامعه این را محکوم میکند! هر ازدواجی طلاق را به همراه دارد، اگر شما طلاق را بد بدانید و  نخواهید، پس ازدواج هم باید برود پی کارش! سپس میتوانید فقط باهم شریکی زندگی کنید، دو فرد که میخواهند باهم باشند، این بسیار خوب است.

 

سوال: مقاله هایی در مجلات نوشته شده که بعد از مرگ شما اشرام پونا بی مصرف  (نابود) خواهد شد. این از بعضی از مجلات به دست من رسیده...؟

اشو: اشرام وجود خواهد داشت.

 

سوال: بسیار خب، به هر حال شما در آنجا نیستید؟

اشو: آنجا باید باشد چه من باشم یا نباشم، الان بیش از چند ماه است که آنجا نیستم!

 

سوال: آیا میدانید چه تعداد گورو (استاد) در هندوستان وجود دارد؟ فقط حدودش را بگویید کافیست؟

اشو: این بسیار سخت است. در هندوستان هزاران نفر وجود دارد.

 

سوال: نظر شما راجع به ثروت چیست؟

اشو: تمام مذاهب محکوم هستند برای ستایش فقر، و همچنین تمام ادیان را محکوم میکنم برای اینکه آنها ستایشگر بدبختی و تهیدستی هستند، آنها بر تنگ دستی سماجت میکنند، آنرا الهی میدانند! من ثروت را محکوم نمیکنم، ثروت به مردم کمک میکند که به هر راهی که میخواهند بروند، میتواند زندگی تجمل گرایانه ای داشته باشند، همچنین من به روحانیت اهمیت میدهم. من فقط یک طرفدار روحانیت و الهیات نیستم، و همچنین فقط طرفدار لذت های دنیوی نیز نیستم!

 

سوال: با توجه به مقالاتی که خوانده ام، داستانی بود که یک مرشد در 700 سال پیش در طی یک روزه بیست و یک روزه، در روز هجدهم به قتل رسید و روزه آن در 700 سال بعد ادامه یافت، سه روزه اول زندگی  هنگام تولد و در زندگی جدید هیچ چیز نخورد تا آن بیست و یک روز تکمیل شود، این داستان راجع به شماست؟

اشو: بله، درسته.

 

سوال: آیا میدانید این چطور شروع شد؟

اشو: قبلا گفته ام

 

سوال: آیا تا بحال رفتار و اختلال روانی داشته اید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:53  توسط به خود آ(خدا)  | 

اشو کیست2

او بسيار عصبي بود ، داشت عرق مي ريخت – آن هم در اتاقي با تهويه ي مطبوع . و چون وي فرم را در دستش گرفته بود .. آن فرم داشت مي لرزيد ، دستان وي لرزان بودند .

به محض اينكه به فرودگاه رسيدم ، فوراً خبر شايعه به من رسيد كه در زير صندلي من ، جايي كه براي پانزده دقيقه انتظار مي كشيدم ، يك بمب پيدا شده است . شايد اين تداركاتي بود براي اينكه اگر من به دادرسي اصرار كنم و نپذيرم كه مرتكب دو جرم شده ام ، آن وقت بهتر مي بود كه با انفجار بمب كار مرا مختوم سازند . به اين سبب بود كه تمامي طبقه ي اول را خالي كرده بودند . و حتي مردي كه در اتاق لباسهايم را به من داد ، به نام گرفتن امضاي رئيس خود ناپديد شد و در اتاق را از بيرون قفل كرد . اما چون من گناه را پذيرفته و جريمه شده بودم ، و مجبور بودم آمريكا را آناً ترك كنم ، بمب منفجر نشد . آن مرد بايد رفته باشد كه بپرسد چه بايست بكند ، چون او اطلاع نداشت كه در دادگاه چه اتفاقي افتاده است.

يكي از وكلايم – و همچنين سانياسين من – سوامي پرم نيرن اينجا حاضر است . من دو سال پيش از اين ، در آمريكا ، وي را در حالي كه داشت مي گريست ، ترك كردم ، و او هنوز هم دارد گريه مي كند – اشك هاي عشق و اعتماد ، و نا اميدي و عجز بيش از اندازه در جلوگيري از ميراث بدوي ، ددمنش و بي رحمانه ي انسان .

تنها چنين اشكهايي اين اميدواري را مي بخشند كه يك روزي انسان بيرون از سيطره ي حيوانيت خواهد بود . نيرن درون داستان آنچه را كه براي من و كمون زيبايم روي داد مي داند ، چگونه آنها به دليل اذيت و آزار مذهبي توسط مسيحيان و سياستمداران بنياد گرا ف متحجر و متعصب كله خشك نابود شدند ، زيرا اينان نتوانستند تحمل كنند كه يك چيز زيبا روي دهد . آنان آگاه بودند كه اين آغاز انسان نوين و پايان انسان كهن بود كه ايشان نمونه ي بارز آن بودند . اين انگل هاي جامعه وقتي كه مسأله ي نفع شخصي شان به خطر افتاد ، كل ارزشهاي دموكراتيك و برداشت هاي كلي بشر دوستانه را پاك فراموش كردند . كمون مزرعه ي راجنيش با پنج هزار سانياسين بي پناه ، ياز و در معرض خطر كشيشان و سياستمداران و دسايس ايشان عليه انسانيت به مفهوم دقيق كلمه بوده است .

يكي ديگر از وكلايم – باب مك كرآ ، مردي زيبا با قدري فهم از آنچه كه داشت روي مي داد – به ويورك ، باديگارد من ، پس از آخرين حضورم در دادگاه گفت : « من اين طور به نظرم مي آيد و چنين احساس مي كنم كه آنان اين كار را دوباره كرده اند ؛ آنان دوباره يك منجي را مصلوب كردند . من متأسفم و احساس نااميدي بسياري مي كنم . »

اين به طور مطلق قطعي است كه من زهر خور شده ام ؛ و اين هفت هفته را در مبارزه اي فوق العاده به سر برده ام .

من هيچ دليلي براي زندگي كردن در اين جهان ندارم . من تجربه كرده ام ، من به همان جوهر دروني زندگي و هستي پي برده ام ، اما پاره اي چيزهاي ديگر مرا وا مي دارند كه يك كم بيشتر در اين ساحل بمانم ، پيش از آنكه آن را ترك گويم و به ماوراي كرانه ي پيش روي بروم .

آن چيزها شما هستيد ، آن چيزها عشق شماست .

آن چيزها چشمان شماست ، آن چيزها قلبهاي شماست .

و هنگامي كه مي گويم : « شما » ، منظورم تنها اينان نيستند كه در اينجا حاضرند ؛ منظور من همچنين تمامي آناني است كه بر تمامي پهنه ي زمين گسترده اند – مردم من . من دوست دارم كه اين جوانه هاي كوچك ، درختان شوند . من دوست دارم ببينم كه بهار رو سوي تمامي شما مي آيد ، شكوفايي وجود غايي شما ، سعادت و سرمستي روشن ضميري ، طعم ماوراء .

اين هفت هفته ، شما خبردار نبوديد ... شما صرفاً فكر مي كرديد كه من بيمارم . دكتر پرمدا ، جراح چشمانم ، ناگهان با جديدترين داروها به اينجا شتافت ، اما جز مراقبه ي من ، هيچ چيزي عليه زهر ها كارگر نيفتاد – مراقبه ، تنها دارويي است كه مي تواند به فراسوي تمامي دردها برود .

اين هفت هفته  ، تقريباً تمامي روز و شب  را من در تاريكي دراز كشيده بودم ، در سكوت مشاهده مي كردم كه بر بدن و نيروي خود آگاهي ام هيچ چيزي سايه نينداخته است .

من داشتم با مرگ مبارزه مي كردم .

اين مبارزه اي بود بين مرگ و عشق شما .

و شما مي بايست جشن بگيريد كه عشقتان پيروز شده است .

اين زمان ، در آمريكا ، خود مسيحيان  يك منجي را مصلوب كرده اند .

داستان دوباره تكرار شده است . اين بار ، اين من بودم كه در آمريكا مصلوب شدم ... و اين هفت هفته را عليه زهر مبارزه كرده ام .

و من خوشحالم كه به شما بگويم تصليب به پايان آمده است و من هنوز هم زنده ام . اين نمادين است كه مي گويم اين بار يك منجي را در آمريكا مصلوب كردند ؛ در بسياري از جهات و ابعاد نمادين است . اين پيروزي عشق است بر نفرت . اين پيروزي زندگي است بر مرگ . اين پيروزي شرق است بر غرب . اين پيروزي حقيقت است بر جانياني چون رونالد ريگان . اين پيروزي خود آگاهي است بر بدن . اين هفت هفته را فقط به شما فكر مي كردم . اين براي من بسيار دردناك بود كه شما را در اين موقعيت كه رشد و باليدن آغاز كرده ايد ، ترك كنم .

باغ من هنوز يك نهالستان است .

من مي خواستم كالبدم را با شادماني و شعف آن روزي ترك كنم كه ببينم تمامي شما شكوفا شده ايد و رايحه ي خود را رها كرده ايد و به سرنوشت خويش نائل شده ايد . آن روز كه ببينم سفر زيارتي سترگي – از اينجا تا بدينجا ، از تصليب تا به رستاخيز – را تمامي شما پشت سر گذارده ايد ، آن زمان من مي توانم با قلبي رقصان بروم و در خود آگاهي كائنات ذوب شوم .

و در آنجا نيز باز به انتظار شما خواهم نشست .

اين قطعاً نشان از اهميتي فوق العاده دارد كه حتي پس از گذشت بيست قرن يك مرد به عينه يك منجي توسط خود مسيحيان مصلوب مي شود . اين دسيسه ي مسيحيان بنياد گراي آمريكا و رونالد ريگان بود .

شايد هنوز هم تصليب يك ايده است – ايده اي كه در واقعيت روي نداده است . من دوست دارم مردمانم به كلي خويشتن را تغيير دهند ، و دوست دارم كه توسط ايشان تمدن اصيل و انساني به اين سياره زيبا آورده شود .

تنها يك دين وجود دارد و آن دين عشق است .

تنها يك خدا وجود دارد و آن خداي جشن و شكر هستي است . شكر سرور . تمامي اين جهان يكي است و تمامي انسانيت يكي است . ما اجزاء يكديگريم . من هيچ شكوه و شكايتي از آنان كه مرا زهر خوراندند ندارم . من مي توانم آنان را به سادگي ببخشم . آنان قطعاً نمي دانستند كه دارند چه مي كنند .

گفته شده است كه تاريخ خودش را دوباره تكرار مي كند . اين تاريخ نيست كه خود را دوباره تكرار مي كند ؛ اين نا آگاهي انسان است ، كوري انسان است كه خودش را تكرار مي كند . روزگاري انسان آگاه ، زنده ، هشيار و بيدار خواهد بود ؛ هيچ تكراري ديگر وجود نخواهد داشت . سقراط ها زهر خور نخواهند بود ، مسيح مصلوب نخواهد بود ، منصور حلاج كشته و زخمي شده نخواهد بود . و اينان بهترين گل هاي سرسبد ما هستند ،‌آنان متعالي ترين زبان هاي ما هستند . آنها سرنوشت ما هستند ،‌آنها آينده ي ما هستند . آنها توان بالقوه ي ما هستند كه بالفعل شده اند .

من مطمئن هستم كه شما هيچ خشمي در قلب هايتان و هيچ نفرتي از هيچكس نداريد ، بلكه فقط صاحب يك فهم و بخشودني عاشقانه هستيد .

اين تنها نيايش اصيل است . و فقط اينگونه نيايش و عبادتي مي تواند انسانيت را به مراتب والاتر بخشايش ارتقاء دهد .

من يقين دروني مطلق دارم : آنها ممكن است قادر به مسموم كردن كالبد من ، سامانه ي عصبي ام بوده باشند ، اما آنان نتوانستند خود آگاهي مرا نابود كنند ، آنها  نتوانستند هستي مرا مسموم كنند . اين خوب بود كه آنان اين فرصت را برايم فراهم آوردند كه خود را فراسوي كالبدم ببينم ، فراسوي ذهنم .

اين هفت هفته يك آزمون آتش بود ، امتحان پختني در كوره .

شما بي آن كه بدانيد ، هميشه ، در هر لحظه از اين هفت هفته ، براي من كمكي خارق العاده بوده ايد . بي عشق شما ، اين براي من ممكن نبود كه بر زهر غالب آيم . زيرا بي عشق شما هيچ نيازي براي من نبود كه حتي مبارزه كنم . من تحقق يافته ام و به طور مطلق خشنود و خرسندم ؛ من به منزل رسيده ام . اما من مي بينم كه شما داريد تلو تلو مي خوريد ، كورمال كورمال مي رويد ، و اين براي من بسيار بي رحمانه و سنگدلانه خواهد بود كه شما را در چنين موقعيتي ترك كنم . من طلوع خورشيد را در جان هاي شما دوست دارم ، آواز پرندگان را ، و باز شدن گل ها را . به جز اين ، من هيچ دليلي ندارم كه اصلاً در اينجا باشم . به ياد بسپاريد : من به خاطر شما اينجا هستم .

اين يادآوري به شما كمك خواهد كرد تا گمراه نشويد . اين يادآوري به شما كمك خواهد كرد تا از جهان نا متمدني كه در آن زندگي مي كنيم ، اين تيمارستاني كه آن را انسانيت مي ناميم ، آگاه باشيد . من به يادآوري شما ادامه خواهم داد كه بدانيد ، ما مجبور و مكلفيم به انساني نوين و به انسانيتي نوين تولد ببخشيم .

اين يك چالش خارق العاده است . آنان كه دل و جرأت ، هوش ، ميل و اشتياق به لمس كردن دورترين ستارگان را دارند ، فقط آن معدود مردم قادر بوده اند مرا بفهمند ، قادر بوده اند كه پي سپران من شوند . من هيچ يار رفيقي ندارم – من فقط دوستداران و دوستان و پي سپران دارم .

من دوست دارم تمامي شما به همين زيبايي برسيد ، به همين سعادت لذت بخش ،‌ به همين وجد و سرمستي كه دقيقاً خود ضربان قلب من شده است . تپش قلب كائنات نيز همين است .   

 

زندگي هاي پيشين اشو

 

آن لحظه كه كودكي متولد مي شود ، فكر مي كنيد آغاز زندگي اوست . اين درست نيست .

آن لحظه كه پيرمردي مي ميرد ، فكر مي كنيد پايان زندگي اوست .

چنين نيست .

زندگي بسيار بزرگتر از تولد و مرگ است .

تولد و مرگ دو انتهاي زندگي نيستند ؛ تولدهاي بسيار و مرگ هاي بسيار درون زندگي روي مي دهند . زندگي خود نه آغاز دارد و نه پايان . زندگي و ابديت برابرند ...

زندگي در نقطه ي مرگ زندگي پيشين آغاز مي شود . آنگاه كه مي ميريد ، در يك سوي فصلي از زندگي ، كه مردم فكر مي كنند تمام زندگيتان بود ، مسدود شده است . اين ، فقط يك فصل بود در كتابي كه فصول بيكران دارد . يك فصل بسته مي شود ، اما كتاب مسدود نيست . تنها صفحه را برگردان ، فصلي ديگر آغاز مي شود . يك فرد مشرف به موت شروع مي كند به تجسم زندگي بعدي اش . اين يك حقيقت شناخته شده است ، چون پيش از بسته شدن فصل روي مي دهد .

بودا براي اين مورد كلمه اي دارد . او اين را تانا مي خواند . تانا به طور تحت الفظي به معني آرزو است ،‌اما مجازاً « كل هستي آرزو » معني مي دهد . تمام اين چيزها اتفاق افتاد : دلسردي ، خرسندي ، نا اميدي ،‌ كاميابي ، شكست .. اما اينها درون يك بستر و زمينه ي مشخصي روي داد كه مي توانيد آن را آرزو بناميد .

مرد مشرف به موت مجبور است براي ياد آوردن آنها ، قبل از آنكه پيش تر برود ،‌تمامشان را ببيند ؛ چون بدن در حال رفتن است : اين ذهن با او نمي ماند ، اين مغز با او نمي ماند . اما آرزو زندگي بعدي او را رقم مي زند . هر آنچه اقناع ناشده به ياد آيد ، روح به سوي آن مقصود حركت خواهد كرد .

زندگي شما بسيار پيش تر از تولدتان شروع مي شود ، قبل از بارداري مادرتان ، بلكه بسيار هم پيش تر از آن : در پايان زندگي پيشين شما . آن پايان ، آغاز اين زندگي است . يك فصل بسته مي شود ، فصلي ديگر باز مي شود . حال اينكه زندگي جديد چگونه خواهد بود ، نود و نه درصد توسط واپسين لحظه ي مرگ شما مقدر مي شود . آنچه گرد آورده ايد ، آنچه با خود آورده ايد به يك بذر مي ماند – بذري كه يك درخت خواهد شد ، ميوه خواهد داد ، گل خواهد داد ، يا هر آنچه كه برايش روي دهد . شما نمي توانيد آنها را در بذر بخوانيد ، اما بذر كل اين نقش و نگارها را داراست .

اگر آدمي كاملاً هشيار بميرد ، در حال ديدن كل پهنه اي كه در نور ديده ، در حال ديدن كل حماقت آن در نور ديدن ، با يك هشياري ، با يك شعور ، با يك شهامت غير ارادي متولد مي شود . اين چيزي نيست كه وي به شخصه انجام دهد .

شش دين بزرگ در جهان وجود دارند . اين اديان مي توانند به دو مقوله تقسيم شوند : يكي مشتمل است بر يهوديت ، مسيحيت و اسلام . اينها به يك زندگي باور دارند . شما فقط بين تولد و مرگ وجود داريد و زندگي همه چيز است . هر چند آنها به بهشت و دوزخ و روز رستاخيز باور دارند اما اينها تنها عوايد حاصله از يك زندگي هستند ، يك زندگي فرد . مقوله يديگر هندوئيسم ، جينيسم و بوديسم است . آنها به نظريه ي تناسخ باور دارند .

يك انسان الي الابد دوباره و دوباره متولد مي شود – مگر كسي كه روشن ضمير شود و بعد چرخه ي مرگ و زندگي از حركت باز ايستد .

من مراقبه كرده ام ؛ من مراقبه كرده ام ؛ من به نقطه اي رسيده ام كه از آنجا مي توانم زندگي هاي قبلي خود را ببينم و همين برهان بسنده است . اين شناخت من است ، اين تجربه ي من است ؛ اين به ميراث هندوان ، باورها يا هيچ چيز ديگرشان ربطي ندارد ؛ من بر اساس اختيار خود سخن مي گويم .

من به عنوان « خردمند » به هستي پاي گذاردم – نه فقط در اين زندگي كه در زندگي هاي بسيار . تمامي كارم طي زندگي هاي بسيار با « خرد » مرتبط بوده است – پالايش خرد ، تشديد خرد .

من فرقه هاي سرًي بسياري را شناخته ام – در اين زندگي و پيش از آن .  من با فرق سري بسياري در تماس بوده ام – اما نمي توانم حد و حدود تقريبي آنها را به شما بگويم ، زيرا گفتن آن جايز نيست ، گفتنش هم واقعاً به هيچ دردي نمي خورد . اما مي توانم به شما بگويم كه آنها هنوز هم وجود دارند ، هنوز هم مي كوشند كمك كنند .

من شخصاً بودي دارما را شناختم . من با اين مرد دست كم سه ماه سفر كردم . او مرا همان قدر دوست داشت كه من او را دوست داشتم . شما كنجكاو خواهيد شد بدانيد كه چرا او مرا دوست داشت . او مرا دوست داشت چون هرگز هيچ سؤالي را از او نپرسيدم . وي به من گفت : « تو نخستين كسي هستي كه من ديده ام هيچ سؤالي نمي پرسد – و من چيزي كه هست ، از تمامي پرسشها خسته شده ام . تو تنها كسي هستي كه مرا خسته نمي كند . »

گفتم : يك دليل وجود دارد .

پرسيد : آن چيست ؟

گفتم : « من فقط پاسخ مي دهم . من هرگز نمي پرسم . اگر سؤالي داري ، مي تواني از من بپرسي . اگر سؤالي نداري ، پس دهانت را ببند .

هر دو خنديديم . زيرا ما هر دو به يك مقوله ي همسان از جنون تعلق داشتيم . او از من درخواست كرد سفر با وي را ادامه دهم ، اما من گفتم : « مرا ببخشيد . من بايد به راه خود بروم كه از اين نقطه از راه شما جدا مي شود . »

نمي توانست اين را باور كند . او هرگز پيش از آن كسي را دعوت نكرده بود . اين مردي بود كه حتي دعوت امپراطور « وو » را هم رد كرده بود – بزرگترين امپراطور آن روزها ، با بزرگترين امپراطوري – پنداري كه او يك گدا بود . بودي دارما نمي توانست به چشمان خود باور داشته باشد كه من توانسته ام دعوتش را رد كنم .

گفتم : حال در مي يابي كه رد شدن دعوت چگونه احساسي دارد . من خواستم طعم آن را به تو بچشانم . خدا نگهدار !

اما اين واقعه چهارده قرن پيش روي داد .

چند روز پيش ، « لاماكارماپا » *( پاورقي را بخوانيد) چيزي راجع به من گفته است ... كارماپا گفته است كه يك بدن من از يك تولد قدري پيش ترم را در غاري در « تبت » حفظ كرده اند . نود و نه بدن در آنجا حفاظت شده اند . از ميان آنها ، يك بدن نيز از آن من است . اين را كارماپا گفته است .

در تبت ، براي هزاران سال به حفاظت كالبدهايي كوشيده اند كه در آنها برخي چيزهاي خارق العاده روي داده است . آنها اين قبيل كالبدها را به عنوان يك آزمون حفظ كرده اند . زيرا چنين رويدادهايي بارها و بارها اتفاق نمي افتند ، و چندان ساده هم روي نمي دهند . پس از هزاران سال ، يكبار در كل چنين چيزهايي واقع مي شوند . براي مثال ، چشم سوم يك نفر باز شده و هم زمان با آن سوراخي در پيشاني اش ، آنجا كه چشم سوم وجود دارد ، گشوده گشته است . رخدادي از اين قبيل ، در صدها يا هزاران سال يكبار روي مي دهد . چشم سوم در بسياري از مردم گشوده مي شود ، ولي اين سوراخ شدن پيشاني در هر كسي اتفاق نمي افتد . وقتي كه اين سوراخ شدن روي داد ، در پس آن علتي وجود داشت . علت آن بود كه در اين مورد چشم سوم با چنان نيروي عظيمي گشوده شد كه جمجمه را نيز سوراخ كرد . چنين جمجمه يا چنين كالبدي بعداً توسط تبتي ها حفاظت شده است .

براي مثال انرژي جنسي كسي ، همان انرژي بنيادين ، با چنان قدرتي برخاست كه سوراخي در سرش گشوده و در كيهان ادغام شد . چنين چيزي فقط يكبار در كل روي مي دهد . بسياري از مردم در حقيقت كلي كيهان ادغام مي شوند ، اما در اين موارد انرژي بسيار آرام و با چنان طمأنينه اي از صافي مي گذرد كه به سادگي و در مقياسي كوچك تراوش كرده و هيچ سوراخي نمي آفريند . اين واقعه تنها يك بار در كل با آن شدت غير منتظره روي مي دهد كه جمجمه مي شكند و كل انرژي در كيهان ادغام مي شود .

بنابراين تبتي ها آن كالبد را نگهداري كرده اند . بدين طريق آنها تاكنون بزرگترين آزمايش در تاريخ بني نوع بشر را انجام داده اند . آنها نود و نه كالد را حفظ كرده اند . چنانچه كارماپا گفته است ، در بين آن نود و نه كالبد ، يك كالبد از من نيز به نحو ايضاً نگهداري شده است . كالبد من ، نود و هفتمين كالبد است ؛ اما اگر از سمت مقابل شمارش شود ، مي تواند سومين كالبد باشد .

از من مي پرسيد : لطفاً ممكن است چيزي راجع به زندگي پيشين خود بگوييد ؟ همچنين مي خواهيد بدانيد كه آيا در زندگي كنوني كاملاً دانسته و آگاهانه متولد شده ام ؟

مي تواند چنين گفته شود « تقريباً » با شناخت كامل متولد شده ام . مي گويم «‌ تقريباً » فقط به اين سبب كه برخي گام ها را تعمداً كنار گذاردم ، تعمدي كه مي تواند به انجام رسد .

در اين مورد ، تفكر « جين » بسيار علمي است . آنها شناخت را به چهارده گام طبقه بندي كرده اند . سيزده گام در اين جهان ، و چهاردمين گام در ماوراء .

پس از مرحله ي مشخصي از رشد و معرفت ، براي مثال پس از رسيدن به گام دوازدهم ، مدت زماني كه صرف نيل به گام هاي بازمانده مي شود ، مي تواند به طول انجامد . آن گام ها مي توانند طي يك تولد ، دو تولد يا سه تولد تحقق يابند . از اين تعويق استفاده هاي عالي مي تواند به عمل آيد .

پس از حصول فهم كامل ، به جز يكبار تولد ، ديگر هيچ امكاني براي به دنيا آمدن مجدد باقي نمي ماند . چنين روشن بيني ، آن سان نيست كه بتواند در بيش از يك تولد تشريك مساعي كند يا كه مفيد افتد . اما پس از رسيدن به گام دوازدهم ، اگر كسي بتواند دو گام باقي مانده را كنار بگذارد ، چنين فردي مي تواند براي چندين تولد به كار آيد . امكان كنار گذاردن آن دو گام وجود دارد .

با رسيدن به دوازدهمين گام ، سفر « تقريبا » دارد به پايان مي رسد . مي گويم « تقريبا » ، اين بدان معناست كه تمامي ديوارها فرو ريخته اند ؛ تنها يك پرده ي شفاف باقي مانده است كه از درونش همه چيز را مي توان ديد . به هر حال ، پرده آنجاست . پس از بالا زدن آن ، ديگر هيچ مشكلي براي رفتن به ماوراء وجود ندارد . پس از رفتن به وراي پرده ، آنچه را كه معمولاً مي توانستيد ببينيد ، از آن سوي نيز قابل رؤيت است ؛ در كل هيچ اختلاف و تفاوتي وجود ندارد .

بنابراين بدين جهت گفتم « تقريبا » چون كه مي توان با برداشتن يك گام بيشتر ، به آن سوي پرده رفت . در اين صورت ، فقط امكان يك تولد ديگر وجود خواهد داشت . در صورتي كه اگر كسي اين سوي پرده باقي بماند ، مي تواند هر چند تولدي را كه بخواهد داشته باشد . پس از رفتن به ماوراء ، راهي براي بازگشت به اين سوي پرده جز يك بار وجود ندارد ...

هفتصد سال پيش در زندگي پيشين من ، يك تمرين روحاني بيست و يك روزه براي پيش از مرگ وجود داشت . پس از يك روزه ي كامل بيست و يك روزه ، در حال ترك كالبد خود بودم . براي اين كار دليلي وجود داشت ، اما نتوانستم آن بيست و يك روز را به آخر برسانم . سه روز باقي ماند . آن سه روز را مجبورم در اين زندگي كامل كنم . اين زندگي از آنجا تداوم يافته است . مرحله ي مياني از اين جهت واجد هيچ معنايي نيست . هنگامي كه تنها سه روز از آن زندگي باقي مانده بود ، به قتل رسيدم . آن بيست و يك روز نتوانست به آخر برسد ، چون دقيقاً سه روز پيش از آن كشته شدم و آن سه روز از قلم افتاد . شخصي كه مرا به قتل رسانيد ، هيچ خصومتي با من نداشت ؛ گرچه خود دشمن بودن را برگزيد و هم بدان سان نيز عمل كرد ، به عنوان يك دشمن . آن قتل ارزشمند شد ...

حال ، هنوز مي توانم يك تولد ديگر هم داشته باشم . حالا ديگر امكان تولدي بيش از يك بار وجود ندارد . اما همين هم بدان بستگي دارد كه احساس كنم آن تولد مفيد فايدت خواهد بود . طي كل اين زندگي كه مي بايد سپري كنم ، بايست مجاهدت داشته باشم كه دريابم آيا تولدي ديگر متضمن هيچ فايدتي خواهد بود يا خير . آن گاه است كه تولد ارزشمند خواهد گرديد . بگذريم از اينكه حال ديگر موضوع سپري شده و هيچ تلاشي متضمن فايدت نخواهد بود . بنابراين آن قتل ارزشمند و مفيد بود ...

در بازپسين لحظه ي زندگي قبلي ام ، آن كار باقي مانده مي توانست فقط طي سه روز انجام شده باشد ، چون زمان بسيار متراكم بود . سن من يكصد و شش سال بود . زمان به سرعت در حركت بود . داستان اين سه روز ، در ايام كودكي ام در اين تولد حاليه ادامه يافت . در زندگي قبلي ام ، آن كار در مراحل پاياني خود بود . اما براي اتمام همان كار در اينجا ، در اين زندگي ، بيست و يك سال وقت صرف شد .

بسياري از اوقات ، اگر يك فرصت از دست برود ، ممكن است لازم شود چنين زمان طويلي ،‌هفت سال در عرض يك روز ، براي جبران مافات صرف گردد . بنابراين ، من در اين زندگي كاملاً دانسته و متحقق به دنيا نيامده ام ؛ « تقريبا » با فهم و تحقق كامل زاده شده ام .

اينكه چرا اين قدر كم از زندگي گذشته ام گفتم ، بدان علت نبود كه ارزشي نداشته باشد ، يا بدان سبب كه احتمالاً شما برخي چيزها را درباره ي من از پيش مي دانيد ؛ نه ، بدين علت نبود . همين اندك را صرفاً گفتم ، چون متحمل است همين را بر زندگي خود منعكس كنيد و به تحقيق زندگي هاي پيشين خود بر آييد . لحظه اي كه زندگي هاي قبلي خود را بشناسيد ، يك انقلاب و تحول روحاني روي خواهد داد . بعد از همانجا كه در آخرين زندگي كنار گذارده ايد ، آغاز خواهيد كرد . بگذريم از اين كه در زندگي هاي بي پايان گم شده و به هيچ جايي نخواهيد رسيد . تنها و تنها يك تكرار خواهد بود و بس .

در آنجا اجباراً خطي مياني ، يك رابطه بين اين زندگي و زندگي قبلي وجود خواهد داشت . هر آنچه طي زندگي پيشين يافته باشيد ، مي بايست شناخته شود و شما نيز بايد ظرفيت برداشتن يك گام رو به جلو را داشته باشيد ...

اين روزها مشكل اين است : خيلي سخت نيست كاري كرد تا شما زندگي هاي قبلي خود را به ياد آوريد . اما آن چيزي كه « شهامت » خوانده مي شد ، امروزه روز گم شده است ؛ مشكل همين است . اين امكان وجود دارد كه بتوان شما را قادر ساخت تا زندگي هاي پيشين خود را به ياد آوريد . اين هم فقط در صورتي است كه ظرفيت باقي ماندن در دل خاطرات بسيار سخت اين زندگي را داشته باشيد . وگرنه اين كار هم ممكن نخواهد بود ...

وقتي هيچ خاطره اي از اين زندگي نتواند سبب اضطراب شما شود ، فقط از آن زمان به بعد است كه مي توانيد به زندگي هاي گذشته خود رهنمون شويد . در غير اين صورت ، آن خاطره ها مي توانند موجب ضربه ي روحي و عاطفي سهمگيني براي شما بشوند . مدخل ضربه اي از اين دست نمي تواند گشوده شود ، مگر آنكه ظرفيت و لياقت رويارويي با آن را داشته باشيد .

صدايم را مي شنويد ؟ مرا مي بينيد ؟ من در آستانه ي در ايستاده ام و در مي زنم . به سبب قولي كه در زندگي ديگر ، در دوراني ديگر داده ام در مي زنم .

اين تعهدي بود كه در زندگي پيشين به بسياري از دوستان سپردم كه هر گاه حقيقت احراز يابد ، به آنها اطلاع دهم.

 

 

كوچوادا

ازدواج والدين اشو

 

« حاجي بابا » از اهالي پاكستان كه اينك يكصد و ده سال سن دارد ، در ازدواج پدرم حضور داشت و همراه « هيأت ازدواج » به محل سكونت مادرم آمده بود . آمدن وي همراه آن هيأت ، تهييج و تحريك فوق العاده اي در تمامي جماعت جين پديد آورد . زيرا اين يك سنت بود كه هر گاه تازه داماد به خانه ي نو عروس مي آيد : هيأت ازدواج ، يعني داماد و همراهان ، مي بايست در سر حد شهر مورد استقبال خانواده ي عروس قرار گيرند و حلقه اي گل به گردن رئيس خانواده ي داماد بيافكنند ؛ سپس يك دستار ، دستاري بسيار ارزشمند ، بر سرش گذارده ؛ كفش هاي زيبايي از جنس مخمل به پايش كرده و يك ردا ، ردايي كه خاص وي تهيه كرده اند ، به او هديه دهند .

پدربزرگ پدري ام گفت :

« حاجي بابا رئيس خانواده ي ماست » حالا ، يك مسلمان رئيس يك خانواده ي جين ... پدر مات و مبهوت بود – چه كند ؟ حاجي بابا گفت : « اين كار را نكن » اما پدر بزرگم قادر نبود حرف هيچ كسي را گوش دهد . او گفت : « مهم نيست . حتي اگر ما را برگردانند ، برخواهيم گشت ؛ اما شما رئيس خانواده ي من هستيد . من هميشه مثل برادر جوان تر شما بوده ام . چگونه مي توانم وقتي شما در اينجا هستيد ، من مورد استقبال قرار گيرم ؟ »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:44  توسط به خود آ(خدا)  | 

اشو كيست؟1

اشو كيست؟

اکثر ما در دنیایی زندگی میکنیم که در لحظه حالمان وجود نداریم و زندگیمان را در خاطرات گذشته و یا انتظارات آینده سپری میکنیم و فقط در بعضی از مواقع قادر خواهیم بود برای لحظاتی کوتاه وارد زمان حال یا (بی زمانی) شویم.

در این دنیا فقط عده کمی از مردم قادرند پا فراتر بگذارند و وارد بعد بی زمانی یا زمان حال (ابدیت) شوند و از این عده تنها عده انگشت شماری تجربه خویش را با دیگران قسمت میکنند، بودا، مسیح، گورجیف، حلاج، حافظ، مولانا، کریشنا، لائوتسو و .... کسانی بوده اند در جامعه زمان خودشان آنان را افرادی غیر عادی و بعضا دیوانه خطاب میکردند و پس از مرگ، لقب عارف و پیامبر و فیلسوف ... را بر آنها میگذاشتند. و نکته قابل توجه اینکه بعد از مرگ قدیسی میشدند و روز به روز بر تعداد پیروانشان افزوده میشد!

بهاگوان شری راجنیش (اشو)  یکی از معدود افرادی است که راز زیستن در بی زمانی را کشف کرده است، او در سن بیست و یک سالگی مشرف به نور الهی گشت و به اشراق رسید (روشن ضمیر شد).

اشو در یازدهم دسامبر 1931 در روستای کوچواد واقع در مادهیا پرادش هندوستان دیده به جهان گشود، او از کودکی روحی عصیانگر و حقیقت طلب داشت و از همان دوران بچگی اش سعی داشت تا حقیقت را بیابد و هرگز هیچ دین و آئینی را نپذیرفت و اسرار داشت هر چیزی را شخصا تجربه کند! او در اواخر ده 1960 میلادی فنون مراقبه پویا و منحصر به فرد خویش را به دنیا عرضه کرد. وی عقیده داشت که انسان عصر نوین چنان در زیر فشار سنت ها و نگرانی های زندگی مدرن گرفتار است که قبل از آنکه بتواند وارد حریم مراقبه شود، باید فرآیند پاکسازی عمیقی را از سر بگذراند.

اوایل دهه هفتاد بود که نام اشو به گوش غربیان رسید، در سال 1974 مرکزی در پونای هندوستان تاسیس شد و طولی نکشید که افراد بسیار زیادی به این محل آمدند.

او در تعالیم خود به راستی درباره هر جنبه از تحول ضمیر آگاه انسان سخن راند. وی نه بر اساس درک عقلی، بلکه بر اساس تجربه هستی گرایانه و خرد درونی خویش، آنچه را که برای جستجوی معنوی انسان معاصر اهمیت داشت، بازگو کرد.

اشو به هیچ مرام و آئین و مکانی تعلق ندارد! همانطور که خود در این باره میگوید: من سر آغاز یک آگاهی کاملاً تازه هستم، لطفا مرا به گذشته پیوند نزنید، زیرا گذشته حتی ارزش یاد آوری هم ندارد.

سخنرانی های وی برای مریدان و حقیقت جویان از سراسر جهان به بیش از ششصد و پنجاه جلد کتاب و  گرد آوری شده است. این کتاب ها به بیش از سی و سه زبان دنیا ترجمه شده است. اشو یک نویسنده به معنای رایج کلمات نیست، او شخصا هیچ کتابی را ننوشته است، کتابهای منتشر شده با نام اشو، در واقع مجوعه ای از سخنرانی های وی هستند. همچنین حدود هفت هزار سخنرانی بر روی نوار کاست و 1700 سخنرانی بر روی نوار ویدئو ضبط شده است. اشو پر فروش ترین نویسنده در هند به شمار میاید! سالانه بیش از یک میلیون نسخه از کتابها و نوار های وی به فروش میرسد!

روزنامه ساندی تایمز انگلستان از اشو به عنوان یکی از هزار شخصیت معروف قرن بیستم یاد کرده است، همچنین روزنامی ساندی میدی هند نیز او را در زمره ده شخصیتی که سرنوشت هند را تغییر داده اند قرار داده است (بودا، گاندی و ...)

اشو در سال 1981 به آمریکا سفر کرد و از پافشاری پیروان فراوانش برآن شد تا در آن کشور بیماند، مریدان وی با خرید زمین هایی دور افتاده در ایالت اورگان شهری را به نام او بنا ساختند و طولی نکشید که سیل انسانهایی که در پی معنویت بودند به این شهر سرازیر گشت. اما دولتمردان آمریکا از افزایش محبوبیت اوشو که همه آنها را زیر سوال برده بود، بیمناک گردیده و برآن شدند تا از شر او رهایی یابند. آنها در سال 1986 اشو را به دروغ به نقض قانون مهاجرت به آمریکا متهم ساختند و وی را به دادگاه کشانده و مجبورش کردند آنجا را ترک کند.

او  بیش از سی و پنج سال به تعلیم و گسترش دین واقعی و باز کردن چشمان مردمی که هزاران سال است هیپنوتیزم شده اند پرداخت و هدفش رسیدن هر انسانی به مقام والای آدمیت بود. وی به نقاط بسیاری از دنیا سفر کرد و در این سالها بارها و بارها از سوی سیاست مداران و دولتها مورد خشم و غضب قرار گرفت و بارها به زندان افتاد و شکنجه شد و عاقبت در 19 ژانویه 1990 توسط دولت وقت آمریکا به قتل رسید و شهید شد.

اشو همواره میکوشید تا بشریت را از این خواب طولانی بیدار کند و دین واقعی را به مردم نشان دهد و تمامیه سخنانش حقیقتی ناب بود که متاسفانه سیاست مداران و قدرت طلبان قدرت تحمل چنین حقیقتی را نداشتند، زیرا اگر مردم با حقیقت واقعی موجود (یا خدای واقعی) رو به رو میشدند تمام آئین ها و سنن های چندین هزار ساله دروغین را به کناری میگذاشتند و  این مرگی بود برای افرادی سود جو از جمله سیاست مداران و کشیشان و.... زیرا چندین هزار سال است که به ترویج دین مصنوعی پرداخته اند و بشریت را گمراه و بازیچه دست خود کرده اند و روح واحد انسانیت را پاره پاره کردند و برای همین دنیا به چنین روزی افتاده است.

او یکی از خطرناک ترین موجوداتی هست که تا به حال پا به این جهان گذاشته است و صحبتهایش از هر بمبی خطرناک تر است!

او هرگز زاده نشد، هرگز نمرد! بلکه فقط بازدید کننده ای بود از زمین بین سالهای 1931 تا 1990!

پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛  فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست!

 

اوشو در گفته هاي ديگران:

 " اوشو مرشدي به اشراق رسيده است كه با تمامي امكانات مشغول كار است تا به انسان ها كمك كند كه از مرحله ي دشوار توسعه ي معرفت عبور كنند."

تنگين گياتسو، چهاردهمين دالايي لاما

 

" نوارهاي سخنراني و كتاب هاي او به من و ميليون ها انسان ديگر در راه تكامل فردي الهام بخشيده اند. حضور او در اينجا همچون زنگي عظيم است كه صدا مي زند ..... بيدار شويد، بيدار شويد، بيدار شويد."

جيمز كابورن ، هنرپيشه

 

"از زمان مسيح تاكنون، اوشو خطرناك ترين انسان است.... آشكار است كه بسيار تاثيرگذار است، وگرنه چنين تهديدي نمي بود.  او چيزهايي مي گويد كه هيچكس ديگر شهامت گفتن آن ها را ندارد. من آنقدر از كتاب هاي درخشنده اش را خوانده ام كه متقاعد شوم او بزرگترين آموزگار روحاني در قرن بيستم است..... او ما را بهتر از خودمان درك كرده بود."

تام رابينز، نويسنده

" شما فقط اوشو را نمي خوانيد، خودتان را پيدا مي كنيد. بي ادب، فرزانه، شوخ طبع، ديوانه و در نهايت، بسيار سليم."

نشريه ي  كتاب خوان ، آمريكا

 

" اوشو كسي است كه مايتريا بودا به ان وارد گشته است . او ميكوشد كه در قرن بيست و يكم مدينه اي فاضله ايجاد كنيد .  نيروهاي مخرب بسياري با او مخالف هستند , و برخي او را شيطان ميخوانند . ولي هرگز شيطاني را نديده ام  كه مسموم شده باشد.  شيطان معمولا مسموم كننده است , نه مسموم شده . ما بايد اين مرد , باگوان را محافظت كنيم . بودا وارد او شده است"

كاتوا يشيدا عارف معبد ايسه يكي از باستاني ترين معابد شينتو در ژاپن

 

"اشو را نميتوان انسان ناميد! شايد هم بقيه هنوز انسان نشدند! اما او از معدود موجوداتي است كه به درجه انساني رسيده و در آن اقيانوس بي پايان هستي حل شده است و سعي كرده مسير تمام قطره هايي را كه به جويبار ها و لجن زارها ميرفتند عوض كند و راه اقيانوس را به آنها نشان دهد و در اين راه جانش را هم فدا كرد. صحبت هاي او راه گشاي ميليون ها قطره سرگشته شد و همچنين باعث خشم و نفرت سياستمداران ... براستي خطرناك ترين انسان زمين براي سياستمداران و قدرتمندان است و عزيز ترين و بهترين انسان براي بشريت."

سوامي پريمرا

کاملش پاندی درباره او می گويد."در وصف اشو،مردی که بيش از هر کسی در تاريخ از واژه ها برای بيان مفاهيمی فراتر از واژه مدد گرفت،هرگز زبان واژه ها تا اين به اين حد،از سخن گفتن عاجز نبوده اند.
   اشو بزرگترين جهش در آگاهی انسانها بعد از بودا است.در حقيقت اشو با احيای دوباره تمامی گنجينه معنوی بشر،گوی سبقت را از بودا ربوده است.با الهام از او عاشقان راهش طعم ناب حقيقت را چشيده اند.
   بهتر است که برای درک عميقتر سخنانش دل به حرفهای خودش بسپاريم اشو در اين باره می گويد:
 
  شنيده ام که,«رين زايی»_يک راهب ذن_از بازاری می گذشت.در نزديکی قصابی بود که فروشنده به مشتری گفت:بهترين گوشت را به من بده,قصاب پاشخ داد:حرف مزخرفی می زنی,من هِچوقت چيزی را که بهترين نباشد نمی فروشم,اينجا همه چيز بهترين است.می گويند رين زايی با شنيدن اين حرف روشن بين شد.وقتی او اين حرف را شنيد که اينجا همه چيز بهترين است ذهنش از هم پاشيد.يک شکستن,يک بينش که همه چيز بهترين است و مطلبی را درک کرد.هميشه بهترين است.
   او رقصيد و وقتی به که به آشرام بازگشت استاد او را در آغوش گرفت و گفت:پس اتفاق افتاد!حالا تمام جريان را برايم بگو.چگونه اتفاق افتاد؟
   رين زايی گفت:خنده دار است با شنيدن مطلبی که قصاب به مشتری گفت پيش آمد.از راه يک قصاب,اما چيزی از هم پاشيد,چيزی فرو افتاد.
   هر لحظه بهترين است و هر گل سرخی بهترين است.بله من هم به روشی که قصاب به مشتری گفت به شما می گويم که اينجا همه چيز بهترين است.من چيزی کمتر از بهترين ندارم,اگر جمله ای می گويم بايستی بهترين باشد وگرنه نخواهم گفت.ولی شما گاهی آنرا می گيريد و گاهی از دست می دهيد,بستگی به خودتان دارد,اين نکته بايستی درک شود.
   اول به من گوش می دهيد ولی ذهن شما خالی نيست,به من گوش می دهيد ولی مثل آينه نيستيد.هنگام گوش دادن به من غرق سروصدای درونی هستيد و اين مخرب است.شما به چيزی گوش می دهيد و من چيز ديگری می گويم.گاهی شما تنها نيمی از کلمات مرا می شنويد.کلمه ای اينجا و کلمهء ديگری آنجا,بعد آنها را به هم ربط می دهيد که چيزی درهم و برهم خواهد شد و هرگز نمی توانيد از آن چيزی بفهميد.شما بايستی آنقدر آرام به من گوش بدهيد که حتی کلمه ای را هم از دست ندهيد.نمی گويم با تمرکز به من گوش کنيد,نه,بلکه می گويم با با هشياری به من گوش بسپاريد.زيرا تمرکز هرگز کامل نيست,در تمرکز هميشه امکان جدا شدن وجود دارد.من مشغول حرف  زدن هستم بعد پرنده ای می خواند,شما چه می کنيد؟صدای پرنده به شما می رسد که نوعی حواس پرتی است.تمرکز حواس پرتی می آورد و من هرگز آنرا توصيه نمی کنم.با هشياری عميق به من گوش بدهيد.هشياری به اين معناست که به من,صدای پرنده,وزش باد و هر جريان ديگری هم گوش می دهيد.با ذهن باريک به سخنان من گوش نکنيد,ذهنی که بر روی همه چيز بسته است و تنها به من گوش می دهد.در نتيجه به من هم نمی توانيد گوش کنيد زيرا با صدای پرنده گفته های من کمتر شنيده می شوند و حقيقت کلام من هم کمتر خواهد شد.تنها به گفته های من گوش ندهيد,به همه چيز با هم گوش بسپاريد,شما آينه ای هستيد که آنچه را در اطرافتان اتفاق می افتد منعکس می سازيد,هيچ چيز حذف نمی شود.در آن لحظات روشن شما دوباره و دوباره بهترين ترانه را خواهيد شنيد.در غيراينصورت تنها يک چيز را می شنويد و بقيهء مطالب را از دست می دهيد.کلمه ای اينجا و کلمه ای در جای ديگر.سپس سعی می کنيد تا همهء آنها را به من مربوط کنيد که طبيعتاً حاصل آن چيزی که من گفتم نخواهد بود.چيزی است که شما شنيده ايد.
   خانه به دوشی پشت در ايستاد و خانم خانه در را باز کرد,او گفت:من جلو بودم.
   خانم با تعجب گفت:تو مرد بيچاره,يکی از قربانيان جنگ هستی؟صبر کن تا کمی غذا برايت بياورم,بعداً جريان را برايم تعريف کن.گفتی در سنگر بوده ای؟
   خانه به دوش گفت:نه,من جلو بودم.
   با دهان پر حرف نزن,عجله نکن,در سنگر چه کار قهرمانانه ای کردی؟
   مرد پاسخ داد:در زدم ولی جوابی نشنيدم سپس به در پشتی آمدم.
   شما حتی به تمام جمله هم گوش نمی دهيد.به يک کلمه گوش می کنيد و بعد آنرا تفسير می کنيد.با شنيدن «در جلو» فوراً تفسير جنگ و سنگر و قربانی جنگ می کنيد.آنچه من می گويم واقعاً يک عقيده نيست,برعکس من چيزی را به هوش شما ابلاغ نمی کنم بلکه سعی می کنم پرچمی را در درک مستقيم شما به اهتزاز در آورم.اين ارتباط کلامی نيست تنها در کنار ارتباط کلامی چيزی بزرگتر و ژرف تر,بين من و شما انتقال می يابد,بدون کلام.کلمات حقيقت واقعی نيستند.اگر تنها به کلمات من گوش دهيد معنا را از دست خواهيد داد.زيرا معنا در فاصله و در سکوت است,پس شما نه تنها مجبوريد کلمات مرا بشنويد بلکه سکوتی که اين کلمات را در برگرفته هم بايد بشنويد و اين مطلب تنها با عشق و اعتماد عميق امکان پذير خواهد بود.
   پس سکوت به تنهايی مؤثر نيست,اولين وسيله است که شما با توجه و هشياری گوش کنيد ولی به تنهايی کارآمد نيست.بايستی با عشق,اعتماد و دلسوزی فراوانی گوش کنيد,بايستی با من شريک شويد زيرا آنچه من می گويم منطقی و قياسی نيست,اين عشق است که من به سوی شما می فرستم.درست به يک کلمه گوش کنيد يا حتی به يک لحظهء بی کلام,می تواند شما را به پروازی بدون فضا ببرد.درست گوش کنيد,آنچه به شما می گويم فلسفه نيست,نه عقيده و نه تعصب.من نمی خواهم در مورد چيزی شما را متقاعد کنم,ابداً,معلم نيستم کارم به طور کلی متفاوت است.از نظر کيفی کاملاً متفاوت است تمام سعی من در اينجا اين است که بتوانم با جوهر وجود شما ارتباط برقرار کنم,کلمات تنها وسيله هستند و در حکم پل می باشند.
   ولی نبايستی به کلمات توجه زيادی به خرج دهيد.عميقاً به ژست ها نگاه کنيد.آنچه می گويم بايد شنيده شود و مهمتر از آن اين است که آنچه نگفته می ماند بايستی در هستی شما ارتعاشی به وجود بياورد.آگاهی شما به شدت در خواب است,من می خواهم امواجی به طرف آگاهی شما بفرستم تا زندگی به سويتان باز آيد و جاری شويد و رقص هستیِ درونی آغاز شود.آنچه می گويم هرگز کامل نيست به طور ذاتی نمی تواند کامل باشد.
   دربارهء شعر ژاپنی بايستی شنيده باشيد.«هيکو» کوتاهترين شعر در جهان است.تنها هفده هجا دارد ولی بسيار نافذ است.کلمهء هيکو به معنای آغاز است.اين نکته اهميت زيادی دارد,اگر کلمهء هيکو به معنای آغاز باشد پس سرايندهء هيکو می گويد ما تنها آغاز می کنيم و هرگز پايان نمی دهيم,شاعر آغاز می کند شنونده تمام می کند.اگر شعری کامل باشد پس ديگر چيزی برای شنونده باقی نخواهد ماند در اين صورت او فقط يک تماشاچی است و ديگر آفريننده نخواهد بود,در حقيقت خطرناک هم هست.شاعر واقعی هرگز همه چيز را تمام نمی کند و چيزی را ناتمام باقی می گذارد.جای پا و فاصله ای به جای می گذارد که اين فاصله ها بايستی توسط شما پر شوند در نتيجه آفرينندگی وجود خواهد داشت.شاعر ترانه ای را می خواند و در آگاهی شما امواجی به وجود می آيند و شما ترانه را در درونی ترين مرکز هستی خود کامل می کنيد.شاعر آنرا آغاز می کند,شما آنرا کامل می کنيد.نقاش آغاز می کند,فردی که به نقاشی نگاه می کند آنرا کامل می کند.
    اين درست همان کاری است که من در اينجا می کنم.آنچه می گويم هيچوقت کامل نيست.تنها يک اشاره,يک هول دادن,يک تلنگر و اشاره ای به ماه است.انگشت را فراموش کنيد و به ماه بنگريد,پيامی در آن وجود دارد.اين پيام در انگشت نيست کلمات من اشاراتی به سوی سکوت بی کلمه است و من تنها آغاز می کنم بعد آنرا به شما می سپارم تا کاملش کنيد.
  به همين علت کسانی که خيلی به منطق معتاد هستند با من احساس گيجی می کنند و فکر می کنند که من هيچوقت چيزی را کامل نمی کنم,آنها را به راهی می برم ولی به نتيجه گيری نمی رسانم.چيزی را آغاز می کنم و هميشه وسط کار آنرا رها می کنم.حقيقت دارد,زيرا مايل نيستم تا آفرينندگی شما را تباه کنم.می خواهم با شما شريک شوم,به شما کمک کنم تا آفريننده شويد,من نمی توانم کار آفرينندگی را برای شما انجام دهم.کار دوستانه ای نيست,از روی دلسوزی نيست.می توانم آغاز کنم,می توانم ترانه ای بخوانم بعد شما آنرا ياد بگيريد و بخوانيد,ترانه با شما تمام می شود.انتقال بين استاد و شاگرد درست مانند انتقال بين يک عاشق و معشوق است.عاشق تعليم می دهد اما معشوق تبديل به رحم می شود.عاشق آغاز می کند و معشوق آنرا کامل می کند بعد کودک متولد می شود.اين بچه به تنهايی نه متعلق به پدر است و نه مادر.به هردو آنها تعلق دارد,پدر آغاز کرد و مادر آنرا تمام کرد.بين استاد و شاگرد چيزی درشت شبيه به اين اتفاق می افتد.اگر سعی کنيد آنچه در اينجا می گويم را تنها از بيرون درک کنيد آنرا از کف می دهيدبرای بيرونی ها نيست برای درون است.پس اصرار من برای سانياس اين است که سانياس تنها نشانه ای است که شما بخشی از خانوادهء من شويد,که با من ازدواج کنيد.حالا ما مسئوليت بچه را به عهده می گيريم.می توانيم پدر و مادر بچه شويم و هستی جديدی ممکن می گردد.حقيقت چيز مرده ای نيست که بتواند به شما منتقل شود,يک تپش و انرژی است


{نام " اشو"
(osho) برگرفته از واژه "Oceanic" است، به معنای "اقیانوسی" یا "حل شده در اقیانوس" - این واژه ساخته ویلیام جیمز، فیلسوف و روان شناس آمریکایی (1842-1910) است. ( البته بعدا مشخص شد كه اين نام تاريخي تر است و به معناي جاودانه و سعادتمند و يا كسي كه از آسمان او را گلباران ميكنند است و زرتشت به آشو هم معروف بوده است

 

 

اينك بركه اي كهن

 

11 دسامبر 1931 ، ساعت پنج و سيزده دقيقه ي بعد از ظهر به وقت محلي ؛ روستاي كوچوادا ، از توابع گاداروارا ، ايالت ماديا پرادش ، هندوستان : تا چشم كار مي كرد ، باران بود و باران سر باز ايستادن نداشت به روزان و شبان بيرون از شمار و ياد . پرده اي ولرم و تيره از آسمان تا به زمين آويخته ، هر آن چشم انداز را در وراي خود پوشانيده بود . در پس پرده اما ، در فاصله اي دور ، در سكوتي كه جز ريزش مداوم قطرات باران صدايي نبود ، در سايه سار خيس درختاني سرفراز از ديرسال ، بركه اي كهن آرام غنوده بود و آن سوي ترك هم رودي از باستان جاري ، كف بر لب آورده و خروشان در گذار .

چندان باريد و باريد باران كه بركه و رود يكي شد و دنيا پنداري همه آب . و آب آمد و آمد و آمد تا به روستا ، به خانه ها . و به خانه ي خيس خورده ي روستا ، كودكي چون بركه اي خموش و آرام ، خروشان به عينه رود ، زهدان مادري عاشق را ترك گفت تا سالياني پس از آن كنار بركه ي كهن عارفي خردسال بنشيند و در ژرفاي مراقبه اي عميق و خاموش ببالد چندان كه خود بركه اي شود ، رودي ، اقيانوسي ؛ تا سر آخر عارفي سترگ و ژرف چو اقيانوس قلب ميليونها مردم را در اقصاي عالم در زلال خويشتن خوطه ور سازد .

اشو با باران آمد و هم بدان سان رگبار مهرش باريدن گرفت بر كوه و دشت ، بركه و رود و اقيانوس ، بر عالم و بر آدم – هر آن آدمي كه قلبي داشت ، هر آن كو دلي دارد از جنس عشق و سرشته از شيدايي .

زادنش چنين بود و باليدنش نيز لطيف و خروشان به عينه باران بهار ؛ و همين را خواهيم خواند در اين دفتر كه خاطرات اوست از گاه تولد تا بيست سالگي ؛ خاطراتي كه هر از چند ، به تفاريق طي چند دهه در گفتارهايش به كلام درآمد و بعدها بدين سان كه هست به يك جاي گرد آوري گرديد .

از زندگي اشو كم و بيش گفته اند و يحتمل هم كه خوانده باشيد . به هر روي ، ذكر مفصل آن ناصواب مي نمايد ، آن هم در آستانه ي اين خاطرات . اين است كه به اختصار بسنده كرده ، فرازهاي حياتش را بر مي شمارد . اما از مرگش ، كشته شدنش ، كمتر گفته اند . هم بدين روي ، به جبران مافات ، ملخصي از يك مقاله و نيز متن كامل بازپسين خطابه اش را در اين مورد از پي مي آورم .

آن مقاله را سوامي آناندنيتن نوشته است . كارل برنشتاين و ماركو پوليتي دو خبرنگار پر آوازه ي ماجراي واتر گيت هستند . خطابه را نيز شخص اشو ، صبح روزي ايراد كرد كه عصر آن روز كالبد خاكي اش را ترك گفت .

 

 

فرازهاي زندگي  اشو                   

 

اشو ، فيلسوف و عارف نامدار معاصر هند در 11 دسامبر 1931 در هند زاده شد و در 19 ژانويه 1990 كالبد خاكي خود را ترك كرد . تحصيلاتش را در هند تا درجه ي استادي فلسفه ادامه داد و در 1953 به نور حق مشرف و روشن ضمير شد . از 1963 در اقصي نقاط هند به ايراد خطابه در زمينه هاي معنوي و عوالم روحاني پرداخت . در 1974 كمون خود در شهر پونا ، هندوستان ، را بنيان گذارد . در 1981 جهت معالجه به ايالات متحده رفت و در آنجا پنج سالي اقامت گزيد . پيروان بي شمار و سرسپردگان طريقتش كه به عنوان سانياسين شهره اند ، در مدت چهار ماه اراضي كوهپايه هاي ايالت اورگون را خريداري و شهري بنا نهادند كه به راجنيش پورام مشهور و خار چشم دولت و سياستمداران آمريكايي شد . بنابراين در 1986 به بهانه هايي واهي به شهرك از زمين و هوا حمله ور شده ، اشو را از آمريكا اخراج و در زمان بازداشت به مسموميت وي اقدام كردند ؛ ماجرايي كه از پي خواهد آمد .

از اشو قريب 600 عنوان كتاب ، 7000 ساعت نوار كاست و 1700 سخنراني ويدئويي باقي مانده است كه منبع سرشار عرفان توحيدي اوست . آثار اشو به اكثر زبان هاي زنده ي معاصر ترجمه و پيروانش در اقصي نقاط جهان امروز گسترده اند .

 

دو حكايت، ‌يك داستان                 

 

هنگامي كه در ژانويه ي 1981 رونالد ريگان به رياست جمهوري رسيد و به زودي رابطه اي صميمانه با واتيكان برقرار كرد ، شالوده اي ريخته شد كه ظرف مدت زماني كمتر از ده سال به پايان « امپراطوري اهريمن » و شكل گيري يك ساختار ژئوپليتيك جديد مي انجاميد . اين داستان با دقت و سنديت تام و تمام توسط كارل برنشتاين ، گزارشگر پر آوازه ي رسوايي واترگيت و همكار ايتاليايي اش ، ماركو پوليتي ، فاش شده است .

با داشتن پدري ايرلندي – كاتوليك ، ريگان به زودي در كاخ سفيد خود را در محاصره ي مردان برگزيده اي از طبقه ي كارگر با پس زمينه ي كاتوليك در مناصب كليدي حكومت جديد يافت : ويليام كيسي به عنوان رئيس سي . آي . ا ، زبيگنيو برژينسكي به عن.ان مشاور امنيت ملي ، الكساندر هيگ وزير امور خارجه ، ورنن والترز قائم مقام سي . آي . ا و چندين تن ديگر . رؤساي جمهوري پيشين ، از جمله : كندي ، براي گذاردن فاصله اي بين كليسا و حكومت ، آماده ي انجام هر نوع اقدام دراز مدتي بودند . در دفتر ريگان ، همگي آنان كليسايشان را به مثابه بوته ي آزمايش اعتقاد راسخ ضد كمونيسم ديدند . در جايي كه اتحاد جماهير شوروي « امپراطوري اهريمن » بود ، كمونيسم به عنوان جهان بيني اش ، اهريمني معنوي و روحاني محسوب مي شد .

پيمان اتحاد بين واشنگتن و واتيكان توسط برژينسكي داير گشت . خاستگاه لهستاني وي با پاپ لهستاني در هماهنگي كامل بود . پيش از آن در بهار سال 1981 ، حكومت ريگان تبادل اطلاعات جاسوسي در بالاترين سطح را با پاپ آغاز كرد . كيسي و والترز گردش كار توجيهي محرمانه اي با ژان پل دوم در واتيكان داشتند ، پانزده ملاقات در طول شش سال . با گزارش مستقيم ماوقع به رونالد ريگان ، حال رئيس سي . آي . ا يك مأموريت مخفي نزد نفوذ جهاني را عهده دار بود . در هماهنگي با دستور جلسه ي كاتوليك ، حمايت آمريكا از برنامه هاي تنظيم خانواده در كشورهاي در حال توسعه قطع شد ، به خصوص سياست ضد آبستني و ضد فمينيسم . گسترش ايدز و تداوم رشد جمعيت پيامدهاي مستقيم اين پيمان اتحاد بودند .

اما از همه ي اينها بيشتر ، شكل گيري جنبش « همبستگي » در لهستان و موقعيت لخ والسا مباحث كليدي گردش كار بودند . آمريكا با اعطاي مبلغ پنج ميليون دلار كمك از جنبش همبستگي حمايت كرد و هنگامي كه طي حكومت نظامي 1981 سربازان شوروي در مرز لهستان صف آرايي كردند ، والترز پاپ را همراه با تصاوير تر و تازه ي ماهواره اي از جنبش و مواضع نيروهاي پيمان ورشو ، به نمايش درآورد . اين پيمان و گفتگوي استراتژيك بين ريگان و واتيكان ، با سي. آي ا به عنوان رابط في ما بين ، در حوزه ي خود و در تأثيري كه رويدادهاي سياسي لهستان طي اوايل 1980 در جايگزيني نقشه ي اروپا و توازن استراتژيك جهاني داشتند ، بسيار قدرتمند نشان داده شد :

« در هفتم ژوئن 1982 ، ريگان براي انجام يك ملاقات سران به واتيكان وارد شد ؛ ملاقاتي بين دو ابر قدرت متفاوت كه مي خواستند بر پيمان محرمانه و برجسته ي في ما بين ، نام خويش را حك كنند . ملاقاتي تنها در دفتر پاپ ، بدون حضور گزارشگران و به مدت پنجاه دقيقه . دو تن از قدرتمندترين مردان روي زمين درباره ي شرايط و مناسبات فلسفي و عملي يك قضيه بحث و تبادل نظر كردند ؛ قضيه اي بسيار بنياد گرايانه كه هيچ يك از ساير رهبران غربي به طور جدي روي آن حساب نكرده بودند : قضيه ي اينكه فروپاشي امپراطوري شوروي ، بيشتر به سبب دلايل معنوي و روحاني تا علل استراتژيك ، حتمي و گريز ناپذير است ؛ و جهاني كه در يالتا بنا گرديد ، نه تنها نبايد وجود داشته باشد ، كه نمي تواند هم بر جاي بماند . »

برنشتاين و پوليتي ، با به كار گيري بينش سياسي كامل و سرشار خويش ، با شهامت تام و تمام ، داستاني جالب را همچون يك فيلم مهيج پليسي روايت مي كنند . منابع عمده و اصلي كتاب ايشان ، مصاحبه هايي است كه برنشتاين و پوليتي با بيش از سيصد تن از افراد كليدي – در آمريكا و واتيكان – عمدتاً طي سنوات 1993 تا 1996 برگزار كرده اند . آنچه در آن كتاب افشا شده است ، به تمام معنا يكي از حادترين و پر اهميت ترين حكايات زمان ماست .

حكايتي از يك اتحاد كاملاً سفت و سخت و هفت جوش كه نه تنها نفوذش را در سطح بين الملل داراست ، بلكه همچنين در مديريت حكومت ريگان بر ساير مسائل در صحنه ي درون مرزي نيز ، چنانكه خواهيم ديد ، نافذ و تأثيرگذار است . در صفحات آتي ، براي عاشقان تئوري هاي توطئه تقريباً يك چند تايي نشانه محض تحقيقات بيشتر موجود است . اما در جلوي چشم همه و آن هم در روز روشن ، خيلي سخت است كه واقعيات آشكار و مسلم ابتكار عمل كاخ سفيد در خلاص شدن از شر « يك ميهمان ايالات متحده آمريكا » را ناديده گرفت . و شايد آن عمليات حتي بيش از اين نيز پيش رفته باشد .

وقتي اشو – كه پيش از 1989 به عنوان باگوان شري راجنيش شهره بود – در تابستان سال 1981 به آمريكا وارد شد ، اين ورود به تمام معنا نه فقط آغاز كار وي به عنوان يك استاد و مرشد روشن ضمير نبود ، بلكه بيشتر توسعه ي فعاليت او از نيمكره ي شرقي به نيمكره ي غربي محسوب مي شد . اشو در هند زاده شد ، در 1931 ، و به زودي يك روح مستقل را از خود به نمايش گذارد و با تداوم و پيگيري تجارب روشن ضميري خويش در سن بيست و يك سالگي ، سخنراني هاي عمومي خود باب مسائل معنوي و روحاني را آغاز كرد . به زودي ، « آشرام » وي در شهر پونا ، كندوي سخنوران و خطباي مستعد و روان درمانگراني از غرب شد . بارش سيل آساي انرژي آنان در اثر مرشدشان ، پونا را در 1970 به يك مركز رشد روحاني خصايص يكتا و منحصر به فرد در سطح جهاني تبديل كرد .

مقدم بر عزيمت به ايالات متحده ،‌در صبح زود يك روز دوشنبه ، اول ژوئن 1981 ، با هواپيماي پان آمريكن پرواز دو صفر يك به مقصد نيويورك ، كنسول آمريكا در بمبئي با يك درخواست صدور رواديد مواجه شده بود . سه روز پيش از آن ، در حيني كه درخواست رواديد دست به دست مي شد ، در بعد از ظهر روز بيست و نهم ماه مي ، به وقت محلي ، تلگرافي از الكساندر هيگ وزير امور خارجه ي ايالات متحده به كنسول آمريكا در بمبئي مخابره شده بود . آن تلگراف ، با كلماتي آشكار و غير رمز ، چنين مي گفت : «‌ به اين پرونده توجهي در سطح عالي معطوف است »

همان گونه كه به نظر مي رسيد ، و در سال هاي بعد به مراتب آشكارتر هم شد ، ايذاء و آزار دولت ريگان در مخالفت عليه شهرك اشو در كوه هاي ايالت اورگون ، اقداماتي متناسب بودند براي هموار كردن كوبنده ي بستر تحقق مفاد مصوب در چهارچوب كلي پيمان استراتژيك با واتيكان . براي گراميداشت « سال كتاب مقدس » ،‌روابط با واتيكان در دهم ژانويه ي 1994 تدوين و رسميت يافته بود و به زودي سي . آي ای خود را همچنان درگير از دور خارج كردن جنبش ضد پاپ « الهيات آزاديخواه » در آمريكاي لاتين يافت .

با حضوري طولاني مدت به عنوان يك مدخل در فهرست نويسندگان ممنوعه ي واتيكان ، اشو و انتقادش از دستگاه پاپ موجب تشويش و نگراني مداوم در دواير رهبري كليساي رومن – كاتوليك بود . بين شصت نفري كه ماكس بر شرطي تحقيقات واقعيت يابي خود در 1989 با آنان مصاحبه كرد ، كاردينال ژوزف راتسزينگر ، رئيس « همايش مذهبي واتيكان : دكترين ايمان » و دومين مرد قدرتمند واتيكان ، آشكار كرد كه تنها در صورتي حاضر به مصاحبه خواهد بود كه پرسش ها را ماه ها قبل به صورت مكتوب به وي تسليم كنند . مطابق با اطلاعات حاصله از فردي « بسيار نزديك » به راتسزينگر ، او به عنوان اداره كننده ي پشت صحنه در اخراج راجنيش از آمريكا مشهور است . خوش رقصي ها و اعمال نفوذ دزدكي راتسزينگر عليه روحانيون يا « مردان خداي شرقي » ، كه به زعم وي در حال تهديد كليسا و دور كردن پيروان از مسيح بودند ، وراي هرگونه شك و ترديدي است .

كابينه ي منتخب رونالد ريگان پس از آغاز كار رسمي اش در ژانويه ي 1981 ، ادوين ميسه ي سوم را به عنوان مشاور كل حقوقي با خود داشت . و هنگامي كه از فرويه ي 1985 ادوين ميسه همچنين به سمت دادستان كل ايالات متحده منصوب شد ، اين براي نخستين بار در تاريخ آمريكا بود كه مشاور كل حقوقي به عضويت كابينه درمي آمد . دامنه ي مسئوليت ميسه ، اختيار ستاد دولت در سياست داخلي و امنيت ملي را نيز در بر گرفت .

دستيابي ميسه به چنان موقعيت قدرتمندي در حكومت ريگان ،‌به هيچ وجه غير منتظره نبود . عطف به ماسبق ، در سال 1966 ، وقتي كه ريگان با تعهد « برق انداختن ريخت و پاش ها و مخمصه ي بركلي » به فرمانداري ايالت كاليفرنيا انتخاب شده بود ،‌ ادوين ميسه ي وكلي دعاوي را به عنوان فرمانده معاونت دفاع ناحيه برگزيده بود . در بيستم ماه مي 1969 ،‌هنگامي كه در تظاهرات « پيپلز پارك » بركلي توسط پليس يك نفر كشته و دويست نفر مجروح و مصدوم شدند ، ادوين ميسه با داشتن فرماندهي تاكتيكي در آن ماجرا ، مهارت و وفاداري خود به فرماندار را به اثبات رسانيد .

آنچه كه امروزه ممكن است تقريباً فراموش شده باشد ، اين واقعيت است كه بيش از يكصد تن از مسئولين رده بالا و تراز اول دولت ريگان ، بعدها به اتهام رفتار ناشايست اخلاقي متهم شدند . در ميان آنان ، يكي هم ادوين ميسه ي سوم بود كه اجباراً ملزم شد از پست خود به عنوان دادستان كل ايالات متحده كناره گيري كند .

آنچه از اشو مخفي نگه داشته شد ، اين بود كه وي چندين تن از مقامات رسمي حكومت آمريكا را به خود مشغول داشته بود ؛ با درخواست صدور « گرين كارت » جهت اقامت ، يك بار ديگر تلگراف محرمانه اي از وزارت امور خارجه به كنسول آمريكا در بمبئي ، به تاريخ بيست و چهارم نوامبر 1981 ، ثابت شد كه « هم كنگره ي ايالات متحده ي آمريكا و هم كاخ سفيد به فعاليت هاي اين گورو و آشرام وي توجه دارند . »

آيا اشو يك معلم مذهبي بود و تحت چنين عنواني مي توانست شأن اقامت دائمي در كشور را داشته باشد ؟ و آيا وجود شهرك راجنيش پورام ، بدين عنوان كه ناقص معيارهاي قانون اساسي در جدايي كليسا و حكومت است ،‌مي توانست غير قانوني باشد ؟ براي هماهنگ كردن رويكرد قانوني به اين پرسش ها ، خطوط ارتباطي بين دفاتر نمايندگي ها ، مثل « مهاجرت » و بخش هاي « اعطاي تابعيت » ، « اف بي ا » ، « سي آي ا » ، « دي اي ا » داغ و پر تب و تاب شده بودند . ماحصل اين رهيافت ها ، پيگرد اشو به اتهام نقض قوانين مهاجرت و تخلف از قانون ازدواج در 1985 بود . طي مصاحبه اي ، دادستان ايالات متحده در پورتلند ، اورگون ، چارلز ترنر چنين اعتراف كرد كه « ما سعي داشتيم از يك اقدام جزايي براي حل آنچه كه واقعاً يك مسئله سياسي بود ، استفاده كنيم . » طي سال 1985 ، وقتي كه فشار براي اخراج اشو از آمريكا به سرعت رو به رشد گذارده بود ، اجلاس هاي تلفني متعددي به مدت يك ساعت و گاه بيشتر ، في ما بين دادستان كل « فروماير » ، فرماندار اورگون ، رئيس پليس ايالتي ، رئيس اف بي آي ، و چارلز ترنر برقرار گرديد . طبق اظهارات فروماير ، اين طولاني ترين مورد منفرد تجسس جزايي بود . هرگز در ايالت اورگون موردي چنين طويل تدارك ديده نشده بود . آن هم براي حل كردن يك مسئله و موضوه سياسي و مذهبي في مابين حكومت ايالات متحده و اميال و مصالح واتيكان .

طي تابستان 1985 ، به محض اينكه اشو بر ميخ پتك زدن گرفت ، تنش رو به رشد گذاشت . در كنفرانس هاي خبري ، وي موفق شد هر آن اعتقاد جزمي ذهن غربي را به مبارزه فرا خواند ، تا به حدي كه به ناگاه « كمون » خود را در محاصره ي عمليات گارد ملي و تيم هاي ويژه ي حمله مسلحانه ، اس دبليو ا تي ، براي پاكسازي منطقه و بازداشت كردن اشو يافت . براي هر كسي كه از راجنيش پورام بازديد كرد و شيرجه زدن مثل اجل معلق جنگنده هاي نيروي هوايي آمريكا ، يو اس ا اف ، و شكست ديوار صوتي را بر فراز سر خود تجربه كرد ، اين مسئله آشكار بود كه نظام حاكم حركت به سوي يك مرحله ي اقدام نهايي را سامان داده است . در ربط با موضوع چگونگي بازداشت اشو ، ما دوباره ادوين ميسه و دفتر دادستان كل ايالات متحده را درگير در مذاكرات مي يابيم .

مسلماً اين يك مسئله ي سياسي آسيب پذير و حساس بود ، و مذاكران سري تر و محرمانه تر عمليات نهايي به مراتب بهتر از آن بود . با كركري خواندن ادوين ميسه و اين پيام از طرف او كه « در تسخير محوطه شركت نكنيد » ، اف بي آي به هيچ وجه نخواست كه در پاره اي مخاصمات خونين مزرعه ي راجنيش پورام شركت جويد . در عوض ، وقتي كه اشو ، سوار بر يك « جت لير » در ساعت پنج و سي دقيقه بعد از ظهر روز يكشنبه بيست و هفتم اكتبر 1985 ، مزرعه را ترك گفت ، فرصت مناسب براي توقيف وي به دست آمد . در فرودگاه شارلوت ، كاروليناي شمالي ، اشو و مسافرين همسفرش با گارد مسلح مواجه و بدون هيچ مجوز توقيف رسمي بازداشت شدند . تنها سه روز بعد از آن ، يك مجوز رسمي توقيف در دادگاه فدرال شارل.ت عرضه شد . آن مجوز امضا نشده بود ، كاملاً هم پر نشده بود ؛ و بعدها نيز در ميان اسناد دادگاه فدرال ، يا در شارلوت ، يا در پورتلند ، اورگون ، آن مجوز هرگز يافته نشد .

به طور آشكار ، عمليات بي درنگ و يكباره در ايالت اورگون جاي نگرفته بود . پيام هاي حكومت فدرال بلند و واضح بود : « جهنم ، نه . ما به توقيف او اقدام مي كنيم . ما علاقه نداريم وي را به هيچ جايي اعزام كنيم و. همين و بس . ! » در عين حال ، اين هم مسئله ي ايالت اورگون بود و هم مسئله ي همان ايالت شد . خيلي ها از جمله رسانه هاي گروهي در شگفت بودند از آنكه دولت فدرال به عنوان يك موجوديت مستقل بيش از حد خود را درگير موضوع كرده بود .

پس از چند شب اسارت در زندان شارلوت ، دادستان كل ايالات متحده دستور داد اشو به زندان ايالت اوكلاهما تحويل شود ، و البته به « دلايل امنيتي » نه به محل معمولي اسكان شب هنگام زندانيان در زندان ال رنو واقع در خارج شهر . قائم مقام دادستان از اشو خواست تا فرم ورود به زندان را كه به نام فردي ديگر پر شده بود ، امضاء كند . بدين قرار ، اشو نه به نام و امضاء خويش ، كه تحت نام و امضاي فردي ديگر در اوكلاهما زنداني مي شد . بعدها ، ما مستقيماً و با توجه به مدارك مشروح دريافتيم كه اين درست حين مدت اسارت در زندان ايالتي اوكلاهما ، در چهارم نوامبر بود كه اشو را زهر خوراندند .

گمان مي رود كه در زندان ايالت اوكلاهما ، يك منبع قدرت متوسط تشعشع راديواكتيو را در تشك خواب اشو پنهان كرده بودند تا توانايي هاي عقلاني ، قابليت گفتاري و سيستم دفاعي بدنش را نابود كنند . در صبح پنجم نوامبر تشك كثيفي كه شب پيش به زور اشو را بر آن خوابانيده بودند ، تعويض شده بود . براي صبحانه نيز دو نان تٌست خيس خورده در يك سس بي طعم و بي بو را به وي خوراندند . بلافاصله پس از خوردن آنها ، اشو احساس تهوع شديد كرد . بعدها طبق دريافت دكترش ، مشخص شد كه وي را جز قرار دادن در معرض تشعشع راديو اكتيو ، با زهر فوق العاده مهلك تاليوم – فلز سنگين مورد استفاده در زهر موش صحرايي – نيز مسموم كرده اند .

پزشكان همچنين معتقدند كه اشو به سختي در معرض استعمال مسكن هاي قوي قرار گرفته بود . در واقع هم ، به همين علل ، وي چيز چندان زيادي از رخدادهاي پنجم نوامبر را به خاطر نداشت . در همان بعد از ظهر كه رسانه هاي گروهي داشتند رد پاي اشو را دنبال مي كردند ، او را مخفيانه به زندان ال رنو در خارج شهر منتقل كردند . فاصله ي نيم ساعته ي بين دو زندان با اتومبيل ، عملاً به سفري دو ساعته تبديل شد .

سر جمع ، اشو چهار روز در اوكلاهما اقامت كرد ، در حالي كه اولياي امور كليه مدارك و گواهي ها درباره ي وضع مزاجي ضعيف و آسيب پذيرش را ناديده گرفتند . برعكس ، اين روشن شده است كه سلامت وي حتي از هنگامي كه شب ها را در اين محل مي گذرانيد ، به مراتب وخيم تر هم شد .

در اوكلاهما ، نام كرمك گي بلافاصله يادآور يك فرماندار اسبق ، يك تاجر و عنوان يك تحليل گر آزمايشگاه در كارخانه ي پلوتونيوم ، درست واقع در بيرون اوكلاهما سيتي ، به كار اشتغال داشت . او كشف كرد كه هشتاد و هفت درصد كاركنان كارخانه ، از جمله خودش ، با پلوتونيوم آلوده شده اند . و يافته هاي وي به طور آشكار اهمال كمپاني در حفظ ايمني كاركنان را نشان داد . در هفتم نوامبر 1974 او كشف كرد كه تمامي آپارتمانش با پلوتونيوم آلوده شده است . كارن سيلك وود خاطر نشان شد كه بدين قرار ، شخصي مراقب اوست و قصد خاموش كردنش را دارد .

يك هفته بعد ، در تصادفي مرگبار ، اتومبيل وي را از عقب در هم كوبيدند ، اتومبيل از كنترل خارج شد و او بلافاصله كشته شد . كارن سيلك وود داشت مي رفت تا با ديويد برنهايم از نيويورك تايمز براي بر ملا كردن يافته هايش ملاقات كند . او هرگز موفق به انجام اين كار نشد .

طي زمان طرح پرونده ، براي سرپوش گذاردن بر اهمال مك گي در آلودن هفتاد و هشت درصد از كاركنان و همچنين قتل كارن سيلك وود ، كليه ي شكاف ها و شواهد ماجرا را پوشش داده بودند . مسئله اي كه سرانجام با محكوميت مك گي توسط قاضي اوكلاهما سيتي در 1979 قطعي شد . طبق حكم صادره وي در هر صورت « اعم از رعايت معيارهاي دولتي يا اهمال پيش آمده » ، در مورد بروز آسيب تشعشع راديواكتيو كاملاً مقصر بود .

پلوتونيوم تهيه شده براي جاسازي در تشك اشو را از همين كمپاني آوردند : از سر گيري يك رابطه ي نزديك قديمي در عملكردهاي سوء مديريت بين مقامات رسمي حكومت و كرمك گي قدرتمند . روز بعد ، پس از تحويل پلوتونيوم و آلودن اشو ، كرمك گي اوكلاهما سيتي را ترك گفت . البته وي در اين سفر تنها نبود : پاول ميفيلد ، معاون مارشال ، رئيس زندان ايالت اوكلاهما ، نيز خدمات كلانتري ايالت را ترك گفت و به جايي پايين مرز تگزاس و مكزيك رفت تا در دفتر سرويس مهاجرت و تابعيت ، آي ان سي ، به كار اشتغال ورزد  . ردپايش پوشانيده شده بود .

در هشتم نوامبر ، اشو با سپردن وجه الضمان ، از مركز دادگستري ايالت مولتونوما در پورتلند ، آزاد شد . اين آزادي اما بي تمهيد هم نبود . همان روز از طريق اخبار تلويزيون خبر وقوع يك فقره بمب گزاري انتشار يافت ؛ بمبي كه طبق خبر قرار بود رأس ساعت پنج و پنجاه و پنج دقيقه بعد از ظهر در جايي از شهر منفجر شود . تحقيقات نشان داد كه يك كيف حاوي بمب ، بمبي با كنترل الكترونيك ، دقيقاً در همان طبقه كه اشو به انتظار دريافت حكم آزادي خود نشسته بود ، كار گذاشته شده بودند . سرانجام مقامات بالا در دادگاه فدرال حوزه ي پورتلند در مورد ساخت اتهامي براي اشو به توافق رسيده بودند : اتهامات جزايي ناچيزي چون نقض قوانين مهاجرت و ازدواج در ايالات متحده ي آمريكا . خواهش مي كنم بفرماييد اين نه يك پرونده ي جزايي ، بلكه در حقيقت يك پيگرد سياسي به راه افتاده از كاخ سفيد بود .

طبق موافقت نامه ي پذيرش اتهام ، كليه ي مؤسسات اشو حق اقامه ي دعوا عليه سرويس مهاجرت و تابعيت ، آي ان اس ، وزارت خارجه آمريكا و كليه ي مأمورين فدرال و اورگون را از خود سلب مي كردند . بله ! نتيجه ي موفقيت آميز پرونده ي اشو به طوري گنگ و مبهم توسط ادوين ميسه ي سوم در ملاقات روز بعد رؤساي وزارتخانه در اداره ي مركزي وزارت دادگستري در واشينگتن بيان گرديد . تصادفاً ، از اين ملاقات براي پخش در برنامه ي مستند « قضاوت براي همه » در پي بي اس فيلم برداري شده بود .

با وجود بزرگترين بيم ها و كمترين اميدهاي همگان ، برنامه ي ساخت « جانس تاون دوم » در راجنيش پورام به دليل فقدان علاقه لغو شده بود . آژانس هاي فدرال هفده ايالت اقدامات خود در تجسس عليه اشو را هماهنگ كرده بودند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:30  توسط به خود آ(خدا)  | 

سخنان و گفتار رهايي بخش اشو2

بايد به دختر و پسر اجازه داد به قدر كافي با هم آشنا و مأنوس شوند. قبل از اين دوره، حتي اگر خودشان خواهان ازدواج باشند، نبايد به آنها چنين اجازه‌اي داد. آن وقت طلاق از روي زمين محو خواهد شد

140

ازدواج فرصتي بي‌نظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود

141

شهامت بي‌ترسي نيست، بلكه چيزي فراتر، حضور كامل ترس به همراه شهامت مواجهه با ترس است

142

اگر ما به ترديد برسيم و در پي آن شاهد تغيير باشيم، اين فرايند را بايد جشن گرفت و بخاطرش پايكوبي كرد- مي توانيم به جاي آويزن شدن به امور آشنا و شناخته شده، از موقعيت‌هاي پيش آمد به عنوان فرصت‌هاي ماجراجويي و تعمق بخشيدن به درك ما از خود جهان پيرامون‌مان بهره جوييم

143

هسته‌ي تو درست مثل قرص ماه در آسمان روز كه تا شب ظلماني بر آن حادث نگردد. بازتاب آفتاب عالم تاب در آن هويدا نيست و كافي است در زلال شب به تماشاي مهتاب بنشيني و در گوي بلورين وجودت حقيقت را رويت كني.و اين بلوغ است

144

عشق چيزي جاودانه است، جزيي از ابديت است. اگر رشد پيدا كني، راه و رسمش را بداني و واقعيات زندگي عاشقانه را بپذيري و درك كني، آنگاه عشق روز به روز رشد مي‌كند و شاخه و برگ بيشتري مي‌يابد. ازدواج فرصتي بي‌نظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود

145

حجاب ذهن را بينداز و به هستي گوش بسپار . حجاب ذهن را بينداز و به من گوش بسپار من خواهان ارتباط با تو نيستم بلکه خواهان يگانگي با توام ارتباط از ذهن برميخيزد يگانگي از جان

146

عشق الهي به گونه اي است كه اگر معبد وجود شما را براي سكونت برگزيند ديگر اجازه نمي دهد بت ها و خدايان گوناگوني كه هم اكنون بسياري از ان ها در معابد وجود دارند و بر اريكه قدرت نشسته اند بر جاي خود باقي بمانند .وقتي نور الهي ظهور ميكند همه چيز را در بر ميگيرد .او يك چيز است و همه چيز .او فرمانرواي مطلق است

147

گناه يكي از قديمي ترين ترفندها براي سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ايجاد ميكنند. آنها ايده هايي بس احمقانه به خوردت ميدهند كه قادر به محقق ساختن آنها نيستي. سپس گناه به وجود ميآيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايي ... گناه راه كاسبي است.

148

به ياد داشته باشيد من تضمين نميکنم که کاري که ميگويم شما را هميشه به مقصد صحيحي هدايت مي کند. خيلي از اوقات شما را به مقصد اشتباه نيز ميبرد زيرا براي رسيدن به در درست ممکن است در ابتدا درهاي غلط زيادي زده شود. اگر تصادفا در درست را پيدا کنيد قادر نخواهيد بود که درست بودن آنرا تشخيص بدهيد. بنابراين به ياد داشته باشيد در محاسبه نهايي هيچ تلاشي بيهوده نيست تمام تلاشها به اوج يافتن نهايي رشد کمک ميکند.
 

149

مرتکب هر تعداد اشتباهي که ممکن است بشويد فقط يک چيز را به ياد داشته باشيد:يک اشتباه را دوبار مرتکب نشويد و رشد خواهيد کرد. اين جزئي از آزادي شماست که بيراهه برويد اين جزيي از شأن شماست که حتي در مقابل خدا قرار بگيريد. در غير اين صورت ميليونها انسان در دنيا بدون اراده و شهامت هستند. اين طريقي است که بتوانيد جرأت و شهامت پيدا کنيد.

150

دين وقتي به تو بي باكي ميبخشد، بگذار معيار اين باشد. اگر دين به تو هراس بخشيد، واقعا دين نيست

151

بايد آرامش به رقص در آيد و سكوت به آواز. و تا دروني ترين درك تو به خنده بدل نشده، هنوز چيزي كم است. هنوز كاري است كه بايد انجام گيرد

152

عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاري ساز. اين همان چيزي است كه من تعليم ميدهم. اين همان چيزي است كه زندگي پويا ميخوانمش و زندگي مذهبي زندگيي پوياست. ژرف زندگي كن، از ته دل زندگي كن، يكپارچه با تمام وجود، به طوري كه وقتي مرگ در زد آماده باشي، آماده همچون يك ميوه رسيده براي فرو افتادن از درخت. مرگ بايد چنين باشد. اين آمادگي بايد با زندگي كردن با وجد و سرور و شيطنت فراهم آيد...

153

همه لحظه ها زيبا هستند. فقط تو بايد پذيرا باشي و تسليم...يك شاهد... همه لحظه ها نعمتند، فقط تو بايد قادر به ديدن باشي. همه لحظه ها ميمون و مباركند. اگر تو با حق شناسي عميق بپذيري، هرگز هيچ چيزي عيب نخواهد كرد...

154

هرگز زندگيت را قرباني هيچ چيز نكن! همه چيز را قرباني زندگي كن! زندگي نهايت هدف است.بزرگتر از هر كشوري، بزرگتر از هر كيشي، بزرگتر از هر بتي، بزرگتر از هر آرماني

155

كل بازي هستي چنان زيباست كه تنها خنده ميتواند پاسخ آن باشد. تنها خنده ميتواند عبادت و شكر واقعي باشد.

156

من ذهني را كمال يافته ميخوانم كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد. ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي درآيد. از ديگران از خودش از هر چيزي.
زندگي حيرتي هميشه گيست

157

انسان ميتواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد ميتوان عاشق صخره بود عاشق درختان عاشق اسمان عاشق ستارگان انسان ميتواند عاشق دوستان همسر و بچه ها پدر و مادر خود باشد يک نفر ميتواند به ميليونها راه مختلف عاشق باشد
انسان ميتواند عاشق يک رهگذر غريبه در جاده شود ميتواند فقط احساس عشقي درباره او داشته باشد و همچنان به راهش ادامه دهد حتي نيازي به صحبت کردن با وي نداشته باشد نيازي به ارتباط برقرار کردن با او نباشد انسان ميتواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد.

158

عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي دير يا زود مخاطب خويش را پيدا ميكني عشق تو كسي را كه همواره جويايش بودي پيدا ميكند - راه عشق راهي پر مخاطره است تنها كساني كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام مي نهند عشق مراقبه تنها نصيب كساني ميشود كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند

159

پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد

160

زندگی نه بی معناست و نه با معنا . زندگی فقط هست . اما اگر سعی کنی معنایی در آن بیابی طبعاْ آن معنا آنجا نیست . تو خالق بی معنا بودن خود هستی . و به دنبال آن یأس است و پریشانی خاطر ... زندگی صرفاْ هست . از آن لذت ببر !

161

هرگز معتقد نشو - هرگز پیرو نشو -  هرگز جزئی از هیچ تشکیلات و سازمانی نشو - به راستی به خودت وفادار باش -  به خودت خیانت نکن .

162

رهایی از سکس تجربه ی بزرگی است .رهایی از سکس انرژی های تو را برای مراقبه و سامادهی آماده می سازد

163

زندگی کردن ،عشق ورزیدن است ، هنگامی که شادمانی به نرمی به اعماق دریاچه سکوت می رود ، نفس گرم عشق ترانه ای ناشنیده را زمزمه می کند - هنگامی که آسمان باز ،زیر نگاه تو بیدار بیدار می شود و نسیم دلپذیر گرده های رستگاری را می فشاند ؛ دریاچه ،نیلوفر و عاشق نادیده در یک شور ناگهانی با هم یکی می شود

164

نيچه مي گويد خدا مرده است.اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد.زندگي هست،هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا.

165

سالکان معنوي عليه من هستند،زيرا تصور مي کنند که من خدا را انکار مي کنم.من خدا را انکار نمي کنم،بلکه به او بعدي واقعي مي بخشم،او را زنده مي کنم،او را زنده مي کنم،او را به تو نزديکتر مي کنم،حتي از قلبت نزديکتر.خدا هسته وجود توست.او از تو جدا نيست،دور نيست،در آسمان نيست،بلکه همين جاست.من مي خواهم آن تصور را که خداوند جايي ديگر در زماني ديگر است نابود کنم.خداوند اکنون و همين جاست.غير از اينجا مکاني و غير از اکنون زماني وجود ندارد.

166

مذهب يعني بازشدن قلبي که حيرت مي کند. مذهب يعني پذيرش دنياي اسرارآميزي که ما را احاطه کرده است

167

زندگي هرگز مشخص و قطعي نيست. در زندگي هيچ نوع بيمه اي وجود ندارد: زندگي فقط يک گستره ي وسيع است، يک حيطه ي وحشي و پرهرج و مرج. مي تواني منزلي کوچک و امن در اطراف خودت بسازي، ولي آنگاه آن منزل ثابت خواهد کرد که گور تو خواهد بود. زندگي را زندگي کن.

168

يک انسان مذهبي، يک انسان واقعاٌ مذهبي نه اين مردمان به اصطلاح مذهبي کسي است که مي گويد، "من نمي دانم" وقتي مي گويي "نمي دانم"، باز هستي، آماده ي آموختن هستي. وقتي مي گويي "نمي دانم" هيچ تعصبي به اين سو يا آن سو نداري، هيچ باوري نداري، هيچ دانشي نداري. فقط هشياري داري. مي گويي، "من هشيارم و خواهم ديد که روي خواهد داد. من هيچ عقيده ي جزمي از گذشته با خودم حمل نمي کنم.

169

تمام مذاهب اصيل چيزي جز يک علم __ يا يک هنر __ نيستند که به شما بياموزند که چگونه بميريد. و تنها راه آموزش اينکه چگونه بميريد اين است که بياموزيد چگونه زندگي کنيد. اين دو از هم جدا نيستند. اگر زندگي کردن درست را بداني، مردن درست را نيز خواهي دانست. پس نخستين چيز و يا اساسي ترين نکته اين است: چگونه زندگي کنيم.

170

انسان در حالت معمولي خود ديوانه است. هرکاري که انجام بدهد،  ميتواني ببيني... که از روي ديوانگي انجام ميدهد. ديوانگي تو آن جنون معمولي انساني نيست؛ ديوانگي تمام عرفا، تمام شعرا و تمام آفرينندگان است: اين جنوني است که فقط براي انسان هاي برکت يافته رخ ميدهد.

171

اگر از من بپرسي زيبايي چيست، خواهم گفت: به چشمان من بنگر، در چشمان من نشسته است. به سكوت من گوش بسپار، در سكوت من خانه دارد. من صداي گام هاي زيبايي را در كوچه هاي جان پرشور خويش بارها شنيده ام. من حديث صحبت خوبان و جام باده مي گويم.

172

كسي جوياي خداوند ميشود كه پيشاپيش او را يافته باشد!

173

هيچ كس نمي تواند تو را به ساحت زيبايي ببرد، مگر آنكه تو پيشاپيش ساحت زيبايي را درك كرده باشي.

174

به دلي خود گوش بسپار، نه به واعظان ريايي. آن ها با قواعد اخلاق خويش براي مرغ روحت قفس ميسازند. آن ها مانع رسيدن تو به خويشتن خويشت ميشوند. اگر به خويشتن نرسي، به زندگي نرسيده اي.

175

تنها آزادي است كه مي تواند ترانه بخواند، در قفس، آزاد ترين ترانه ها نيز خاموش ميشوند. آوازي كه در آزادي خوانده شود نيايش است.

176

دين پنجره نيست كه فقط روزهاي يكشنبه آن را بگشايي و به كليسا بروي! اين گونه نيست كه در يك ساعت ديندار باشي و بيست و سه ساعت ديگر را فارغ از دين زندگي كني. به همين دليل است كه هيچ كاه طعم شيرين دينداري را نچشيده اي. دينداري تو بايد به وسعت سپيده دمي باشد تا سپيده دمي ديگر.

177

هنگامي كه حجاب خود را بر ميداري و در ميانه نمي ماني، بزرگترين معجزه هستي رخ ميدهد. تو حضوري الهي مي يابي. من اين حضور را دينداري مي نامم.

178

ديندار واقعي نه حسرت گذشته را ميخورد و نه دغدغه آينده را دارد. او اكنون در اين جا زندگي مي كند. خداوند را در اكنون و اين جا مي توان احساس كرد. او سرچشمه زندگيست. حيات از او مي جوشد.

179

ماهي چيزي درباره دريا نميداند، زيرا در دريا زاده شده و در آن زندگي ميكند، اما روزي كه او را از آب بگيرند و بر روي ماسه هاي داغ ساحل بيندازند؛ آنگاه ماهي خانه حقيقي خود را خواهد شناخت و متوجه ميشود چه چيزي را از دست داده، او اكنون با تمام وجود به خود را به اقيانوس بيافكند. مردم فقط در لحظه مرگ است كه قدر و منزلت زندگي را خواهد فهميد...

180

انسان با روحي پاك و زيبا به دنيا مي آيد، اما بتدريج خشن و ويرانگر ميشود و روح خود را به زشتي مي آلايد. تقديس گران خشونت، زشت ترين موجودات دنيايند. زشت ترين موجودات دنيا، بي بهره ترينشان از زندگي هستند.

181

روشن شدگي چيست؟ روشن شدگي آن است كه همه زندگي را معبد و دين ببيني. روشن شدگي آن است كه خدا را در آيينه سيماي همگان مشاهده كني؛ حتي اگر بعضي از آينه ه كدر باشند. آينه كدر را ميتوان صيقلي كرد. آدم هاي خوب رفته را ميتوان بيدار كرد. كافي است اندكي آب به صورتشان بپاشي! بيدار خواهند شد.

182

عاشق و معشوق همواره فراز هاي وجود خود را به يكديگر نشان ميدهند. به همين دليل بسياري از ازدواج ها با شكست روبرو ميشوند. زيرا پس از ازدواج و زندگي بيست و چهار ساعته با يكديگر؛ حفظ پرستيژ هميشه موفق بسيار دشوار است. اين جا است كه پته نشيب ها و شكست ها نيز روي آب مي افتد و عاشق و معشوق در مقابل هم مي ايستند.

183

بسياري از راهبان فقيرانه زندگي ميكنند. اما براي حفظ زندگي فقيرانه خود از جيب مردم بدبخت و بينوا ميخورند. آن ها ميتوانند به جاي پيش گرفتن زندگي فقيرانه، بروند كار كنند و خلاقيت به خرج دهند و بدين سان زندگي پيرامون خود را غني و زيبا تر كنند. آيا من براي آنكه با نابينايان همدردي كنم بايد با چشمان بسته راه بروم؟ نه، اين معيار خوب بودن و تقوا نيست.

184

شهامت بي‌ترسي نيست، بلكه چيزي فراتر، حضور كامل ترس به همراه شهامت مواجهه با ترس است

185

عاشق شو ورنه روزي كار جهان سر ايد بي انكه تو درس مقصود را در كارگاه آفرينش خوانده باشي.

186

به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش . قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد. هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي يكه اي تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد امد . تو زيبايي . بپذير . هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميان شان گذر كن خيلي زود در خواهي يافت كه هر كه او رنجور تر پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر . اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو ميشوند.

187

انساني كه به ساحت روشن شدگي رسيده است حال خفتگان را خوب ميفهمد. اما كساني كه در خواب هستند مرد بيدار را درك نميكنند و اين طبيعي است.

188

يكي از اساسي ترين توهمات آدمي اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است .هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند .به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است .ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند. والدين تظاهر مي كنند كه فرزندان شان را دوست دارند .شوهران تظاهر مي كنند. همسران تظاهر مي كنند . تظاهر و تظاهر .البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند بسياري از آها نمي دانند كه چنين مي كنند و اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو ميماند و معجزه مي كند .اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد براي كشف آن زحمت كشيد .بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه ها ي آن را آموخت .

189

عشق هنر است .عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني با لقوه در همگان است . به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود .ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم .آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است .

190

اينکه عالمي در درونمان باشد فرقي نمي کند ما فقط دنياي ماده و اشيا را ميشناسيم همه چيز را ميشناسيم الا خودمان را دنيا برايمان واقعي است پول واقعي است قدرت واقعي است ما حتي نميدانيم چه کسي هستيم آيا هر گز با خود مواجه شده ايم ؟ افکار بي شمار و و احساسات فراوان حالت متفاوت و .... ديواري به ضخامت ديوار چين را به دور خويش ساخته ايم و تمام سنگيني آن را در طول زندگي خود تحمل ميکنيم و اسرار آميز ميشويم. رمز و راز ساخته دست بشر است هستي سر زنده وشاد است. همانند يک آواز يک رقص و جشن مداوم در طول سال است.وقتي فعاليتهاي ذهني متوقف شوند وقتي آگاهي خود را در مرکز فرديت خود جمع کنيم.خواهيم ديد دري به سوي دنياي ديگر باز ميشود. روزي که در درونمان با خود تنهاشديم به خانه آمده ايم و تمام طبيعت و هستي آن را جشن ميگيرد بايد تمام جهان آن را جشن بگيرد بخشي از جهان روشن بين شده است.

191

چيزهاي دنيا را بايد در يک طرف گذاشت و يک لحظه عشق را در طرف ديگر. عشق يک نيايش است نه يک کالا مي توانيد آن را تقديم کنيد و وجودمان مملو از آن باشد. تمام چيزهاي دنيا قابل مقايسه با يک لحظه عشق نيستند همان يک لحظه ميتواند به ما خرسندي نهايي را ارزاني کند.فقط يک لحظه تجربه آن ميتواند به قدر کافي شما را از زيبايي پر کند.

192

اگر انساني بدون شناختن عشق بميرد هرگز زندگي نکرده است و فردي که عشق را دريافت ديگر نيازي به هيچ چيز نخواهد داشت. عشق يک گل کمياب است و فقط بعضي وقتها مي رويد، ميليونها نفر از مردم با اين طرز فکر اشتباه، که فکر مي کنند عاشقند زندگي مي کنند. آنها باور دارند که عاشقند ولي اين فقط باور آنهاست.

193

عشق گلي کمياب است و فقط بعضي اوقات مي رويد. کمياب است زيرا فقط هنگامي اتفاق مي افتد که ترسي وجود نداشته باشد و نه قبل از ان. يعني عشق فقط براي افراد عميقا روحاني، افراد مذهبي مي تواند واقع شود. روابط جنسي براي همه امکان پذير است. آشنايي براي همه امکان پذير است، اما عشق نه.

194

هر چه بيشتر از دامنه هاي سرسبز عشق بالا بروي زندگي ات معنا دارتر مي شود آوازهاي بيشتري در فضاي دلت مترنم خواهد شد و شور وسر مستي بيشتري را تجربه خواهي كرد . دراوج عشق به گل نيلوفر تبديل خواهي شد . در اين اوج است كه ديگر مرگ و زمان و ذهن معناي خود را از دست مي دهند و تو به جاودانگي استحاله مي يابي . دراوج عشق جايي كه مرگ بي معنا مي شود ترس و تشويق و اضطراب نيز همچون سايه اي كه در نور رنگ ببازد محو مي شوند . اگر ذهن كنار گذاشته شود اضطراب نيز با آن كنار گذاشته مي شود و جاي آن را اعتماد و خرسندي و وصال پر مي كنند

195

عشق کاغذی ، به گل کاغذی می ماند . عشق حقیقی ، شبیه گل واقعی ست .زنده است . می بالد .گل واقعی ، در توفان پرپر می شود .گل واقعی ،حساس است . لطیف است .گل واقعی ،ثابت و یکنواخت و جامد نیست .گل واقعی ،شکننده نیز هست

196

خداوند را در نحوه بودن خود جست و جو كن. خدا را در هماهنگي ات با هستي جستجو كن.

197

اين نكته را نبايد فراموش كرد كه انگيزه اصلي دينداري، نه در طمع باغ بهشت است و نه ترس از آتش دوزخ. خاستگاه اصلي دينداري، حيرت است. حيرت را در كليسا و كنيسه و معبد نميتوان يافت. حيرت چيزيست كه در دل حساس جوانه ميزند و ميبالد و همه وجود آدمي را مي پوشاند.

198

با استاد بودن به معناي ياد گرفتن چيزي نيست، با استاد بودن به معناي مبتلا شدن است. با ديدن استادي كه بال و پر خويش را گشوده و در هوا چرخ ميزند، ناگهان بياد مياوري كه آراي من هم بال و پري دارم، من هم ميتوانم در آسمان صاف و آبي به پرواز در آيم. استاد بال و پر تو را به يادت مياورد. استاد چيزي را به تو ياد نميدهد. او فقط اشتياقي را در تو بر مي انگيزد.

199

روز ديگر با هم دستان خويش را به سوي آن بخشنده دراز خواهيم كرد. ما را از جنس جاودانگي سرشته اند. مهم نيست كه روزها آمده و رفته اند. ما هميشه اينجا خواهيم بود. بنابر اين، بر رفته ها اندوه نخوريد. اگر توانسته باشم بذر اشتياق را در جان تان بكارم، مقصودم حاصل شده است. روزي ديگر دستان خويش را به سوي آن بخشنده دراز خواهيم كرد... از ياد مبريد كه باز نزدتان خواهم آمد. شما مردمي هستيد كه زود فراموش ميكنيد. آن قدر فراموش كاريد كه حتي وجود خويش را نيز از ياد برده ايد. ميدانم كه بزودي به يادي دور و كمرنگ تبديل خواهم شد. ميدانم كه بزودي حتي در وجود من نيز ترديد خواهيد كرد...

200

كاملترين وبلاگ و گروه اشو

http://ods.blogfa.com

http://groups.yahoo.com/group/oshodreamstar

 

:.: الماس هاي اشو :.:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:26  توسط به خود آ(خدا)  | 

اشواين نيز بگذرد.1

 

OSHO

اين نيز بگذرد...

 

در زمان هاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي ميكرد كه وزيران خردمند زيادي در خدمت داشت.

روزي اين پادشاه با نارضايتي وزيران خود را فراخواند و به آنها گفت: احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حال مرا همواره يكسان نگاه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد جمله اي حك شده باشد كه وقتي ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين جمله نگاه ميكنم مرا غمگين سازد.

وزيران خردمند همگي به فكر فرو رفتند و شروع به مشورت با يكديگر كردند. در نهايت آنها تصميم گرفتند انگشتري براي پادشاه بسازند كه بر روي نگين آن اين جمله حك شده باشد: " اين نيز بگذرد "

 

 

هزاران سال است كه اين داستان بسيار زيبا توسط صوفيان مختلف نقل شده است، اين داستان افراد زيادي را در راه به كمال رسيدن ياري كرده است.  اين داستان يك داستان معمولي نيست بلكه يك وسيله است. اين داستان فقط داستاني نيست كه فقط آنرا بخوانيد و از آن لذت ببريد بلكه ميتواند نحوه زندگي شما را تغيير دهد و تنها در اين صورت است كه معناي واقعي آن را درك خواهيد كرد. اين داستان در سطح، معناي بسيار ساده اي دارد كه هر كسي ميتواند آنرا درك كند. درك معناي اين داستان در سطح نياز به هوش و ذكاوت خاصي ندارد ولي اگر عميقا بر آن انديشه كنيد لايه هاي ژرف تر آن براي آن كشف خواهد شد و ميتوانيد از آن به عنوان يك سلاح استفاده كنيد

سلاحي كه بوسيله آن مي توان تمامي گره هاي ناداني را باز كرد . اين داستان وسيله اي قدرتمند است كه وقتي آن را درك نماييد تبديل به شاه كليدي ميشود كه ميتواند عميق ترين قفلها و گره هاي درونيتان را به سادگي بگشايد و باز كند. در نهايت اين داستان نيز كه به صورت بالقوه معناي عميقي در آن نهفته است. ولي براي درك اين معناي عميق، احتياج به آگاهي و انديشه است و تنها با آگاهيست كه انسان ميتواند معناي عميق و دروني آن را درك كند. براي درك كامل تر اين داستان بهتر است همراه با آن زندگي كنيد؛ در واقع لازم است اين داستان را زندگي كنيد و تنها در اين صورت است كه واقعا متوجه خواهيد شد كه معناي اين داستان چيست.

قبل از اينكه وارد خود داستان شويم ذكر چند نكته ضروري است؛ مذهب تنها شامل آداب و رسوم نمي شود. مذهب چيزي نيست كه آن را انجام دهيد بلكه بايد به آن تبديل شويد. هميشه اين امكان وجود دارد كه مذهب مجازي و دروغين در هر يك از نقاط مختلف دنيا و جوامع مختلف وجود داشته باشد. مذهب زماني تقلبي و دروغين است كه آداب و رسوم ظاهري و سطحي، جايگزين تحول دروني در آن گردد، در  اين صورت شما كارهاي مختلفي انجام مي دهيد، به آداب و رسوم مختلف پايبند هستيد و تمامي اينها تبديل به عادت هايي دروني در شما ميشود در نهايت هيچ چيز كسب نميكنيد و به هيچ هدفي نميرسيد. افراد مختلف به پرستشگاه ها و معابد ميروند، و دعاها و نيايش هاي مختلف را هر روز تكرار ميكنند. در واقع آداب و رسوم، دعا ها و نيايش هاي آنها چيزي كم دارد. آنها سكه هاي طلاي حقيقي را با سكه هاي تقلبي اشتباه گرفته اند.

مذهب واقعي با وجود شما در ارتباط است نه با كارهايي كه انجام ميدهيد. مذهب واقعي از دروني ترين مركز در وجود شما شروع ميكند و البته وقتي كه مركز وجودي شما تغيير كند و دچار تحول شود، زندگي سطحي شما نيز تغيير خواهد كرد. و دچار تحول خواهد شد، در حالي كه عكس اين مطلب هرگز اتفاق نمي افتد يعني اگر شما درسطح تغيير كنيد، مركز وجودتان همانطور دست نخورده و بكر باقي ميماند؛ در اين صورت دوگانه خواهيد داشت به اين معني كه سطح وجود شما به نوعي و مركز وجود شما به گونه اي ديگر خواهد بود. حتي ممكن است سطح و مركز وجودتان در جهت مخالف و بر ضد يكديگر باشد، و به اين ترتيب شما تبديل به دو شخصيت متفاوت و متضاد خواهيد شد.

هميشه اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه مذهب واقعي به آدام و رسوم ختم نميشود. مذهب واقعي آگاهي دروني است؛ مذهب واقعي يك بيداري دروني است. در صورتي كه اين آگاهي و بيداري دروني براي شما اتفاق بيافتد، موارد بسياري در زندگي سطحي شما شروع به تغيير خواهد كرد.

براي اينكه بتوانيد با ديگران در صلح و آرامش زندگي كنيد به دستورات و قوانين اخلاقي خاصي نيازمنديد ولي هرگز اين دستورات و قوانين اخلاقي را با مذهب واقعي اشتباه نگيريد.

اين قوانين اخلاقي روش چگونه زندگي كردن با ديگران را مي آموزد. در حالي كه مذهب به شما مي آموزد چگونه با خود زندگي كنيد و چگونه با خود كنار بياييد. اخلاقيات به شما مي آموزد چگونه به ديگران كنيد در حالي كه مذهب به شما مي آموزد كه چگونه به خود خويش ضرر نرسانيد.

مذهب آن كيفيتي است كه شما در تنهايي و در دروني ترين معبد وجود خود تجربه ميكنيد و مي چشيد. البته كاملا واضح است كه با تغيير مركز، زندگي سطحي شما نيز تحت تاثير قرار خواهد گرفت. درست همانند نوري كه از مركز بر محيطي مي تابد و تمامي سطح محيط را روشن و منور مي سازد؛ شما كاملا روشن خواهيد شد و حتي ديگران نيز احساس ميكنند كه شما نوراني شده ايد. ولي اشتباه نكنيد. اين نور به خاطر اعمال نيك شما نيست، اين نور هيچ ارتباطي به كارهاي خوب يا بد شما ندارد، اين نور درست همانند غنچه گلي شكفته مي شود و عطر و رايحه آن در تمامي فضاي اطرف پراكنده مي شود؛ درست همانند خورشيدي كه طلوع مي كند و روشنايي آن در تمامي فضا گسترده ميشود.

نوري كه از مركز شما بر محيط مي تابد وراي اخلاقيات است. همه چيز را دربر ميگيرد. خود كلمه مذهب معناي بسيار زيبايي دارد. ريشه اين كلمه به معناي پيوستن و يكي شدن دوباره است. پيوستن و يكي شدن دوباره با چه كسي؟ با خود واقعيتان، با مركز و منبع وجودتان. حال چرا يكي شدن دوباره؟ زيرا شما قبلا با اين مركز و منبع يگانه بوده ايد. در واقع وضعيت به اين شكل نيست كه شما براي اولين بار به اين مركز و منبع بپيونديد. شما از همين منبع آمده ايد و عميقا در درونتان هنوز با اين منبع يگانه ايد. تنها در سطح است كه تصور ميكنيد از ريشه ها جدا شده ايد ولي وضعيت اصلا به اين شكل نيست، زيرا اگر شما از ريشه ها جدا شده بوديد ديگر نمي توانستيد به زندگي ادامه دهيد و حيات در شما متوقف ميشد.

نفس و منيت شما باعث شده است فراموش كنيد كه شما ريشه هايي عميق در زمين داريد كه از طريق آنها تغذيه مي كنيد و اگر انها نباشند زندگي شما متوقف خواهد شد. بدون اين ريشه ها زندگي حتي براي يك لحظه نيز امكان پذير نخواهد بود. تمامي اين سبزي و شادابي به محض جدا شدن از ريشه ها در شما ناپديد خواهد شد.

دنياي اطراف شما بسيار زيبا و فريبنده است و به همين دليل شما ريشه هايتان را فراموش كرده اين ولي  اين فراموشي به معناي جدا شدن از ريشه ها نيست.

مذهب به معناي يكي شدن دوباره و به ياد آوردن دوباره اين مطلب است كه روزي شما با اين منبع يكي بوده ايد و ميتوانيد دوباره با آن يكي شويد.

مذهب به معناي يكي شدن با كل واحد است. مذهب هيچ دخلي به ارتباط شما به ديگران ندارد؛ در واقع اين نفس شماست كه هميشه علاقه مند به ديگران و ارتباط شما با ديگران است. وقتي شما به درون خويش سفر كنيد و كاملا به خود بپردازيد، نفس و منيت در وجودتان ناپديد ميشوند.

هنگامي كه شما تنها هستيد هيچ منيتي نداريد، خيلي ساده ميتوانيد اين نكته را امتحان كنيد. وقتي شما تنها نشسته ايد و حتي به ديگران نمي انديشيد آيا احساس ميكنيد كه نفس و منيتي در شما وجود دارد؟

درست همانند پلي كه نيازمند به دو ساحل رودخانه است تا بين آنها ساخته شود. نفس و منيت در وجود شما نيز هميشه مابين شما و ديگران وجود دارد. بنابراين در واقع منيت چيزي نيست كه در شما وجود داشته باشد، منيت ميان شما و ديگران وجود دارد، منيت و نفس در رابطه شما و همسرتان، دوستانتان و دشمنانتان وجود دارد. بنابراين وقتي عميقا به درون خويش سفر ميكنيد و در تنهايي محض قرار ميگيريد، نفس كاملا ناپديد ميشود.

يك فرد مذهبي در ابتدا به تهذيب و پاك ساختن خويش مي پردازد و سپس سعي مي كنيد به ديگران ياري دهد. او در ابتدا سعي مي كند به گنجي كه در وجود خويش نهفته است دسترسي پيدا كند و سپس اين گنج را با ديگران شريك مي شود.

تمام علاقه و توجه مذهب به خود شماست، مذهب مقوله اي كاملاً شخصي است.

مذهب واقعي هنگامي اتفاق مي افتد كه شما كاملا تنها هستيد و عميقا به درون خود سفر كرده ايد. تنها در اين تنهايي بكر و دست نخورده است كه شادي و سرور حاصل از مذهب متولد مي شود و مي بالد ولي براي رسيدن به چنين شادي اي شما بايد كاملا بالغ و آماده شويد؛ قبل از اين بلوغ هيچ كاري نمي توان انجام داد. مذهب حتي از زندگي نيز با اهميت تر است زيرا در زندگي؛ ديگران نيز دخيل هستند- در واقع زندگي نوعي ارتباط با ديگران است – در حالي كه مذهب واقعي تنها ارتباط خودتان با درون خودتان است؛ به همين دليل مذهب در مرتبه والاتري از زندگي قرار دارد.

مذهب، ظرفيت تنها بودن است. مذهب، استقلال و عدم وابستگي به ديگران و تمامي دنياي بيرون است. مادامي كه شما آماده نباشيد زندگي تان را فداي مذهب كنيد و از آنچه هستيد فارغ شويد، براي درك و پذيرش مذهب واقعي آمادگي نخواهيد داشت. در صورتي كه اين آمادگي و بلوغ براي شما اتفاق بيافتد، تنها يك پيام كوچك كافي است تا وجود شما را تحت تاثير و تحول قرار دهد.

"در زمانهاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي مي كرد كه وزيران خردمندي زيادي در خدمت داشت."

شما نيز مي توانيد مردان خردمند را استخدام كنيد و آنها را در خدمت بگيريد، ولي آموختن و كسب خرد با در خدمت گرفتن مردان خردمند كاملا متفاوت است.

اين پادشاه وزيران خردمند زيادي را در استخدام داشت ولي من هرگز تا كنون با پادشاهي برخورد نكرده ام كه از وزيران خردمند خود چيزي فرا گرفته باشد. درباره يكي از شاهان هندوستان به نام اكبر شاه گفته مي شود كه نه (9)  وزير بسيار خردمند در دربار خويش داشت. او به همگي آنها حقوق خوبي ميداد و اين نه وزير، نه گوهر گرانبهاي دربار او خوانده ميشدند ولي اكبر شاه هيچ چيز از آنها نياموخته بود.

ارتباطي كه منجر به آموختن مي شود كاملا متفاوت از ارتباطي است كه در آن شما شخص ديگري را در خدمت خود مي گيريد. براي آموختن، شاگر بايد كاملا تسليم استاد خويش شود ولي در مورد اين افراد، اكبر شاه چگونه ميتوانست تسليم آنها باشد. گفته ميشود يك بار در زمان زندگي اكبرشاه او تمامي نه وزير خردمند خويش را به دربار فراخواند و به آنها گفت: " همگي شما افراد خردمندي هستيد و گفته ميشود در سراسر مملكت فردي در حد و اندازه شما يافت نمي شود ولي خيلي عجيب است كه من تا به حال هيچ چيز از شما فرا نگرفته ام. سالهاي سال است كه شما اينجا هستيد ولي من همان شخص قبلي باقي مانده ام و حتي اندكي نيز به خرد من افزوده نشده است"

يكي از وزيران، كودك خردسال خويش را به دربار آورده بود. كودك شروع به خنديدن كرد، اكبرشاه با عصبانيت از كودك پرسيد: آيا پدرست به تو نگفته است اين گونه خنديدن در دربار توهين محسوب ميشود؟ براي چه ميخندي؟

كودك پاسخ داد: من ميخندم به دليل اينكه تمامي اين نه وزير خردمند كاملا از جواب سوال تو آگاه هستند ولي جرات پاسخ دادن به تو را ندارند. همچنين من به خوبي ميدانم كه چرا تو تاكنون چيزي از اين وزيران خردمند نياموخته اي.

اكبرشاه از كودك پرسيد: آيا تو اكنون ميتواني به من بگويي كه چرا من تاكنون چيزي از اين وزيران خردمند نياموخته ام؟

كودك پاسخ داد بلي! ولي به يك شرط؛ تو بايد از من اطاعت كني و هر آنچه به تو مي گويم انجام دهي! قبل از هرچيز بايد از تخت خود پايين بياي و جاي من بنشيني. سپس من به جاي تو بر تخت مي نشينم و بعد از آن تو بايد همانند يك مريد از من كه استاد تو هستم تبعيت كني.

گفته ميشود در اين زمان ناگهان اكبرشاه متوجه ميشود كه چرا تا آن زمان چيزي از وزيران خردمند خود فرا نگرفته است.

همگي آن وزيران خردمند قابليت آموزش دادن به اكبر شاه را داشتند ولي اين او بود كه آمادگي دريافت اين آموزشها را نداشت. در واقع او به اندازه كافي براي آموختن متواضع نبود.

تواضع يكي از موارد لازم و اساسي براي آموختن است. حتي بدون وجود فردي خردمند، در صورتي كه شما از تواضع كافي برخوردار باشيد موارد بسياري را فرا خواهيد گرفت. شما مي توانيد از طبيعت اطراف خود همانند درختان ابر ها، باد و... – البته در صورتي كه به اندازه كافي تواضع داشته باشيد – چيزهاي زيادي ياد بگيريد. تمامي هستي استاد به فردي است كه متواضع و فروتن است. ولي اگر شما تواضع نداشته باشيد و فردي همچون بودا نيز استاد شما باشد، هيچ ارتباطي ميان شما و او رخ نخواهد داد و هيچ چيز فرا نمي گيريد.

براي آموختن بايد غرور و منيت خود را ناديده بگيريد و تواضع به خرج دهيد.

"در زمانهاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي مي كرد كه وزيران خردمندي زيادي را در خدمت داشت."

جمع كردن افراد خردمند به دور خود كاري ساده است ولي هيچ سودي ندارد. مساله مهم اين است كه چگونه با عشق و ارادت به نزد فردي خردمند برويد؛ زيرا تنها در اين صورت است كه از خرد او بهره مند خواهيد شد و اما افراد خردمندي كه در دربار جمع ميشوند خردمندان واقعي نيستند، زيرا خردمندان واقعي عمر خود را در دربار تلف نميكنند. آنها ممكن است افرادي با هوش، دانشمند يا حكيم باشند ولي يقينا از خرد بهره اي نبرده اند. دانش و خرد دو مقوله متفاوت از يكديگر هستند. دانش جوابي مرده به مسائل است؛ درست مثل اينكه شما چيزي را از قبل فرا گرفته ايد و از آن در حل مسائل خود استفاده مي كنيد، در حالي كه خرد جوابي زنده و پوياست؛ شما به موقعيتي كه در آن قرار داريد توجه مي كنيد و مطابق اين موقعيت پاسخ ميدهيد.

خرد يك عكس العمل نيست. زيرا هنگامي كه شما در مقابل مساله اي عكس العمل نشان مي دهيد اين عكس العمل مربوط به گذشته است.

در زمان هاي بسيار قديم امپراتوري در ژاپن زندگي مي كرد كه علاقه مند بود در باره مرگ و زندگي پس از مرگ چيزي بداند. البته او هم مانند اكبر شاه مردان خردمند زيادي را در دربار خود داشت، بنابراين از آنها درباره مرگ و زندگي پس از مرگ سوال كرد. افراد خردمند دربار او پاسخ دادند: اگر ما چيزي در اين مورد مي دانستيم هرگز وقت خود را با بودن در اينجا تلف نميكرديم. ما هم همانند تو نادان هستيدم. تنها تفاوت ميان ما و تو در اين است كه تو ثروتمند هستي ولي ما فقيريم. اگر واقعا دوست داري درباره مرگ و زندگي پس از مرگ چيزي بداني بايد از قصر و دربارت خارج شوي، به دنياي خارج بروي و درباره اين مطلب تحقيق نمايي و سعي كني تا استادي واقعي بيابي و از او جواب سوالهايت را جويا شوي.

امپراتور به نزد تمامي افراد خردمند مشهور رفت ولي هيچ يك از آنها او را راضي نكرد. بنابريان دوباره به نزد خردمندان دربار خويش بازگشت و به آنها گفت : من تمامي كشور را به دنبال فردي خردمند جستجو كردم ولي كسي بتواند مرا راضي كند نيافتم.

خردمندان دربار گفتند اشتباه تو اين است كه به نزد افراد شناخته شده و مشهور رفتي. يافتن استادي حقيقي در بين افراد مشهور و شناخته شده بسيار مشكل است زيرا به ندرت اتفاق مي افتد يك استاد حقيقي دوست داشته باشد شناخته شود و مشهور گردد.

استاد حقيقي تلاش ميكند تا خود را از مردم عادي و معمولي مخفي نگاه دارد تا فقط سالكان و جستجوگران واقعي به او دسترسي پيدا كنند نه افراد عادي و كنجاو كه تنها ميخواهند از روي كنجكاوي چيزي بدانند. بنابريان تو اشتباه به جستجو رفته اي.

خردمندان دربار ادامه دادند ما در همين شهر مردي را مي شناسيم كه يك استاد واقعي است ولي مساله اين است كه تو بايد به نزد او بروي...

اين شخص يك گدا بيشتر نبود كه زير يك پل با گدايان ديگر زندگي ميكرد.

امپراتور نميتوانست باور كند كه در مياد گدايان، استادي خردمند زندگي ميكند ولي وقتي با اين فرد خاص مواجه شد چيزي از وجود او ساطع مي شد كه امپراتور را تحت تاثير قرار داد و بر قلب او موثر شد. امپراتور در حالي كه كاملا اختيارش را از كف داده بود به پاهاي مرد گدا افتاد و ناگهان از آنچه انجام داده بود دچار تعجب فراوان شد؛ او به پاهاي مرد گدا افتاده بود و مرد گدا مي گفت: من تو را به عنوان يك مريد قبول ميكنم...

اين گونه تواضع و فروتني راه و روش مواجه شدن با يك استاد و آموختن از اوست.

"در زمانهاي قديم پادشاهي قدرتمند زندگي مي كرد كه وزيران خردمندي زيادي را در خدمت داشت."

ثروتمندان ميتوانند افراد خردمند را در استخدام خود داشته باشند، ولي چنين خردمنداني، خردمندان واقعي نيستند.

"خرد" خريدني نيست. شما ميتوانيد هر چيزي را در اين دنيا بخريد، ولي خرد چيزي نيست كه بتوان آن را با پول خريد.

گفته ميشود در زمان زندگي ماهاويرا پادشاهي مشهور به نام پراسنجيتا به نزد او آمد و به او گفت" من در اين دنيا همه چيز دارم، هر آنچه كه فكرش را بكنيد، تنها يك چيز دائما فكر مرا به خود مشغول كرده است. بسيار دوست دارم بدانم مديتيشن چيس و آماده ام تا هر آنچه لازم است براي آن بپردازم. اگر ممكن است مديتيشن را براي من توضيح دهيد و من هرچه لازم باشد به شما ميدهم. من شنيده ام كه شما ميدانيد مديتيشن چيست. اگر ممكن است در اين مورد به من كمك كنيد و من هرچه قيمت آن باشد را به شما مي پردازم.

ماها ويرا به او پاسخ داد: اصلا احتياجي نبود به نزد من بياي. در شهر خود مرد فقيري زندگي ميكند كه مي دادن مديتيشن چيست. بهتر بود به نزد او ميرفتي. من نيازي به فروش مديتيشن ندارم. ممكن است اين مرد فقير به پول احتياج داشته باشد و بتواند مديتيشن را به تو بفروشد.

پراسنجيتا به شهر خود بازگشت و بلافاصله به نزد اين مرد فقير رفت؛ در حالي كه پول، جواهرات و سنگهاي قيمتي زيادي را به همراه خود براي خريد مديتيشن آورده بود.

وقتي به نزد مرد فقير رسيد هر آنچه با خود آورده بود راب ه او داد و گفت: همه اينها مال توست و اگر بخواهي ميتوانم بيشتر از اين هم به تو پول بدهم؛ تنها با اين شرط كه به من بگويي مديتيشن چيس و آن را به من بفروشي.

مرد فقير شروع كرد به گريه كردن و گفت: ممن است من خيلي فقير باشم و احتياج مبرمي به پول و ثروت تو داشته باشم ولي اين را خوب بدان كه مديتيشن چيزي نيست كه بتوان آن را فروخت. مديتيشن نوعي كيفيت از بودن است كه هيچ كس نمي تواند آن را به ديگري بدهد. من تو را دوست دارم و به تو احترام ميگذارم. من حتي ميتوانم جانم را نيز فداي تو كنم ولي مديتيشن چيزي نيست كه بتوانم آن را به تو ببخشم.

خيلي جالب است! حتي انسان مي تواند زندگي خود را به ديگران ببخشد ولي مديتيشن بخشيدني نيست. مديتيشن والاتر از زندگي است. شما مي توانيد زندگي خود را ايثار كنيد و ببخشيد ولي در مورد مديتيشن چنين چيزي غير ممكن است. مديتيشن كيفيتي است كه تنها بايد خودتان آن را بچشيد و در صورتي كه آن را تجربه كنيد هيچ كس نمي تواند آن را از شما بگيرد.

مديتيشن گنجينه اي حقيقي است كه هيچ كس نمي تواند آن را از شما بدزدد، حتي مرگ نيز نميتواند آن را از شما جدا كند.

پول، موقعيت اجتماعي يا قدرت سياسي، شهرت، زيبايي، توانايي جسمي و همه موارد مانند اين با مرگ از شما جدا مي شود ولي تنها مديتيشن است كه هميشه همراه شما باقي مي ماند، به همين علت است كه صوفيان مي گويند هيچ وابستگي اي به هيچ چيز نداشته باشيد زيرا در نهايت مرگ شما را از همه چيز جدا مي كند.

پادشاه اين داستان همه چيز داشت. او افراد خردمند زيادي را استخدام كرده بود ولي از آنها هيچ نياموخته بود. در واقع اين افراد خردمند واقعا خردمند نبودند.

با استخدام يك مرد خردمند شما نميتوانيد چيزي از او بياموزيد. راه آموختن خرد از خردمندان اين است كه در استخدام آنها باشيد، تسليم آنها شويد و به پاهاي آنها بيفتيد؛ اين راهي است كه شما خواهيد توانست از آنها چيزي بياموزيد.

خرد همچو آب است كه تنها به جاهاي پس و گود سرازير ميشود. بنابراين در نزد فردي خردمند لازم است متواضع و پست باشيد. هرگز سعي نكنيد با نفس و منيت، خود را بالاتر از يك فرد خردمند بدانيد. در نزد فردي خردمند متواضع و فروتن باشيد تا خرد او به درون شما جاري شود و شما را پر سازد.

" روزي اين پادشاه با نارضايتي تمامي وزيران خود را فرا خواند..."

وقتي شما ثروتمند باشيد و در قصر زندگي كنيد مطمئنا لحظه اي فرا خواهد رسيد كه احساس مي كنيد اين زندگي شما را راضي نمي سازد، مرگ را در زندگي خود احساس مي كنيد و نمي توانيد از غم و اندوه فرار كنيد.

پادشاه اين داستان دچار چنين مشكلي شده بود. كشور همساي درصدد حمله به قلمرو اين پادشاه بود و ارتش اين كشور بسيار قويتر از ارتش او بود. پادشاه ترسيده بود. او از مرگ، شكست و نا اميدي هراس داشت و تمامي آنها اورا به جستجوي اين شعار خاص وا داشته بود. او تمامي وزيران خردمندش را به نزد خويش فرا خواند و به آنها گفت: " احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حال مرا همواره يكسان نگاه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد شعاري حك شده باشد كه وقتي من ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين شعار نگاه ميكنم، مرا غمگين سازد.

او به جستجوي كليدي بود كه بتواند تمامي گره ها و قفلها را بگشايد؛ گره ها و قفلهاي شادي و غم. مشكل او اين بود كه او يك كليد ميخواست كه به آن بتواد هر دوي اين قفل ها را بگشايد. حتما او در اين مورد به دركي خاص رسيده بود.

وقتي شما زندگي مرفهي داريد، تجربيات زيادي اعم از خوب و بد را در زندگي خود خواهيد داشت و همين تجربيات باعث مي شود كه به درك خاصي برسيد. من هميشه فكر كرده ام انسانهايي كه زندگي غني و پر تجربه اي ندارند هرگز به درك عميقي از زندگي نمي رسند. چنين انسان هايي حتي ممكن است به راه روحانيت و معنويت نيز كشيده شوند ولي روحانيت آنها روحانيت كم مايه و سطحي اي خواهد بود. هنگامي كه يك بودا به راه معنويت كشيده مي شود، معنويت او غير قابل مقايسه و بي نظير است. علت غني بودن اين معنويت، زندگي پر تجربه و غني اي است كه اين بودا تجربه كرده است. او تمامي جوانب زندگي را چشيده و از همه آنها فراتر رفته و با زندگي ثروتمندانه اي كه داشته به اين درك رسيده است كه ثروت و تمول كاملا بي استفاده و بي اهميت است.

به ياد آوردن زندگي بودا بسيار جالب است. وقتي بودا به دنيا آمد ستاره شناسان به پدر و مادر او گفتند كه اين پسر يا امپراتوري خواهد شد كه تمامي جهان را فتح مي كند و يا اينكه دنيا را به كناري خواهد گذاشت و به راه معنويت كشيده مي شود، اين دو حالت براي‌ آينده زندگي اين پسر ممكن است رخ دهد. دو آينده كاملا متفاوت و خلاف يكديگر؛ يا امپراتور و فاتح تمامي جهان، يا انساني كه زندگي را كاملا ترك مي كند و همانند گدايان ولگرد و بي خانمان زندگي خواهد كرد. در اين زمان پدر بودا از ستاره شناسان سوال كرد " چگونه چنين چيزي ممكن است؟ شما درباره دو آينده اي سخن ميگوييد كه كاملا متضاد يكديگر هستند"

ستاره شناسان پاسخ دادند: هميشه چنين چيزي امكان پذير است. وقتي انساني به دنيا مي آيد كه قابليت فاتح شدن بر تمامي جهان را دارد، نقطه مقابل و متضاد آن نيز امكان پذير است.

تنها فقرا و گدايان آرزوي زندگي كردن در قصر را دارند. مردي كه در قصر زندگي مي كند ديگر ثروت و پول برايش هيچ اهميتي ندارد. انساني كه طعم ثروت و پول و زندگي مرفه را چشيده است، از هرگونه آرزوي دنيايي خالي مي شود و به اين نتيجه مي رسد كه زندگي كاملا پوچ و بي معني است. تنها دانش و تجربه است كه شما را تغيير مي دهد.

تمامي بودا ها ، شاهزاده بوده اند. تمامي آواتارهاي هندو شاهزاده بوده اند. اين نكته اتفاقي نيست. آنها همگي زندگي مرفه و ثروتمندي داشته اند و همه چيز برايشان مهيا و آماده بوده است تا اينكه در نهايت به اين نتيجه رسيده اند كه دنيا و زندگي دنيايي پوچ و بي معني است و هيچ چيز در آن وجود ندارد؛ درست مثل يك پياز كه هرچه بيشتر و بيشتر پوستش را ميكنيد و لايه هاي مختلف آن را بر ميداريد انتظار ميكشيد كه چيزي در آن پيدا كنيد ولي ناگهان متوجه ميشويد كه آخرين لايه را نيز برداشته ايد و هيچ چيز درون آن نيست؛ پوچ و تو خالي است. براي فردي كه زندگي اي مرفه و دنيايي دارد، دقيقا زماني فرا ميرسد كه چنين حالتي اتفاق مي افتد. او به پوست كندن پياز زندگي ادامه مي دهد تا اينكه به پوچ و خالي بودن آن ميرسد ولي فرد فقير به هيچ وجه چنين چيزي را تجربه نميكند. او حتي اين توانايي را ندارد كه اولين لايه پياز زندگي را پوست بكند و حتي اگر بتواند چنين كاري را انجام دهد لايه هاي ديگري نيز براي او وجود دارند و هميشه در درون اين اميد را دارد كه روزي بتواند لايه هاي بعدي را نيز پوست بكند و در نهايت از زندگي ارضا شود. اين آرزو هميشه در وجود او باقي مي ماند.

ستاره شناسان به پدر بودا گفتند: چنين چيزي هميشه امكان پذير است. هنگامي كه فرزندي به دنيا مي آيد كه در طالع او فتح و فتوح جهان ديده مي شود، اين حالت نيز وجود دارد كه او دنيا را ترك كند و يك سالك تمام  عيار گردد.

در عين حال يك تارك دنيا و يك سالك تمام عيار نيز فاتح جهان هستند؛ زيرا هنگامي كه فردي واقعا و از ته دل تصميم مي گيرد دنيا را ترك كند به اندازه كافي زندگي دنيوي را تجربه كرده است و به بي معنا و پوچ بودن آن رسيده است يا به عبارت ديگر او بالغ شده و درك كرده است كه هيچ چيز با ارزشي در زندگي دنيايي وجود ندارد.

پدر بودا با شنيدن اين مطالب بسيار نگران و ناراحت شد و از ستاره شناسان پرسيد: حال من چه ميتوانم بكنم؟ من تنها همين يك پسر را دارم و او نيز در اين زمان كه من پير شده ام به دنيا آمده است. من ديگر جوان نيستم و همسرم نيز بلافاصله بعد از به دنيا آمدن اين پسر از دنيا رفته است. بنابراين نمي توانم اميدوارم باشم كه فرزند ديگري داشته باشم. پس تمام پادشاهي من نابود خواهد شد.

ستاره شناسان به پدر بودا توصيه كردند : تو نبايد اجازه دهي پسرت با هيچ گونه غم و اندوه و دردي مواجه شود. اجازه نده پسرت متوجه شود كه روزي دوران پيري براي همه فرا ميرسد و در نهايت همه خواهند مرد، تا ميتواني زنان و دختران زيبا به دور او گرد آور. اجازه نده او در زندگي هيچ گونه درد و غم و اندوهي را تجربه كند زيرا بدون آشنا شدن با غم و اندوه هيچ كس به اين فكر نمي افتد كه دنيا را ترك كند.

پدر بودا بدون هيچ مشكلي چنين كاري را انجام داد. او سه قصر زيبا در سه جاي مختلف كشور براي سه فصل مختلف ساخت. بنابراين بودا هنگام زمستان در محلي گرم زندگي ميكرد و در فصل تابستان به محلي خنك برده ميشد. تمامي دختران زيباي آن كشور به گرد او فرا آورده شدند و بودا در خوشي و شادي كامل زندگي مي كرد. گفته ميشود حتي در قصر هايي كه بودا زندگي مي كرد اجازه نميدادند هيچ گلي پژمرده شود. يعني قبل از اينكه گلي شروع به پژمرده شدن مي كرد آن را با گل جديدي عوض مي كردند. بودا حتي در زندگي خود با يك برگ خشك نيز مواجه نشد. تمامي برگهاي خشك را از درختان هنگام شب مي چيدند تا مبادا بودا با اين واقعيت مواجه شود كه زندگي پاياني نيز دارد.

بودا تنها چيزهاي زيبا را ميديد. او هميشه در رويا زندگي ميكرد. ولي حقيقت به هر رويايي نفوذ ميكند و شما نمي توانيد از حقيقت فرار كنيد. يكي از همين روزها كه بودا قرار بود در جشن خارج از قصر شركت كند با پير مردي فرتوت و از كار افتاده اي مواجه شد. او هرگز در زندگي خود فردي پير را نديده بود. سپس او يك جسد را ديد كه براي سوزاندن به گورستان حمل  ميشد. او از راننده كالسكه خود پرسيد: براي اين مرد چه اتفاقي افتاده ؟ چرا صورت او پر از چين و چروك است؟ چرا پشت او خميده شده است؟

كالسكه ران پاسخ داد: چنين وضعيتي براي همه اتفاق مي افتد. پيري يك فرايند طبيعي است. هركسي پير ميشود، پشت او خميده ميشود و صورت او پر از چين و چروك مي گردد.

سپس بودا پرسيد: براي اين مرد ديگر كه بي حركت روي اين تخته چوب قرار دارد چه اتفاقي افتاده است؟ چرا افراد ديگر او را روي شانه هاي خود حمل ميكنند؟ مگر او خود نميتواند راه برود؟

كالسكه ران پاسخ داد: اين مرد مرده است. مرگ مرحله پس از پيري است.

در اين هنگام ناگهان حقيقت روياهاي بودا را از هم فروپاشيد و به كالسكه ران گفت كالسكه را همينجا نگه دار! آيا من نيز همانند ديگران پير خواهم شد و خواهم مرد؟

راننده در حالي كه در پاسخ دادن ترديد داشت، گفت: عاليجناب، من اجازه ندارم پاسخ اين سوال شما را بدهم ولي از آنجايي كه شما بسيار نگران و ناراحت هستيد نيز نميتوانم به شما دروغ بگويم؛ بله، همانند اين دو مرد شما نيز روزي پير خواهيد شد و خواهيد مرد. هركسي كه به دنيا مي آيد روزي پير ميشود و ميميرد.

ناگهان يك تارك دنيا كه در حال تعقيب كردن جسد مرد مرده بود پديدار شد. بودا از كالسكه ران پرسيد: براي اين مرد چه اتفاقي افتاده است؟ چرا او جامه اي به رنگ نارنجي پوشيده است؟

بودا تا آن زمان هرگز تارك دنيايي نديده بود.

تا زماني كه شما با پيري و مرگ مواجه نشويد هرگز ترك دنيا را متوجه نخواهيد شد. پيري، مرگ و ترك دنيا يك روال منطقي است كه يكي پس از ديگري اتفاق مي افتد. پس كالسكه ران به او پاسخ داد: اين مرد زندگي را ترك كرده است. او درك كرده كه زندگي با مرگ پايان مي پذيرد و به همين علت زندگي را ترك كرده است.

بودا به كالسكه ران دستور داد: به قصر بازگرد من هم زندگي را همين حالا ترك كردم.

در آن زمان حتي كالسكه ران نيز متوجه سخني كه بودا گفته بود نشد ولي همان شب بودا قصر را ترك كرد.

تنها افرادي كه با تمام وجود زندگي كرده اند قادر خواهند بود زندگي را ترك كنند. افرادي كه به درستي و با تمام وجود زندگي نكرده اند هنوز به زندگي چسبيده اند و قادر نيستند آن را ترك كنند. اگر پدر بودا به جاي درخواست از آن ستاره شناسان از من ميپرسيد كه چگونه مانع شوم تا فرزندش زندگي را ترك نكند، من در جواب به او توصيه ميكردم: به او گرسنگي بده، هيچ گاه غذاي كافي به او نده. تا اندازه اي او را گرسنه نگاه دار كه هميشه در خواب غذا ببينيد. سعي كن تا او زندگي فقيرانه اي داشته باشد و در اين صورت هرگز زندگي را ترك نخواهد كرد.

به همين علت است كه گدايان به هيچ وجه زندگي را ترك نميكنند. هميشه پادشاهان هستند كه آماده ترك دنيا هسند. تاركان واقعي دنيا همگي از زمره پادشاهان بوده اند. يك گدا چگونه ميتواند دنيا و زندگي در آن را ترك كند. چيزي كه هرگز خود آن را ندارد و نداشته است. شما تنها ميتوانيد چيزي را ترك كنيد كه آن را داشته باشيد، اگر چيزي را نداشته باشيد چگونه ميتوانيد آن را ترك كنيد!؟

" پادشاه گفت: احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حال مرا همواره يكسان نگاه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد شعاري حك شده باشد كه وقتي من ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين شعار نگاه ميكنم، مرا غمگين سازد"

پادشاه داستان ما متوجه شده بود كه شادي و اندوه در واقع تفاوتي با هم ندارند. او حتي از وزيران خردمند خويش نيز خردمند تر بود و به همين علت از آنها درخواست كرد تا شعاري كليدي به او پيشنهاد كنند تا بتواند هر دو قفل شادي و غم را باز كند. در واقع شادي و اندوه دو چيز متفاوت نيستند. آنها يك پديده اند،‌آنها دو روي يك سكه هستند و به همين دليل تنها يك كليك مي تواند هر دو قفل شادي و اندوه را بگشايد.

اين بار دقت كنيد: وقتي شما كاملا شاد و مسرور هستيد، مركز وجودتان پر از شادي و سرور است ولي در محيط وجودتان غم و اندوه در انتظار شماست. در واقع جايي در شادي شما بذر اندوه و غم در حال شكفته شدن است. همچنين وقتي شما غمگين و افسرده هستيد اين امكان در شما وجود دارد كه بتوانيد نيروي كافي جمع آوري كنيد تا اين غم و اندوه را به شادي تبديل كنيد. درست مثل صبح كه خورشيد در حال طلوع كردناست. در هنگام طلوع خورشيد شما هرگز غروب آن را نميبينيد و اصلا به فكر غروب نيز نيستيد ولي در همين طلوع، غروب نهان است. در واقع غروب با همين طلوع خورشيد مي آيد. هنگام ظهر كه خورشيد در بالاترين نقطه آسمان است، هيچ كس به فكر تاريكي شب نيست. ولي در همين زمان است كه بذر شب و تاريكي آن شكفته شده و شروع به رشد كرده است. همچنين در تاريك ترين زمان شب، صبح در حال به دنيا آمدن است. اين نكته براي تمامي موارد متضاد صدق ميكند. وقتي شما عاشق كسي هستيد تنفر به صورت بذري در شما وجود دارد. وقتي شما خوشحال و شاد هستيد غم و اندوه در شما شروع به رشد كرده است. و هنگامي كه شما غمگين و افسرده هستيد اگر اندككي صبور و شكيبا باشيد شادي به خانه شما خواهد آمد و دق الباب خواهد كرد.

موارد متضاد هميشه با هم هستند و باهم وجود دارند. هنگامي كه شما به چنين دركي برسيد بسياري از مشكلات و سختي هاي زندگي تان محو نابود خواهد شد.

" پادشاه گفت: احساس بسيار عجيبي دارم. دوست دارم انگشتري داشته باشم...."

گفته مي شود صوفيان انگشتري دارند كه هركس بتواند آن را به دست كند به ماوراي مرگ و زندگي سفر خواهد كرد؛ او ماوراي تاريكي و روشنايي را تجربه مي كند و فراتر از اندوه و شادي را ميچشد. احتمالا پادشاه از اين داستان، چيزي از انگشتر شنيده بود كه آن را طلب مي كرد.

"دوست دارم انگشتري داشته باشم كه حال مرا همواره يكسان نگاه دارد. روي نگين اين انگشتر بايد شعاري حك شده باشد كه وقتي من ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين شعار نگاه ميكنم، مرا غمگين سازد"

او در جستجوي كيميايي بود كه هنگام شادي او را غمگين سازد و هنگامي كه او ناراحت و غمگين بود او را شاد كند. در واقع او به دنبال فائق شدن بر حالات و احساسات مختلف خويش بود.

وقتي شما غمگين وناراحت هستيد و هيچ كاري نميتوانيد انجام دهيد به خود ميگوييد من ناراحت هستم و هيچ راهي براي خلاصي از اين غم و اندوه نيز ندارم. درست همينطور هنگامي كه شاد و مسرور هستيد نيز شادي و سرور خود به خود مي آيد و حتي اگر بخواهيد، هيچ راهي براي خلاص شدن از اين شادي نيز نداريد. در واقع شما هيچ حاكميتي بر وجود و حالات خويش نداريد. اين پادشاه ميخواست علاوه بر پادشاهي ممكلت و قلمرو خويش بر حالات و احساساتش نيز فرمانروايي كند. او ميخواست به راحتي شادي خود را به اندوه و غم تبديل كند و غم و اندوه خود را به شادي مبدل سازد. در واقع او نميخواست قرباني حالات و احساسات خويش باشد.

چنين اكسير و كيميايي وجود دارد. انگشتري وجود دارد با يك پيام اسرار آميز بر روي آن كه مي تواند به شما چنين توانايي اي را بدهد.

"...كه وقتي من ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عين حال هنگامي كه خوشحال هستم و به اين شعار نگاه ميكنم، مرا غمگين سازد"

همه با اولين نكته موافقت ميكنند. همه دوست دارند وقتي غمگين و ناراحت هستند شاد و مسرور گردند ولي در مورد نكته دوم ممكن است سوال كنيد؛ لزومي ندارد شادي را تبديل به غم كرد ولي هر دوي اين حالتها با هم وجود دارند يعني اگر بتوانيد يكي از آنها را انجام دهيد خواهيد توانست ديگري را نيز به انجام برسانيد و اگر بر حالات و احساسات خويش فرمانروايي كنيد، زيبا خواهد بود گاهي غم و اندوه را نيز تجربه كنيد.

غم و اندوه پديده اي سطحي نيست. داراي عمق و ژرفاست، در حالي كه شادي پديده اي كاملا سطحي است. غم و اندوه زيبايي خاص خود را دارد؛ زيبايي اي بسيار لطيف و ظريف؛ زيبايي اي كه هيچ شادي اي نميتواند آن را براي شما به تصوير بكشد. شما تا كنون نتوانسته ايد از زيبايي و عمق اندوه لذت ببريد زيرا تا به حال از آن آگاه نبوده ايد. هنگامي كه آگاهي انسان افزايش مي يابد، او خواهد توانست از هر چيزي لذت ببرد؛ حتي غم و اندوه. در اين صورت اندوه براي او همچون غروب خورشيد آرام آرام ناپديد ميشود و با ناپديد شدن آن همه چيز در سكوت و آرامش فرو ميرود؛ سكوت و آرامشي كه در آن حتي پرندگان نيز ديگر آواز نميخوانند... اگر شما از آگاهي كافي برخوردار باشيد اندوه نيز برايتان زيبا خواهد بود ولي اگر آگاهي نداشته باشيد حتي شادي نيز برايتان لذتبخش نخواهد بود.

پادشاه داستان ما گفت كه ميخواهد حكمفرماي حالات و احساسات وجود خويش باشد و به همين علت او مايل بود حالات روحي ثابتي داشته باشد. آيا تاكنون متوجه شده ايد كه شادي طولاني و ممتد ممكن است شما را خسته كند چون شادي و سرور همراه با هيجان است. اين امكان وجود دارد كه اگر مدتي طولاني شاد باشيد، بدن و ذهن شما قدرت تحمل اين هيجان را نداشته باشد و خسته شود. شادي و سرور درست همانند تب است و افراد نميتواننند براي هميشه در شادي و سرور باقي بمانند. هيجان بيش از حد شادي، باري اضافي بر قلب شما خواهد بود و به همين علت است كه افرا موفق و شاد بيشتر از افراد غمگين دچار سكته و حملات قلبي ميشوند زيرا افراد غمگين كمتر دچار هيجان مي گردند.

شادي و اندوه درست همانند دو پره مقابل در يك چرخ مي باشند، با چرخش اين چرخ گاهي پره شادي بالاست و گاهي پره غم و اندوه. با گردش چرخ زندگي كه همه ما گرفتار آن هستيم گاهي پره شادي و سرور بالاست و ما شاد و مسرور هستيم، همچنين اوقاتي نيز فرا مي رسد كه پره غم و اندوه بالاست و ما غمگين و افسرده هستيم...

" وزيران خردمند همگي به فكر فرو رفتند و شروع به مشورت با يكديگر كردند."

هميشه اين دانشمندان هستند كه درباره دانش خويش به مشورت مي پردازند زيرا ممكن است يكي از آنها نكته اي را نداند در حالي كه ديگري از آن نكته با خبر است ولي خرد درست نقطه ماقبل دانش است. هنگامي كه يك فرد خردمند از چيزي آگاه است اصلا لازم نيست درباره آن حتي فكر كند. خردمندان با تمام وجود خود را لحظه پاسخ ميدهند.

من گونه اي ديگر از اين داستان را ميدانم كه فكر ميكنم بسيار جالب تر است. در اين شكل جديد خردمندان پس از مشورت با يكديگر نتوانستند به نتيجه برسد و به نزد يك استاد صوفي رفتند و از او درباره چنين انگشتري درخواست كمك كردند. اين مرد صوفي از قبل چنين انگشتري را همراه خود داشت. خردمندان هميشه چنين انگشتري را همراه خود دارند. او تنها انگشتر را از انگشت خويش بيرون آورد و آن را به وزيران داد و به آنها گفت : انگشتر را به پادشاه بدهيد ولي به او بگوييد كه تنها در شرايطي كه احساس ميكند ديگر نميتواند هيچ چيز را تحمل كند ميتواند انگشتر را بز كند و از شعار آن آگاه شود. به هيچ وجه او نبايد از سر كنجكاوي به اين شعار نگاه كند زيرا در اين صورت پيام نهفته در اين شعار را از دست خواهد داد. اين شعار هميشه در انگشتر هست ولي براي درك كامل آن به لحظه اي بسيار مناسب نياز است.

به پادشاه بگوييد تا زماني كه او كاملا به بن بست نرسيده و كاملا احساس نا اميدي نكرده است نبايد انگشتر را باز كند و پيام آن را ببيند.

وزيران انگشتر را به پادشاه دادند و او از اين دستور استاد صوفي اطاعت كرد.

كشور همسايه به قلمرو پادشاه حمله كرد و بر ارتش او پيروز شد. لحظات بسياري از نا اميدي اتفاق افتاد كه پادشاه دوست داشت انگشتر را باز كند و پيام حك شده بر آن را بخواند ولي چنين كاري نكرد زيرا احساس كرد كه اگرچه در حال از دست دادن ممكلت و قلمرو خويش است ولي هنوز زنده است. دشمن تا نزديكي قصر او پيشروي كرد و او براي نجات جان خويش از قصر خارج شد و با چند نفر از نزديكانش فرار كرد. دشمت در حال تعقيب كردن او بود و او ميتوانست صداي پاي اسبهاي دشمن را بشنود كه هر لحظه به او نزديك و نزديك تر ميشدند. او ناگهان متوجه شد جاده اي كه در حال فرار در آن است به يك دره منتهي مي شود. دشمن پشت سر او بود و هر لحظه به او نزديك تر مي شد. او نه ميتوانست به عقب بازگردد و نه در پيش رويش جايي براي فرار كردن داشت. ارتفاع دره بسيار زياد بود و او نميتوانست به درون آن بپرد. پادشاه به آخر راه رسيده بود و مرگش حتمي بود، ناگهان به ياد انگشتر خويش افتاد، انگشتر را از انگشتش بيرون آورد و آن را باز كرد و شعار روي آن را ديد: " اين نيز بگذرد"؛ ناگهان آرامشي عميق وجود پادشاه را فرا گرفت: " اين نيز بگذرد " و البته چنين هم شد. دشمن كه در تعقيب پادشاه بود و به او خيلي هم نزديك شده بود، راهش را عوض كرد و به سوي ديگري رفت. پادشاه كه پشت تخته سنگي پنهان شده بود حالا صداي پاي اسبها را مي شنيد كه از او دور ميشدند. او از خستگي مفرط به خواب رفت و در طي ده روز توانست دوباره ارتش شكست خورده اش را گرد آورد و به دشمن حمله كند، كشورش را پس بگيرد و به قصر خويش بازگردد.

حالا مردم كشورش از اين فتح مجدد شاد بودند و جشن گرفته بودند؛ همه جا صداي موسيقي؛ رقص و پايكوبي مي آمد. پادشاه بسيار خوشحال و مسرور بود و از شادي در پوست خود نمي گنجيد، ناگهان دوباره انگشتر را به خاطر آورد، آن را باز كرد و شعار حك شده را خواند: اين نيز بگذرد. آرامشي عجيب وجود او را فرا گرفت. گفته ميشود اين پادشاه با به ياد آوردن دائمي همين شعار به كمال رسيد...

هربار كه احساسي از خشم، نفرت، مهر و محبت، افسردگي، اندوه، شادي و يا سرور بر شما قالب ميشود، اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه تمامي اين احساسات گذرا هستند. هميشه اين شعار را در ذهن خود داشته باشيد كه " اين نيز بگذرد"

اگر اين شعار ملكه ذهن شما شود، شادي ديگر براي شما شادي به نظر نمي رسد بلكه آن تنها دوره اي گذرا از يك احساس است. در اين صورت متوجه خواهيد شد كه وجود حقيقي تان چيزي فراتر از اين احساسات و هيجانات است.

هنگام غم و اندوه اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه اين احساس نيز مي گذرد، هنگام شادي و سرور نيز همين طور و به تدريج فاصله اي ميان شما و حالات و احساساتتان بوجود خواهد آمد و آرام آرام درك خواهيد كرد كه وجود حقيقي شما كاملا جدا و ماوراي اين احساسات و هيجانات است و آرام آرام خود را به صورت يك شاهد و تماشاگري ميبينيد كه تنها در حال مشاهده اين حالات و احساسات گذرا مي باشد و آرامش و سكوتي بي نظير شما را فرا ميگيرد؛ آرامش و سكوتي كه خود به خود و از منبعي روحاني و معنوي بر شما نازل ميشود؛ در اين صورت هيچ اتفاقي نميتواند در اين سكوت و آرامش خدشه اي وارد كند.

هرچه فاصله خود حقيقي تان از حالات و احساساتي كه تجربه ميكنيد بيشتر باشد، آگاهي بيشتري خواهيد داشت و هرچه آگاهي بيشتري داشته باشيد،‌ فاصله ميان خود حقيقي تان و حالات و احساساتي كه تجربه ميكنيد بيشتر خواهد شد ولي چنين چيزي اتفاق نمي افتد مگر اينكه از آنچه هستيد فارغ شويد و در آگاهي اي بكر و جديد تولدي دوباره يابيد.

تمامي نظريات، فلسفه بافي ها، ايده ها و تمامي غرور و منيت گذشته خود را به دور بريزيد تا اجازه اين تولد دوباره را به خود بدهيد. همه گذشته خود را به دور بريزيد و درون خود فضاي كافي براي خوش آمد گويي به اين ميهمان مهيا كنيد... و اين شعاري واقعا زيبا و جالب است: به شاه كليدي ميماند كه تمامي قفل ها و گره ها را مي گشايد.

" و در نهايت تصميم گرفتند انگشتري براي پادشاه بسازند كه بر روي آن اين شعار حك شده باشد: "اين نيز بگذرد" "

اجازه دهيد اين شعار هميشه مقابل روي شما باشد، اجازه دهيد آنقدر عميق وارد وجودتان شود كه حتي به هنگام خواب هم به ياد داشته باشيد كه: "اين نيز بگذرد". اجايه دهيد اين شعار همانند نفس كشيدن دائما در ذهن شما تكرار شود و در اين صورت است كه باعث تحول در شما خواهد شد؛ در اين صورت است كه اين شاه كليك اسرار آميز ترين رازها را بر شما مكشوف خواهد كرد.

 

 

 

 

 

 

 

Osho

اشو

از كتاب: فقط مثل آن  - Just Like That

 

Dream Star: With the Bests for You!

http://ods.blogfa.com

http://groups.yahoo.com/group/oshodreamstar

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:1  توسط به خود آ(خدا)  | 

اشو اينك بركه اي كهن1

اينك بركه اي كهن

 

11 دسامبر 1931 ، ساعت پنج و سيزده دقيقه ي بعد از ظهر به وقت محلي ؛ روستاي كوچوادا ، از توابع گاداروارا ، ايالت ماديا پرادش ، هندوستان : تا چشم كار مي كرد ، باران بود و باران سر باز ايستادن نداشت به روزان و شبان بيرون از شمار و ياد . پرده اي ولرم و تيره از آسمان تا به زمين آويخته ، هر آن چشم انداز را در وراي خود پوشانيده بود . در پس پرده اما ، در فاصله اي دور ، در سكوتي كه جز ريزش مداوم قطرات باران صدايي نبود ، در سايه سار خيس درختاني سرفراز از ديرسال ، بركه اي كهن آرام غنوده بود و آن سوي ترك هم رودي از باستان جاري ، كف بر لب آورده و خروشان در گذار .

چندان باريد و باريد باران كه بركه و رود يكي شد و دنيا پنداري همه آب . و آب آمد و آمد و آمد تا به روستا ، به خانه ها . و به خانه ي خيس خورده ي روستا ، كودكي چون بركه اي خموش و آرام ، خروشان به عينه رود ، زهدان مادري عاشق را ترك گفت تا سالياني پس از آن كنار بركه ي كهن عارفي خردسال بنشيند و در ژرفاي مراقبه اي عميق و خاموش ببالد چندان كه خود بركه اي شود ، رودي ، اقيانوسي ؛ تا سر آخر عارفي سترگ و ژرف چو اقيانوس قلب ميليونها مردم را در اقصاي عالم در زلال خويشتن خوطه ور سازد .

اشو با باران آمد و هم بدان سان رگبار مهرش باريدن گرفت بر كوه و دشت ، بركه و رود و اقيانوس ، بر عالم و بر آدم – هر آن آدمي كه قلبي داشت ، هر آن كو دلي دارد از جنس عشق و سرشته از شيدايي .

زادنش چنين بود و باليدنش نيز لطيف و خروشان به عينه باران بهار ؛ و همين را خواهيم خواند در اين دفتر كه خاطرات اوست از گاه تولد تا بيست سالگي ؛ خاطراتي كه هر از چند ، به تفاريق طي چند دهه در گفتارهايش به كلام درآمد و بعدها بدين سان كه هست به يك جاي گرد آوري گرديد .

از زندگي اشو كم و بيش گفته اند و يحتمل هم كه خوانده باشيد . به هر روي ، ذكر مفصل آن ناصواب مي نمايد ، آن هم در آستانه ي اين خاطرات . اين است كه به اختصار بسنده كرده ، فرازهاي حياتش را بر مي شمارد . اما از مرگش ، كشته شدنش ، كمتر گفته اند . هم بدين روي ، به جبران مافات ، ملخصي از يك مقاله و نيز متن كامل بازپسين خطابه اش را در اين مورد از پي مي آورم .

آن مقاله را سوامي آناندنيتن نوشته است . كارل برنشتاين و ماركو پوليتي دو خبرنگار پر آوازه ي ماجراي واتر گيت هستند . خطابه را نيز شخص اشو ، صبح روزي ايراد كرد كه عصر آن روز كالبد خاكي اش را ترك گفت .

 

 

فرازهاي زندگي  اشو                   

 

اشو ، فيلسوف و عارف نامدار معاصر هند در 11 دسامبر 1931 در هند زاده شد و در 19 ژانويه 1990 كالبد خاكي خود را ترك كرد . تحصيلاتش را در هند تا درجه ي استادي فلسفه ادامه داد و در 1953 به نور حق مشرف و روشن ضمير شد . از 1963 در اقصي نقاط هند به ايراد خطابه در زمينه هاي معنوي و عوالم روحاني پرداخت . در 1974 كمون خود در شهر پونا ، هندوستان ، را بنيان گذارد . در 1981 جهت معالجه به ايالات متحده رفت و در آنجا پنج سالي اقامت گزيد . پيروان بي شمار و سرسپردگان طريقتش كه به عنوان سانياسين شهره اند ، در مدت چهار ماه اراضي كوهپايه هاي ايالت اورگون را خريداري و شهري بنا نهادند كه به راجنيش پورام مشهور و خار چشم دولت و سياستمداران آمريكايي شد . بنابراين در 1986 به بهانه هايي واهي به شهرك از زمين و هوا حمله ور شده ، اشو را از آمريكا اخراج و در زمان بازداشت به مسموميت وي اقدام كردند ؛ ماجرايي كه از پي خواهد آمد .

از اشو قريب 600 عنوان كتاب ، 7000 ساعت نوار كاست و 1700 سخنراني ويدئويي باقي مانده است كه منبع سرشار عرفان توحيدي اوست . آثار اشو به اكثر زبان هاي زنده ي معاصر ترجمه و پيروانش در اقصي نقاط جهان امروز گسترده اند .

 

دو حكايت، ‌يك داستان                 

 

هنگامي كه در ژانويه ي 1981 رونالد ريگان به رياست جمهوري رسيد و به زودي رابطه اي صميمانه با واتيكان برقرار كرد ، شالوده اي ريخته شد كه ظرف مدت زماني كمتر از ده سال به پايان « امپراطوري اهريمن » و شكل گيري يك ساختار ژئوپليتيك جديد مي انجاميد . اين داستان با دقت و سنديت تام و تمام توسط كارل برنشتاين ، گزارشگر پر آوازه ي رسوايي واترگيت و همكار ايتاليايي اش ، ماركو پوليتي ، فاش شده است .

با داشتن پدري ايرلندي – كاتوليك ، ريگان به زودي در كاخ سفيد خود را در محاصره ي مردان برگزيده اي از طبقه ي كارگر با پس زمينه ي كاتوليك در مناصب كليدي حكومت جديد يافت : ويليام كيسي به عنوان رئيس سي . آي . ا ، زبيگنيو برژينسكي به عن.ان مشاور امنيت ملي ، الكساندر هيگ وزير امور خارجه ، ورنن والترز قائم مقام سي . آي . ا و چندين تن ديگر . رؤساي جمهوري پيشين ، از جمله : كندي ، براي گذاردن فاصله اي بين كليسا و حكومت ، آماده ي انجام هر نوع اقدام دراز مدتي بودند . در دفتر ريگان ، همگي آنان كليسايشان را به مثابه بوته ي آزمايش اعتقاد راسخ ضد كمونيسم ديدند . در جايي كه اتحاد جماهير شوروي « امپراطوري اهريمن » بود ، كمونيسم به عنوان جهان بيني اش ، اهريمني معنوي و روحاني محسوب مي شد .

پيمان اتحاد بين واشنگتن و واتيكان توسط برژينسكي داير گشت . خاستگاه لهستاني وي با پاپ لهستاني در هماهنگي كامل بود . پيش از آن در بهار سال 1981 ، حكومت ريگان تبادل اطلاعات جاسوسي در بالاترين سطح را با پاپ آغاز كرد . كيسي و والترز گردش كار توجيهي محرمانه اي با ژان پل دوم در واتيكان داشتند ، پانزده ملاقات در طول شش سال . با گزارش مستقيم ماوقع به رونالد ريگان ، حال رئيس سي . آي . ا يك مأموريت مخفي نزد نفوذ جهاني را عهده دار بود . در هماهنگي با دستور جلسه ي كاتوليك ، حمايت آمريكا از برنامه هاي تنظيم خانواده در كشورهاي در حال توسعه قطع شد ، به خصوص سياست ضد آبستني و ضد فمينيسم . گسترش ايدز و تداوم رشد جمعيت پيامدهاي مستقيم اين پيمان اتحاد بودند .

اما از همه ي اينها بيشتر ، شكل گيري جنبش « همبستگي » در لهستان و موقعيت لخ والسا مباحث كليدي گردش كار بودند . آمريكا با اعطاي مبلغ پنج ميليون دلار كمك از جنبش همبستگي حمايت كرد و هنگامي كه طي حكومت نظامي 1981 سربازان شوروي در مرز لهستان صف آرايي كردند ، والترز پاپ را همراه با تصاوير تر و تازه ي ماهواره اي از جنبش و مواضع نيروهاي پيمان ورشو ، به نمايش درآورد . اين پيمان و گفتگوي استراتژيك بين ريگان و واتيكان ، با سي. آي ا به عنوان رابط في ما بين ، در حوزه ي خود و در تأثيري كه رويدادهاي سياسي لهستان طي اوايل 1980 در جايگزيني نقشه ي اروپا و توازن استراتژيك جهاني داشتند ، بسيار قدرتمند نشان داده شد :

« در هفتم ژوئن 1982 ، ريگان براي انجام يك ملاقات سران به واتيكان وارد شد ؛ ملاقاتي بين دو ابر قدرت متفاوت كه مي خواستند بر پيمان محرمانه و برجسته ي في ما بين ، نام خويش را حك كنند . ملاقاتي تنها در دفتر پاپ ، بدون حضور گزارشگران و به مدت پنجاه دقيقه . دو تن از قدرتمندترين مردان روي زمين درباره ي شرايط و مناسبات فلسفي و عملي يك قضيه بحث و تبادل نظر كردند ؛ قضيه اي بسيار بنياد گرايانه كه هيچ يك از ساير رهبران غربي به طور جدي روي آن حساب نكرده بودند : قضيه ي اينكه فروپاشي امپراطوري شوروي ، بيشتر به سبب دلايل معنوي و روحاني تا علل استراتژيك ، حتمي و گريز ناپذير است ؛ و جهاني كه در يالتا بنا گرديد ، نه تنها نبايد وجود داشته باشد ، كه نمي تواند هم بر جاي بماند . »

برنشتاين و پوليتي ، با به كار گيري بينش سياسي كامل و سرشار خويش ، با شهامت تام و تمام ، داستاني جالب را همچون يك فيلم مهيج پليسي روايت مي كنند . منابع عمده و اصلي كتاب ايشان ، مصاحبه هايي است كه برنشتاين و پوليتي با بيش از سيصد تن از افراد كليدي – در آمريكا و واتيكان – عمدتاً طي سنوات 1993 تا 1996 برگزار كرده اند . آنچه در آن كتاب افشا شده است ، به تمام معنا يكي از حادترين و پر اهميت ترين حكايات زمان ماست .

حكايتي از يك اتحاد كاملاً سفت و سخت و هفت جوش كه نه تنها نفوذش را در سطح بين الملل داراست ، بلكه همچنين در مديريت حكومت ريگان بر ساير مسائل در صحنه ي درون مرزي نيز ، چنانكه خواهيم ديد ، نافذ و تأثيرگذار است . در صفحات آتي ، براي عاشقان تئوري هاي توطئه تقريباً يك چند تايي نشانه محض تحقيقات بيشتر موجود است . اما در جلوي چشم همه و آن هم در روز روشن ، خيلي سخت است كه واقعيات آشكار و مسلم ابتكار عمل كاخ سفيد در خلاص شدن از شر « يك ميهمان ايالات متحده آمريكا » را ناديده گرفت . و شايد آن عمليات حتي بيش از اين نيز پيش رفته باشد .

وقتي اشو – كه پيش از 1989 به عنوان باگوان شري راجنيش شهره بود – در تابستان سال 1981 به آمريكا وارد شد ، اين ورود به تمام معنا نه فقط آغاز كار وي به عنوان يك استاد و مرشد روشن ضمير نبود ، بلكه بيشتر توسعه ي فعاليت او از نيمكره ي شرقي به نيمكره ي غربي محسوب مي شد . اشو در هند زاده شد ، در 1931 ، و به زودي يك روح مستقل را از خود به نمايش گذارد و با تداوم و پيگيري تجارب روشن ضميري خويش در سن بيست و يك سالگي ، سخنراني هاي عمومي خود باب مسائل معنوي و روحاني را آغاز كرد . به زودي ، « آشرام » وي در شهر پونا ، كندوي سخنوران و خطباي مستعد و روان درمانگراني از غرب شد . بارش سيل آساي انرژي آنان در اثر مرشدشان ، پونا را در 1970 به يك مركز رشد روحاني خصايص يكتا و منحصر به فرد در سطح جهاني تبديل كرد .

مقدم بر عزيمت به ايالات متحده ،‌در صبح زود يك روز دوشنبه ، اول ژوئن 1981 ، با هواپيماي پان آمريكن پرواز دو صفر يك به مقصد نيويورك ، كنسول آمريكا در بمبئي با يك درخواست صدور رواديد مواجه شده بود . سه روز پيش از آن ، در حيني كه درخواست رواديد دست به دست مي شد ، در بعد از ظهر روز بيست و نهم ماه مي ، به وقت محلي ، تلگرافي از الكساندر هيگ وزير امور خارجه ي ايالات متحده به كنسول آمريكا در بمبئي مخابره شده بود . آن تلگراف ، با كلماتي آشكار و غير رمز ، چنين مي گفت : «‌ به اين پرونده توجهي در سطح عالي معطوف است »

همان گونه كه به نظر مي رسيد ، و در سال هاي بعد به مراتب آشكارتر هم شد ، ايذاء و آزار دولت ريگان در مخالفت عليه شهرك اشو در كوه هاي ايالت اورگون ، اقداماتي متناسب بودند براي هموار كردن كوبنده ي بستر تحقق مفاد مصوب در چهارچوب كلي پيمان استراتژيك با واتيكان . براي گراميداشت « سال كتاب مقدس » ،‌روابط با واتيكان در دهم ژانويه ي 1994 تدوين و رسميت يافته بود و به زودي سي . آي ای خود را همچنان درگير از دور خارج كردن جنبش ضد پاپ « الهيات آزاديخواه » در آمريكاي لاتين يافت .

با حضوري طولاني مدت به عنوان يك مدخل در فهرست نويسندگان ممنوعه ي واتيكان ، اشو و انتقادش از دستگاه پاپ موجب تشويش و نگراني مداوم در دواير رهبري كليساي رومن – كاتوليك بود . بين شصت نفري كه ماكس بر شرطي تحقيقات واقعيت يابي خود در 1989 با آنان مصاحبه كرد ، كاردينال ژوزف راتسزينگر ، رئيس « همايش مذهبي واتيكان : دكترين ايمان » و دومين مرد قدرتمند واتيكان ، آشكار كرد كه تنها در صورتي حاضر به مصاحبه خواهد بود كه پرسش ها را ماه ها قبل به صورت مكتوب به وي تسليم كنند . مطابق با اطلاعات حاصله از فردي « بسيار نزديك » به راتسزينگر ، او به عنوان اداره كننده ي پشت صحنه در اخراج راجنيش از آمريكا مشهور است . خوش رقصي ها و اعمال نفوذ دزدكي راتسزينگر عليه روحانيون يا « مردان خداي شرقي » ، كه به زعم وي در حال تهديد كليسا و دور كردن پيروان از مسيح بودند ، وراي هرگونه شك و ترديدي است .

كابينه ي منتخب رونالد ريگان پس از آغاز كار رسمي اش در ژانويه ي 1981 ، ادوين ميسه ي سوم را به عنوان مشاور كل حقوقي با خود داشت . و هنگامي كه از فرويه ي 1985 ادوين ميسه همچنين به سمت دادستان كل ايالات متحده منصوب شد ، اين براي نخستين بار در تاريخ آمريكا بود كه مشاور كل حقوقي به عضويت كابينه درمي آمد . دامنه ي مسئوليت ميسه ، اختيار ستاد دولت در سياست داخلي و امنيت ملي را نيز در بر گرفت .

دستيابي ميسه به چنان موقعيت قدرتمندي در حكومت ريگان ،‌به هيچ وجه غير منتظره نبود . عطف به ماسبق ، در سال 1966 ، وقتي كه ريگان با تعهد « برق انداختن ريخت و پاش ها و مخمصه ي بركلي » به فرمانداري ايالت كاليفرنيا انتخاب شده بود ،‌ ادوين ميسه ي وكلي دعاوي را به عنوان فرمانده معاونت دفاع ناحيه برگزيده بود . در بيستم ماه مي 1969 ،‌هنگامي كه در تظاهرات « پيپلز پارك » بركلي توسط پليس يك نفر كشته و دويست نفر مجروح و مصدوم شدند ، ادوين ميسه با داشتن فرماندهي تاكتيكي در آن ماجرا ، مهارت و وفاداري خود به فرماندار را به اثبات رسانيد .

آنچه كه امروزه ممكن است تقريباً فراموش شده باشد ، اين واقعيت است كه بيش از يكصد تن از مسئولين رده بالا و تراز اول دولت ريگان ، بعدها به اتهام رفتار ناشايست اخلاقي متهم شدند . در ميان آنان ، يكي هم ادوين ميسه ي سوم بود كه اجباراً ملزم شد از پست خود به عنوان دادستان كل ايالات متحده كناره گيري كند .

آنچه از اشو مخفي نگه داشته شد ، اين بود كه وي چندين تن از مقامات رسمي حكومت آمريكا را به خود مشغول داشته بود ؛ با درخواست صدور « گرين كارت » جهت اقامت ، يك بار ديگر تلگراف محرمانه اي از وزارت امور خارجه به كنسول آمريكا در بمبئي ، به تاريخ بيست و چهارم نوامبر 1981 ، ثابت شد كه « هم كنگره ي ايالات متحده ي آمريكا و هم كاخ سفيد به فعاليت هاي اين گورو و آشرام وي توجه دارند . »

آيا اشو يك معلم مذهبي بود و تحت چنين عنواني مي توانست شأن اقامت دائمي در كشور را داشته باشد ؟ و آيا وجود شهرك راجنيش پورام ، بدين عنوان كه ناقص معيارهاي قانون اساسي در جدايي كليسا و حكومت است ،‌مي توانست غير قانوني باشد ؟ براي هماهنگ كردن رويكرد قانوني به اين پرسش ها ، خطوط ارتباطي بين دفاتر نمايندگي ها ، مثل « مهاجرت » و بخش هاي « اعطاي تابعيت » ، « اف بي ا » ، « سي آي ا » ، « دي اي ا » داغ و پر تب و تاب شده بودند . ماحصل اين رهيافت ها ، پيگرد اشو به اتهام نقض قوانين مهاجرت و تخلف از قانون ازدواج در 1985 بود . طي مصاحبه اي ، دادستان ايالات متحده در پورتلند ، اورگون ، چارلز ترنر چنين اعتراف كرد كه « ما سعي داشتيم از يك اقدام جزايي براي حل آنچه كه واقعاً يك مسئله سياسي بود ، استفاده كنيم . » طي سال 1985 ، وقتي كه فشار براي اخراج اشو از آمريكا به سرعت رو به رشد گذارده بود ، اجلاس هاي تلفني متعددي به مدت يك ساعت و گاه بيشتر ، في ما بين دادستان كل « فروماير » ، فرماندار اورگون ، رئيس پليس ايالتي ، رئيس اف بي آي ، و چارلز ترنر برقرار گرديد . طبق اظهارات فروماير ، اين طولاني ترين مورد منفرد تجسس جزايي بود . هرگز در ايالت اورگون موردي چنين طويل تدارك ديده نشده بود . آن هم براي حل كردن يك مسئله و موضوه سياسي و مذهبي في مابين حكومت ايالات متحده و اميال و مصالح واتيكان .

طي تابستان 1985 ، به محض اينكه اشو بر ميخ پتك زدن گرفت ، تنش رو به رشد گذاشت . در كنفرانس هاي خبري ، وي موفق شد هر آن اعتقاد جزمي ذهن غربي را به مبارزه فرا خواند ، تا به حدي كه به ناگاه « كمون » خود را در محاصره ي عمليات گارد ملي و تيم هاي ويژه ي حمله مسلحانه ، اس دبليو ا تي ، براي پاكسازي منطقه و بازداشت كردن اشو يافت . براي هر كسي كه از راجنيش پورام بازديد كرد و شيرجه زدن مثل اجل معلق جنگنده هاي نيروي هوايي آمريكا ، يو اس ا اف ، و شكست ديوار صوتي را بر فراز سر خود تجربه كرد ، اين مسئله آشكار بود كه نظام حاكم حركت به سوي يك مرحله ي اقدام نهايي را سامان داده است . در ربط با موضوع چگونگي بازداشت اشو ، ما دوباره ادوين ميسه و دفتر دادستان كل ايالات متحده را درگير در مذاكرات مي يابيم .

مسلماً اين يك مسئله ي سياسي آسيب پذير و حساس بود ، و مذاكران سري تر و محرمانه تر عمليات نهايي به مراتب بهتر از آن بود . با كركري خواندن ادوين ميسه و اين پيام از طرف او كه « در تسخير محوطه شركت نكنيد » ، اف بي آي به هيچ وجه نخواست كه در پاره اي مخاصمات خونين مزرعه ي راجنيش پورام شركت جويد . در عوض ، وقتي كه اشو ، سوار بر يك « جت لير » در ساعت پنج و سي دقيقه بعد از ظهر روز يكشنبه بيست و هفتم اكتبر 1985 ، مزرعه را ترك گفت ، فرصت مناسب براي توقيف وي به دست آمد . در فرودگاه شارلوت ، كاروليناي شمالي ، اشو و مسافرين همسفرش با گارد مسلح مواجه و بدون هيچ مجوز توقيف رسمي بازداشت شدند . تنها سه روز بعد از آن ، يك مجوز رسمي توقيف در دادگاه فدرال شارل.ت عرضه شد . آن مجوز امضا نشده بود ، كاملاً هم پر نشده بود ؛ و بعدها نيز در ميان اسناد دادگاه فدرال ، يا در شارلوت ، يا در پورتلند ، اورگون ، آن مجوز هرگز يافته نشد .

به طور آشكار ، عمليات بي درنگ و يكباره در ايالت اورگون جاي نگرفته بود . پيام هاي حكومت فدرال بلند و واضح بود : « جهنم ، نه . ما به توقيف او اقدام مي كنيم . ما علاقه نداريم وي را به هيچ جايي اعزام كنيم و. همين و بس . ! » در عين حال ، اين هم مسئله ي ايالت اورگون بود و هم مسئله ي همان ايالت شد . خيلي ها از جمله رسانه هاي گروهي در شگفت بودند از آنكه دولت فدرال به عنوان يك موجوديت مستقل بيش از حد خود را درگير موضوع كرده بود .

پس از چند شب اسارت در زندان شارلوت ، دادستان كل ايالات متحده دستور داد اشو به زندان ايالت اوكلاهما تحويل شود ، و البته به « دلايل امنيتي » نه به محل معمولي اسكان شب هنگام زندانيان در زندان ال رنو واقع در خارج شهر . قائم مقام دادستان از اشو خواست تا فرم ورود به زندان را كه به نام فردي ديگر پر شده بود ، امضاء كند . بدين قرار ، اشو نه به نام و امضاء خويش ، كه تحت نام و امضاي فردي ديگر در اوكلاهما زنداني مي شد . بعدها ، ما مستقيماً و با توجه به مدارك مشروح دريافتيم كه اين درست حين مدت اسارت در زندان ايالتي اوكلاهما ، در چهارم نوامبر بود كه اشو را زهر خوراندند .

گمان مي رود كه در زندان ايالت اوكلاهما ، يك منبع قدرت متوسط تشعشع راديواكتيو را در تشك خواب اشو پنهان كرده بودند تا توانايي هاي عقلاني ، قابليت گفتاري و سيستم دفاعي بدنش را نابود كنند . در صبح پنجم نوامبر تشك كثيفي كه شب پيش به زور اشو را بر آن خوابانيده بودند ، تعويض شده بود . براي صبحانه نيز دو نان تٌست خيس خورده در يك سس بي طعم و بي بو را به وي خوراندند . بلافاصله پس از خوردن آنها ، اشو احساس تهوع شديد كرد . بعدها طبق دريافت دكترش ، مشخص شد كه وي را جز قرار دادن در معرض تشعشع راديو اكتيو ، با زهر فوق العاده مهلك تاليوم – فلز سنگين مورد استفاده در زهر موش صحرايي – نيز مسموم كرده اند .

پزشكان همچنين معتقدند كه اشو به سختي در معرض استعمال مسكن هاي قوي قرار گرفته بود . در واقع هم ، به همين علل ، وي چيز چندان زيادي از رخدادهاي پنجم نوامبر را به خاطر نداشت . در همان بعد از ظهر كه رسانه هاي گروهي داشتند رد پاي اشو را دنبال مي كردند ، او را مخفيانه به زندان ال رنو در خارج شهر منتقل كردند . فاصله ي نيم ساعته ي بين دو زندان با اتومبيل ، عملاً به سفري دو ساعته تبديل شد .

سر جمع ، اشو چهار روز در اوكلاهما اقامت كرد ، در حالي كه اولياي امور كليه مدارك و گواهي ها درباره ي وضع مزاجي ضعيف و آسيب پذيرش را ناديده گرفتند . برعكس ، اين روشن شده است كه سلامت وي حتي از هنگامي كه شب ها را در اين محل مي گذرانيد ، به مراتب وخيم تر هم شد .

در اوكلاهما ، نام كرمك گي بلافاصله يادآور يك فرماندار اسبق ، يك تاجر و عنوان يك تحليل گر آزمايشگاه در كارخانه ي پلوتونيوم ، درست واقع در بيرون اوكلاهما سيتي ، به كار اشتغال داشت . او كشف كرد كه هشتاد و هفت درصد كاركنان كارخانه ، از جمله خودش ، با پلوتونيوم آلوده شده اند . و يافته هاي وي به طور آشكار اهمال كمپاني در حفظ ايمني كاركنان را نشان داد . در هفتم نوامبر 1974 او كشف كرد كه تمامي آپارتمانش با پلوتونيوم آلوده شده است . كارن سيلك وود خاطر نشان شد كه بدين قرار ، شخصي مراقب اوست و قصد خاموش كردنش را دارد .

يك هفته بعد ، در تصادفي مرگبار ، اتومبيل وي را از عقب در هم كوبيدند ، اتومبيل از كنترل خارج شد و او بلافاصله كشته شد . كارن سيلك وود داشت مي رفت تا با ديويد برنهايم از نيويورك تايمز براي بر ملا كردن يافته هايش ملاقات كند . او هرگز موفق به انجام اين كار نشد .

طي زمان طرح پرونده ، براي سرپوش گذاردن بر اهمال مك گي در آلودن هفتاد و هشت درصد از كاركنان و همچنين قتل كارن سيلك وود ، كليه ي شكاف ها و شواهد ماجرا را پوشش داده بودند . مسئله اي كه سرانجام با محكوميت مك گي توسط قاضي اوكلاهما سيتي در 1979 قطعي شد . طبق حكم صادره وي در هر صورت « اعم از رعايت معيارهاي دولتي يا اهمال پيش آمده » ، در مورد بروز آسيب تشعشع راديواكتيو كاملاً مقصر بود .

پلوتونيوم تهيه شده براي جاسازي در تشك اشو را از همين كمپاني آوردند : از سر گيري يك رابطه ي نزديك قديمي در عملكردهاي سوء مديريت بين مقامات رسمي حكومت و كرمك گي قدرتمند . روز بعد ، پس از تحويل پلوتونيوم و آلودن اشو ، كرمك گي اوكلاهما سيتي را ترك گفت . البته وي در اين سفر تنها نبود : پاول ميفيلد ، معاون مارشال ، رئيس زندان ايالت اوكلاهما ، نيز خدمات كلانتري ايالت را ترك گفت و به جايي پايين مرز تگزاس و مكزيك رفت تا در دفتر سرويس مهاجرت و تابعيت ، آي ان سي ، به كار اشتغال ورزد  . ردپايش پوشانيده شده بود .

در هشتم نوامبر ، اشو با سپردن وجه الضمان ، از مركز دادگستري ايالت مولتونوما در پورتلند ، آزاد شد . اين آزادي اما بي تمهيد هم نبود . همان روز از طريق اخبار تلويزيون خبر وقوع يك فقره بمب گزاري انتشار يافت ؛ بمبي كه طبق خبر قرار بود رأس ساعت پنج و پنجاه و پنج دقيقه بعد از ظهر در جايي از شهر منفجر شود . تحقيقات نشان داد كه يك كيف حاوي بمب ، بمبي با كنترل الكترونيك ، دقيقاً در همان طبقه كه اشو به انتظار دريافت حكم آزادي خود نشسته بود ، كار گذاشته شده بودند . سرانجام مقامات بالا در دادگاه فدرال حوزه ي پورتلند در مورد ساخت اتهامي براي اشو به توافق رسيده بودند : اتهامات جزايي ناچيزي چون نقض قوانين مهاجرت و ازدواج در ايالات متحده ي آمريكا . خواهش مي كنم بفرماييد اين نه يك پرونده ي جزايي ، بلكه در حقيقت يك پيگرد سياسي به راه افتاده از كاخ سفيد بود .

طبق موافقت نامه ي پذيرش اتهام ، كليه ي مؤسسات اشو حق اقامه ي دعوا عليه سرويس مهاجرت و تابعيت ، آي ان اس ، وزارت خارجه آمريكا و كليه ي مأمورين فدرال و اورگون را از خود سلب مي كردند . بله ! نتيجه ي موفقيت آميز پرونده ي اشو به طوري گنگ و مبهم توسط ادوين ميسه ي سوم در ملاقات روز بعد رؤساي وزارتخانه در اداره ي مركزي وزارت دادگستري در واشينگتن بيان گرديد . تصادفاً ، از اين ملاقات براي پخش در برنامه ي مستند « قضاوت براي همه » در پي بي اس فيلم برداري شده بود .

با وجود بزرگترين بيم ها و كمترين اميدهاي همگان ، برنامه ي ساخت « جانس تاون دوم » در راجنيش پورام به دليل فقدان علاقه لغو شده بود . آژانس هاي فدرال هفده ايالت اقدامات خود در تجسس عليه اشو را هماهنگ كرده بودند .

اينكه آيا اين هماهنگي مي توانست يك دسيسه ناميده شود يا نه ، به يك ذره بين بسيار قوي براي راست و ريس كردن و استخراج جزئيات و تفاوت هاي جزئي نياز خواهد داشت . اظهار نظرهاي قدرتمند در مورد موفقيت در برچيدن راجنيش پورام ، بعدها توسط ادوين ميسه ي سوم اظهار گرديد .

در بازگشت به هند ،‌ اشو چند ماهي را در كولو مانالي در هيماچال پرادش گذرانيد و به اداي سخنراني براي شنوندگان خود ادامه داد . در سفر آتي اشو به گرد جهان ، براي پيروان وي در چهار قاره ي عالم پيامي بلند و آشكار از بالاترين مقامات حكومت آمريكا طنين انداز بود . هر آنجا كه هواپيماي اشو به زمين نشست ،‌بلافاصله يك جت ديگر ، حاوي دو مقام رسمي دولت آمريكا همراه با يك كيف سخت و سياه دستبند زده شده به دستان هر يك ، فرود آمد . آن كيف ، پرونده ي پيشينه ي اشو و بريده جرايدي را در بر داشت كه از اشو سيماي يك مجرم افراطي و بنياد گرا را ارائه مي دادند ؛ مجرمي كه بهتر بود هر كشوري خود را از شر وي خلاص كند ؛ در اروپا ،‌ ايتاليا ، آلمان ، انگليس ،‌هلند ، سوئيس و يونان رسماً مبادي ورودي خود را به روي وي بسته بودند ؛ همچنين در فرودگاه آرلاندا ،‌پليس استكهلم مانع ورود او به سوئد شد . هنگامي كه اشو براي مدتي در پونتادل استا ، بيرون مونته ويدئو ،‌اروگوئه ،‌اقامت داشت ، حركتي در كميته ي سياسي پارلمان اروپا در استراسبورگ ،‌فرانسه ، ارائه شد . حركتي كه توسط دوازده رهبر عضو پارلمان از دومين حزب قدرتمند ،‌جناح راست دموكرات مسيحي ، خطاب به وزراء شكل گرفته بود : «‌ ملاقات در چهارچوب همكاري سياسي اروپاييان براي حصول حداكثر تضمين در آنكه رهبر باگوان از آن پس در هيچ يك از كشورهاي عضو اجازه ي اقامت نداشته باشد » ،‌ و پذيرفته شد كه از اين گذشته ، در آتيه نيز كشورهاي عضو تدابير و راهكارهايي « در سيستم هاي قانوني خود براي منع اشو از سكنا در قلمرو خويش » اتخاذ كنند . به هر حال ، آن قطعنامه در كميته به فراموشي سپرده شد ،‌اما در آن زمان كليه ي كشورهاي ياد شده در فوق ، در هماهنگي كامل با حكومت آمريكا ، براي برداشتن گام هاي بارز جهت نه فقط منع از ورود اشو ،‌ كه ممانعت از ورود سخنراني ها و آثارش به مرزهاي خود آمادگي تام و تمام از خود بروز دادند .

در همان زمان ، در آوريل 1986 ،‌وقتي كه دولت اروگوئه آماده ي اعلام اعطاي اقامت دائمي به اشو بود ،‌به پرزيدنت سن گوينتي از طرف سفير كبير آمريكا ،‌ مالكوم ويكلي گفته شد كه در صورت صدور اجازه ي اقامت براي اشو ،‌شرايط اعطاي وام شش بيليوني مورد تقاضاي دولت اروگوئه سخت تر خواهد شد . در پاسخ به پرسش « اما چرا » ي رئيس جمهور ، سفير كبير گزارشي از سي آي ا در مورد اشو را براي وي قرائت كرد : «‌ باگوان شري راجنيش انساني است با هوش بسيار بالا. او خيلي خطرناك است . او يك آنارشيست است . او قدرت تغيير دادن اذهان آدميان را داراست . »

در نوزدهم ژوئن از اشو دعوت شد تا خاك اوروگوئه را ترك كند . پس از توقفي در جامائيكا و پرتغال ، سرانجام در سي ام ماه جولاي 1986 ، پس از اخراج از بيست و يك كشور ، اشو به دهلي نو رسيد .

در بازگشت به پونان از ژانويه ي 1987 ، اشو در مورد زمان بازداشت خود اظهار نظر كرد . متخصصين پزشكي از انگلستان و ژاپن اعلام داشتند كه وي توسط تاليوم مسموم ، و تحت تابش اشعه ي راديو اكتيو قرار گرفته است . طي دو سال آتي ، به تدريج سلامت وي رو به وخامت گذارد و حداقل در سه مورد او نزديك بود وفات يابد .

در تابستان 1989 دندان هايش ريخت و از آن پس فقط از غذاهاي آبكي استفاده كرد . كل از كار افتادگي ها در طرف راست بدن بروز كرد ؛ در همان سوي كه در وضعيت خوابيدن مشهورش ، آن سمت بر تشك قرار مي گرفت ؛ همان سان كه در شب اقامت در زندان ايالتي اوكلاهما بر آن تشك آلوده قرار گرفته بود .

در نوزدهم ژانويه ي 1990 ،‌برخي گفتند كه اشو كالبدش را ترك گفت ؛ پاره اي نيز گفتند كه كالبدش او را ترك گفت . پيش از آن ، در همان روز اشو براي آخرين بار داستان مسموم شدنش در چنگال مارشال اوكلاهما سيتي را براي مردم روايت كرد .

 

اينك ، آن روايت

 

عزيزان من ،

زماني بس طويل از شما به دور مانده ام . اين دوري براي من غيبتي بسيار دردناك بود . براي مدت هفت هفته ، به طور بي وقفه تنها با عشق شما لبريز بوده ام ، با شكيبايي تان ، با عطش تان ، با اشتياق تان .

اين روزها در بسياري جهات روزهايي برجسته بودند . هفت هفته پيش از اين ، من از ناحيه ي گوش دچار عفونت شدم . چيز ساده اي بود ؛ طبق اظهار نظر بهترين كارشناس در اينجا ، دكتر جاگ ، اين عارضه در نهايت طي چهار روز معالجه مي شد – اما هفت هفته به طول انجاميد . او هرگز در زندگي اش با يك چنين موردي برخورد نكرده بود . وي نمي توانست اين را باور كند ، چون هيچ دارويي كارگر نمي افتاد . او تمامي انواع داروها را آزمود ، تمامي انواع مرهم را نيز . سرانجام ، او مجبور شد كه به عمل جراحي مبادرت ورزد ؛‌اما پس از آن ، جراحت جراحي التيام نمي يافت . دكتر دواگيت فكر مي كرد كه شايد علت عارضه چيزي مرتبط با دندان ها باشد – وي جراح دندانپزشك من است – اما هيچ چيزي يافته نشد .

پزشك شخصي ام ، دكتر آمريتو ، ناگهان به تمامي دكترهاي سانياسين در اطراف جهان خبر داد و از آنان خواست كه با بهترين كارشناسان در مورد مسموميت با زهر تماس بگيرند ؛ زيرا تحليل شخص وي اين بود كه جز در صورت مسموميت با زهر ،‌در هيچ صورت ديگري امكان توضيح علت از دست رفتن مقاومت دفاعي بدن من وجود ندارد .

و همين كه اين اعتقاد در ذهن وي نيرومند تر شد ، گام به گام شروع كرد به جستجو و تحقيق در اين موضوع و توانست كليه ي نشانه هاي بيماري مسموميت با زهر را در من بيابد ؛ علائمي كه فقط در صورتي بروز مي يافت كه به من يك نوع زهر خورانده باشند .

من خود به شخصه در اين مورد ظنين بودم ، اما هرگز اين واقعيت را به هيچكس نگفتم .

آن روزي كه در آمريكا بازداشت شده بودم ، بدون هيچ دليل معتبر و قانوني يا حتي غير معتبر و غير قانوني ، آنان از پذيرش وجه الضمان آزادي من امتناع كردند – هر چند كه دادستان ايالات متحده به مدت سه روز جر و بحث كرد و سرانجام با اين گفته به كار خود پايان داد : « من قادر نبوده ام كه هيچ چيز را عليه او اثبات كنم ، اما از طرف مقابل نيز هيچكدام نتوانسته اند هيچ چيزي را ثابت كنند . »

اين مضحك بود ، چون معصوم نمي تواند معصوميت خود را به هيچ وجه به اثبات برساند ، و هيچ قانوني در كل جهان يك معصوم را مكلف نمي كند كه ملزم است معصوميت خود را ثابت كند . مسئوليت سنگين بر دوش دولت آمريكا بود كه مرا بازداشت كرده بود ، او بود كه مي بايست دلايل توقيف مرا به اثبات برساند . و حتي با وجود اين كه دادستان ايالات متحده خود به شخصه به شكست اذعان كرد ، با اين وجود قاضي دادگاه بخش از پذيرش وجه الضمان من امتناع ورزيد . من آناً يك بارقه ي شهودي داشتم – دليلش چه مي توانست باشد ؟ ما هواپيماي جت خود را به حكومت پيشنهاد داده بوديم تا بدين قرار خلبان و افسران آنان بتوانند مرا به اورگون ببرند ، زيرا در آنجا بود كه دادگاه مي بايست به پرونده رسيدگي مي كرد . در نهايت ، آن سفر فقط پنج يا شش ساعت به طول مي انجاميد ، اما دولت از پذيرش آن پيشنهاد اجتناب كرد .

آنها گفتند : « فقط هواپيماي ما شما را خواهد برد . » و هواپيماي آنان مرا به اورگون برد – يك پرواز شش ساعته ، در دوازده روز به اتمام رسيد .

من از يك زندان به زنداني ديگر برده مي شدم . طي دوازده روز ، من از شش زندان مختلف گذشتم ، در سرتاسر آمريكا .

در اوكلاهما ، سوء ظن من به يقين مبدل شد ، زيرا من در نيمه شب و در يك فرودگاه ساكت و خاموش از هواپيما پياده شدم . مارشال ايالات متحده خودش به شخصه براي تحويل گرفتن و مراقبت من در آنجا حضور داشت . او خود اتومبيل را مي راند ، من پشت سر او نشسته بودم . مردي كه مراقب وي بود ، در گوشش زمزمه اي كرد – زمزمه اي كه من بدون هيچ تلاشي توانستم آن را بشنوم ، من درست پشت سر او بودم . وي گفت : « اين طرف را تمامي جهان مي شناسند و كل رسانه هاي خبري دنيا بر وي متمركز هستند ، بنابراين هيچ چيزي را مستقيماً انجام ندهيد . بسيار محتاط باشيد . »

من شروع كردم به فكر كردن ، منظورشان چيست ؟ مي خواهند به طور مستقيم چه كاري را انجام دهند ؟ و به محض اينكه به زندان رسيدم ، قصد آنان برايم بسيار آشكار گرديد .

مارشال ايالات متحده از من خواست كه فرم وروديه را به نام خود پر نكنم . مي بايست به عوض نام خود ، مي نوشتم : « ديويد واشنگتن » . گفتم : « طبق كدام قانون يا قانون اساسي انجام چنين چيز احمقانه اي را از من درخواست مي كنيد ؟ من بي هيچ چون و چرا امتناع مي كنم ، چون من ديويد واشنگتن نيستم . »

او پافشاري كرد و گفت : « اگر به نام ديويد واشنگتن امضا نكنيد ، مجبور خواهيد بود كه در اين شب سرد بر اين نيمكت فولادي سخت بنشينيد . »

من از او پرسيدم : « شما مرد معقولي هستيد با تحصيلات عاليه ؛ نمي توانيد ببينيد كه داريد يك چيز احمقانه را از من مي خواهيد ؟ »

وي گفت : « من به هيچ چيزي نمي توانم پاسخ دهم . من فقط دستورات مافوق را اطاعت مي كنم . » و « مافوق » مسلماً يعني واشنگتن ، كاخ سفيد ،‌رونالد ريگان . موقعيت را بنگريد – من خسته بودم – به او گفتم : « بياييد سازش كنيم . شما فرم را پر كنيد ، هر نامي را هم كه مي خواهيد بنويسيد ،‌بنويسيد . من آن را امضاء خواهم كرد . »

او فرم را پر كرد . نام من ديويد واشنگتن بود ، و من با مضاي شخصي خود در خط هندي ، فرم را امضاء كردم . او پرسيد : « چه امضاء كرده ايد ؟ »

من گفتم : « اين بايد ديويد واشنگتن باشد . اين براي شما يك يادآوري خواهد بود كه بدانيد هر آنچه را كه مي خواهيد انجام بدهيد – مستقيم يا غير مستقيم – گرفتار خواهيد شد . اين با دستخط شماست كه نوشته شده ديويد واشنگتن ، و اين هم امضاي من است كه در جهان شناخته شده است و بدون هيچ مشكلي مي تواند دريافته گردد . كل دسيسه ي شما بي نتيجه شده است . من اين را مي توانم به وضوح در چشمان شما ببينم ، در حالت عصبي و نا آرامتان ، در لرزش دستانتان »

ايده اين بود كه اگر من به خط خود مي نوشتم ديويد واشنگتن و امضاء هم مي كردم ديويد واشنگتن ، مي توانستم به قتل رسيده باشم ، زهر خور شده باشم ، با شليك تير از پا درآمده باشم و آن وقت هيچ سند و مدركي وجود نمي داشت كه من هرگز به آن زندان وارد شده باشم . مرا از در پشتي فرودگاه آورده بودند ، به زندان نيز از در عقب واردم كرده بودند ، در نيمه شب ؛ بنابراين ، هيچكس نمي توانست هرگز مطلع شود – و فقط مارشال ايالات متحده در آن دفتر حاضر بود ، نه هيچكس ديگر .

او مرا به سلول برد و به من گفت كه يكي از تشك ها را بردارم ؛ كاملاً كثيف ، پر از سوسكهاي حمام . به او گفتم : « من يك زنداني نيستم . شما مي بايست نسبت به من كمي انساني تر رفتار كنيد . و من به يك پتو و بالش نياز خواهم داشت . »

و او بي هيچ چون و چرايي امتناع كرد : « نه پتو ، نه بالش . اين تشك تمام چيزي است كه شما دريافت خواهيد داشت . » و او ، در آن اتاق كوچك و كثيف را قفل كرد .

شگفت آنكه صبح زود در ساعت پنج بامداد وي در را گشود و كاملاً هم تغيير كرده بود . آنچه را كه مي ديدم ، نمي توانستم به چشمانم باور كنم ، چون او يك تشك نو ، يك پتو ، يك بالش همراهش آورده بود . من گفتم : « اما ديشب با يك چنان شيوه ي بدوي اي رفتار مي كرديد . ناگهان بسيار متمدن شده ايد . »

و همان صبح زود وي به من صبحانه تعارف كرد – ساعت پنج بامداد . در هيچ زندان ديگري پيش از ساعت نه صبح به من صبحانه نداده بودند . من گفتم : « حالا خيلي زود است – و چرا اين قدر توجه به خرج مي دهيد ؟ »

اما او گفت : « شما مجبوريد به سرعت صبحانه را بخوريد ، زيرا طي پنج دقيقه مي بايست عازم فرودگاه شويم . »

من گفتم : « پس فايده و كاربرد اين تشك و پتو و متكا چيست ؟ »

او هيچ چيزي نگفت و فقط در را بست . صبحانه چندان نبود : فقط دو برش نان خيس خورده در يك سس خاص – من نتوانستم پي ببرم كه چه سسي بود – بي مزه ، بي بو .

حالا دكتر آمريتو احساس مي كند كه به من زهر خورانيده بودند . شايد آنان مرا در هر شش زندان زهر خور كرده باشند ؛ هدف همين بود كه وجه الضمان مرا نپذيرفتند ، هدف همين بود كه سفري شش ساعته را دوازده روز به درازا كشانيدند . يك زهر خورانيدن آرام ، با زهري دير كشنده ، كه مرا في الفور نكشد ، بلكه در دراز مدت ضعيف كند – همچنان كه هم اينك مرا سست و رنجور كرده است .

پس از آن دوازده روز اقامت در زندان هاي آمريكا ، تمامي خواب من محو و ناپديد گشته است . بسياري چيزها شروع به رخ دادن در كالبدم كرده اند كه پيش از آن هرگز اتفاق نمي افتادند : نابودي كامل كل اشتها ، مطلقاً بي مزه به نظر رسيدن تمامي غذاها ، زير و رو شدن معده ، تهوع ، ميل به استفراغ ... عدم احساس تشنگي ، اما در عين حال داشتن احساسي شديد ، پنداري كه كه از ريشه كنده شدن ، دل آشوب مستمر . در سيستم عصبي نيز چنين به نظر مي رسد كه پاره اي تأثيرات روي داده است . در مواقعي در كل سطح بدن احساس سوزن سوزن شدن دارم كه بسيار هم شديد است – خاصه در هر دو دستم – به انضمام پريدن ممتد پلك ها .

روزي كه به زندان وارد شدم ، 150 پاوند وزن داشتم ؛ امروز فقط 130 پاوند هستم . غذايم يكسان است ؛ اما بدون وجود هيچ دليلي در كل ، در حال از دست دادن وزن خود هستم . و يك ضعف ظريف ... و درست سه ماه پيش ، استخوان دست راستم شديداً شروع به درد گرفتن كرد .

اينها جملگي علائم بيماري نوع خاصي از زهرها هستند . موهايم ريخته اند . بينايي ام ضعيف تر شده است . ريشم چنان سفيد شده است كه ريش پدرم در هفتاد و پنج سالگي اين سان سفيد شده بود . آنها تقريباً بيست و يكسال از زندگي ام را ويران و تباه كرده اند .

دكتر آمريتو به طور ناگهاني به كليه ي پزشكاني كه سانياسين من هستند اطلاع داد كه موضوع را با بهترين كارشناسان زهر در جهان مطرح كنند . و يكي از آن اطباء ، دكتر دايان يوگي ، فوراً نمونه خون ، نمونه ادرار ، نمونه موي مرا گرفت و به انگلستان و آلمان رفت و نزد بهترين متخصصين ارائه داد . اروپاييان چنين اظهار نظر كرده اند كه پس از گذشت دو سال از ماوقع ، هيچ زهري را نمي توان در بدن رد گيري كرد ، اما كل علائم نشان مي دهند كه يك زهر خاص و قطعي خورانيده شده  است .

عدم استقامت مطلق در برابر بيماري ، از دست دادن وزن بي هيچ دليلي ، سپيدي پيش هنگام موي ، ريزش موها ايضاً بي هيچ علتي ، احساس سوزن سوزن شدن در دست ها و پا ها ، فقدان اشتها ، بي مزگي غذا و از دست رفتن حس چشايي ، تهوع ، درد استخوان دست راست ....

يكي از كارشناسان ، دكتري از آلمان دو بار آمده و استخوانم را آزمايش كرده است ؛ او نتوانسته پي ببرد كه اين چه بيماري است – چون هيچ بيماري اي نيست . يكي از كارشناسان حاضر در اينجا – دكتر هارديكار ، كه مرا نيز دوست مي دارد – مدت سه ماه است كه اينجا مانده و به طور دائمي مرا زير نظر داشته است و هنوز هم درنيافته كه علت وجود اين درد در استخوان دست راست چيست .

كارشناسان اروپايي در انگليس و آلمان نام يك زهر خاص ، تاليوم ، را عرضه كرده اند . اين زهر ، زهري از خانواده ي زهر هاي فلزات سنگين و سخت است . اين زهر هشت هفته پس از خورانيدن در
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:0  توسط به خود آ(خدا)  | 

اينك بركه اي كهن2

صورتي است كه ظرفيت باقي ماندن در دل خاطرات بسيار سخت اين زندگي را داشته باشيد . وگرنه اين كار هم ممكن نخواهد بود ...

وقتي هيچ خاطره اي از اين زندگي نتواند سبب اضطراب شما شود ، فقط از آن زمان به بعد است كه مي توانيد به زندگي هاي گذشته خود رهنمون شويد . در غير اين صورت ، آن خاطره ها مي توانند موجب ضربه ي روحي و عاطفي سهمگيني براي شما بشوند . مدخل ضربه اي از اين دست نمي تواند گشوده شود ، مگر آنكه ظرفيت و لياقت رويارويي با آن را داشته باشيد .

صدايم را مي شنويد ؟ مرا مي بينيد ؟ من در آستانه ي در ايستاده ام و در مي زنم . به سبب قولي كه در زندگي ديگر ، در دوراني ديگر داده ام در مي زنم .

اين تعهدي بود كه در زندگي پيشين به بسياري از دوستان سپردم كه هر گاه حقيقت احراز يابد ، به آنها اطلاع دهم.  (known 02 -03 دو اثر از اشو است که طی آن جزئیات فهم جین و بودیسم از زندگی های پیشین در ربط با اساتید روشن ضمیر تشریح می شود.)

 

 

* "سوامی گویندسیدراث" یکی از مریدان اشو، گزارش داد که در ششم جوئن 1972 کارماپا به او گفته است: " از زمان بودا به بعد اشو بزرگترین تجسد در هند، و یک بودای زنده است!" و اینک در این زندگی، اشو تعمدا تولد یافته تا از نظر معنوی به مردم کمک کند- فقط برای این منظور، او کاملا آگاهانه متولد شده اس. کارماپا بسیار هیجان زده بود و از رابطه ای نزدیک با زندگی پیشین اشو خبر داده بود. گفته شده است باز پسین تولد اشو در هفتصد سال پیش روی داده است. اشاره کارماپا به یک تولد پیش از آن راجع است. در تولد قبل اشو یکی از تجسد های بزرگ بوده است. اگر بخواهید یکی از تجسدهای پیشین اشو را ببینید میتوانید به تبت بروید و پیکره زرین وی را که در آنجا در تالار جسد ها نگهداری می شود را از نزدیک مشاهده کنید. سراغ تجسد اشو را بگیرید. کارماپا مجددا تکرار میکند حالا این یک راز است مگر شخص رئیس یکی از دیرهای ما باشد در غ یر این صورت بر ملا نمی کنیم که کدامین تجسد از آن اشو است. موهبت های من همیشه آنجاست و میدانم هر آنچه ما تبتی ها برای کمک به دیگران قادر به انجامش نباشیم، اشو آن را عملی خواهد کرد. اشو تنها کسی است که این را میتواند انجام دهد. او مخصوصا در هند متولد شده است. شما از داشتن وی بسیار خوشبخت هستید. او یک مظهر معنوی روحانی است که آموزگاری جهانی خواهد بود. جهان وی را خواهد شناخت. اما تنها عده ای معدود واقعیت او را درک خواهند کرد. در این سالها وی تنها کسی خواهد بود که می تواند چنانچه باید و شاید یک راهنما، یک معلم جهانی باشید. وی فقط برای این مقصود متولد شده است."

 

 

كوچوادا

ازدواج والدين اشو

 

« حاجي بابا » از اهالي پاكستان كه اينك يكصد و ده سال سن دارد ، در ازدواج پدرم حضور داشت و همراه « هيأت ازدواج » به محل سكونت مادرم آمده بود . آمدن وي همراه آن هيأت ، تهييج و تحريك فوق العاده اي در تمامي جماعت جين پديد آورد . زيرا اين يك سنت بود كه هر گاه تازه داماد به خانه ي نو عروس مي آيد : هيأت ازدواج ، يعني داماد و همراهان ، مي بايست در سر حد شهر مورد استقبال خانواده ي عروس قرار گيرند و حلقه اي گل به گردن رئيس خانواده ي داماد بيافكنند ؛ سپس يك دستار ، دستاري بسيار ارزشمند ، بر سرش گذارده ؛ كفش هاي زيبايي از جنس مخمل به پايش كرده و يك ردا ، ردايي كه خاص وي تهيه كرده اند ، به او هديه دهند .

پدربزرگ پدري ام گفت :

« حاجي بابا رئيس خانواده ي ماست » حالا ، يك مسلمان رئيس يك خانواده ي جين ... پدر مات و مبهوت بود – چه كند ؟ حاجي بابا گفت : « اين كار را نكن » اما پدر بزرگم قادر نبود حرف هيچ كسي را گوش دهد . او گفت : « مهم نيست . حتي اگر ما را برگردانند ، برخواهيم گشت ؛ اما شما رئيس خانواده ي من هستيد . من هميشه مثل برادر جوان تر شما بوده ام . چگونه مي توانم وقتي شما در اينجا هستيد ، من مورد استقبال قرار گيرم ؟ »

در گذشته ، ازدواج بچه ها پيش از ده سالگي شايع بود . برخي اوقات ، بچه ها را حتي در رحم مادر نيز به ازدواج يكديگر در مي آوردند . تنها كافي بود دو دوست تصميم بگيرند : « هرگاه همسران ما حامله شدند ، اگر يكي پسر زاييد و ديگري دختر ، ازدواج آنها با هم محرز باشد ؛ قول ؟ قول ! »

در كل ، مسئله ي پرسش نظر دختر و پسر هرگز پيش نمي آمد . آنها حتي هنوز به دنيا نيامده بودند ف حتي والدين ايشان هنوز يقين نداشتند كه ممكن است هر دو دختر يا هر دو پسر باشند . اما در هر صورت ، اگر يكي دختر و ديگري پسر مي بود ، ازدواج آنها قطعي و غير قابل تغيير بود . مردم حرفشان و قولشان را نگه مي داشتند .

مادرم وقتي ازدواج كرد كه هفت ساله بود . هنگام آمدن هيأت ازدواج (مادر اشو را در خانه مهار کرده بودند، زیرا این رسم بود که عروس و داماد نبایست پیش از مراسم عروسی یکدگیر را ببینند) ، والدين مادرم اجباراً او را به يك ستون در داخل خانه طناب پيچ كردند . وسايل آتش بازي زيادي وجود داشت . در ضيافت رسمي هم بساط موسيقي و رقص فراهم بود . همگان در بيرون خانه به پايكوبي مشغول بودند . مادرم هنوز هم به من ياد آوري مي كند : « نمي توانستم بفهمم كه چرا فقط من بايست دست و پا بسته در خانه بمانم . » او هيچ دركي از ازدواج نداشت و مثل هر بچه اي دلش مي خواست تمامي چيزهاي زيبايي را كه در خارج منزل در حال روي دادن بود ، تماشا كند – تمامي روستا جمع شده بودند و او در حال گريستن بود .

پدرم بيش از ده سال سن نداشت و نمي فهميد كه چه چيزي دارد اتفاق مي افتد . عادت داشتم از او بپرسم : « مهمترين چيزي كه در جشن عروسي از آن لذت برديد ، چه بود ؟ »

او گفت : « سوار شدن بر اسب »

طبيعي است براي نخستين بار مثل يك شاه لباس پوشيده بود ، با كاردي آويخته به يك سوي ، نشسته بر اسب ، و تمامي مردم در حال راه رفتن بر گرد وي . او بي اندازه شاد و خرسند بود . اين مهمترين چيزي بود كه وي در ازدواجش از آن لذت برده بود .

ماه عسل اصلاً مطرح نبود . شما كجا مي توانيد پسري ده ساله و دختري هفت ساله را به ماه عسل بفرستيد ؟ به همين سبب ، ماه عسل هرگز در هند مرسوم نبوده است . در گذشته ، در ساير جاهاي جهان هم ماه عسل وجود نداشته است .

وقتي پدرم ده ساله و مادرم هفت ساله بود ، مادر پدرم درگذشت . پس از ازدواج ، شايد يك يا دو سال بعد از آن ، تمامي مسئوليت به دوش مادرم افتاد كه آن زمان تنها نه سال داشت . از مادر متوفاي پدرم ، دو دختر و دو پسر كوچك به جاي مانده بودند . بدين قرار نگهداري از چهار بچه و كل مسئوليت به عهده ي دختري نه ساله و پسري دوازده ساله بود .

پدربزرگ پدري ام هرگز دوست نداشت در شهر ، جايي كه مغازه اش قرار داشت ، زندگي كند . او نواحي روستايي و طبيعت بيرون شهر را دوست داشت . وي اسبي زيبا از خود داشت ؛ و هنگامي كه همسرش مرد ، به طور مطلق آزاد بود . شما باور نمي كنيد ، اما در روزگار وي – كه چندان هم دور نيست – مرسوم دولت آن بود كه به طور رايگان به مردم زمين ببخشد . زيرا زمين بسيار فراوان بود و مردمي كه در آن زراعت كنند ، اندك . بدين قرار ، پدر بزرگم زميني به مساحت پنجاه جريب فرنگي از دولت به رايگان دريافت كرد . آن مزرعه شانزده مايل از شهر فاصله داشت و پدر بزرگ عاشق زندگي كردن در آنجا بود ، به دور از شهر ، يعني جايي كه تمامي مغازه اش را به دستان بچه هايش سپرده بود – پدرم و مادرم – كه تنها دوازده و نه سال سن داشتند . پدربزرگ از ساختن باغ و مزرعه اش شادمان بود و شيفته ي زندگي در هواي باز . او از شهر نفرت داشت .

حال شما چگونه مي توانيد فكر كنيد كه مي توانست يك اختلاف نسل وجود داشته باشد . پدرم هرگز تجربه ي آزادي جوانان امروزه را نداشت . در آن طريق از زندگي ، وي هرگز جوان نشد . پيش از آنكه بتواند جوان شود ، هنوز هيچ نشده پير شده بود و عهده دار مراقبت از برادران و خواهران كوچك تر و مغازه بود . به مرور زمان نيز بيست ساله شد و ناگزير از ترتيب دادن ازدواج خواهران ، تحصيل و ازدواج برادران .

من هرگز مادرم را مادر خطاب نكردم ، زيرا پيش از آنكه متولد شوم ، وي عهده دار مراقبت از چهار بچه بود كه عادت داشتند او را « بادي » صدا مي كردند . من نيز شروع كردم او را بادي صدا كنم . حتي امروزه نيز او را بادي صدا مي كنم ، اما وي مادر من است نه زن برادرم . والدينم به سختي كوشيدند اين عادت من را تغيير دهند ، اما بادي ناميدن وي براي من بسيار طبيعي مي نمود . تمام برادران و خواهرانم او را مادر مي خواندند . فقط من به قدر كفايت تنبل بودم كه وي را كماكان بادي بنامم . اما من اين را بسيار بسيار زود ، از همان آغاز فرا گرفته بودم ، آنگاه كه چهار بچه ي ديگر هم او را زن برادر مي خواندند ...

بعدها با عموها و عمه هايم يك حسن تفاهم و سازگاري داشتم ، يك رابطه ي دوستانه . آنها قدري از من بزرگتر بودند ، اما فاصله سني ما چندان زياد نبود . من هرگز به احترام گذاردن به ايشان فكر نكردم . آنها نيز هرگز به احترام ننهادن من فكر نكردند . من آنها را دوست داشتم ، آنها نيز مرا دوست مي داشتند .

دقيقاً هفتاد سال پيش از اين ، يك جهان به كلي متفاوت وجود داشت . نسل ها هم عرض هم بودند و عادت نداشتند كه جوان باشند . اينك جوان به هستي پاي نهاده و روز به روز رشد خواهد كرد و بزرگتر خواهد شد ، زيرا ماشين ها دارند در كارخانه ها ، در دفترها بيشتر و بيشتر مشاغل مختلف را عهده دار مي شوند .

داريد با مردم چه مي كنيد ؟ مردم نمي توانند هيچ كاري كنند و باقي بمانند ؛ بگذريم از اينكه آنها در حال انجام چيزي پوچ و بي معني هستند ، چيزي غير معقول ، چيزي جنون آميز . آنها ديوانه خواهند شد . به همين سبب ، مجبوريد دوره ي تحصيل آنها را طولاني تر كنيد .

بيماري قندم ميراث من است . پدر پدر بزرگم اين بيماري داشت ؛ مادرم هم دارد ؛ پدرم هم داشت ؛ من نيز دارم ؛ تمامي عموهايم دارند ؛ تمام برادرانم نيز دارند . چيزي ذاتي ، فطري و طبيعي به نظر مي رسد . به همين جهت غير قابل درمان است ؛ تنها مي تواند تحت كنترل درآيد .

 

رخدادهاي غير عادي هنگام بارداري مادر اشو

 

همين ديروز ، مادرم داشت به من مي گفت ... كه وقتي پنج ماهه در رحمش بودم ، معجزه اي به وقوع پيوست .

مادرم داشت از خانه ي پدرم به منزل پدر خودش مي رفت ؛ و فصلي باران زا بود . در هند مرسوم است كه بچه ي اول بايد در منزل پدر زن متولد شود . بنابراين ، گرچه فصلي باران زا بود و سفر بسيار دشوار – جاده اي وجود نداشت و وي مي بايست با اسب سفر كند – مادرم زودتر از موعد به راه افتاد ؛ چه بهتر ، زيرا اگر بيشتر منتظر مي شد ، بعداً رفتن مشكل تر مي شد . از همين جهت ، وي همراه يكي از پسر عموهايش راهي شد .

در نيمه راه سفر ، رودخانه ي بزرگي قرار داشت ، رود « نارمادا » . رودخانه در حال طغيان بود . وقتي مادرم به قايق رسيد ، قايقران متوجه حاملگي مادرم شده و پرسيد : « شما چه نسبتي با هم داريد ؟ » پسر عموي مادر اطلاع نداشت كه ممكن است دچار دردسر شود ، بنابراين به سادگي گفت : « ما برادر و خواهر هستيم »

قايقران از سوار كردن آنها امتناع كرد و گفت : « من نمي توانم شما را سوار كنم . چون خواهرت حامله است ... و اين يعني كه شما دو نفر نيستيد و سه نفريد . »

در هند اين يك رسم است ، يك رسم كهن – شايد از روزگار كريشنا آغاز شده باشد – كه فرد نمي بايست با پسر خواهر خود بر آب ، علي الخصوص در يك قايق ، سفر كند . زيرا خطر آن هست كه قايق غرق شود .

قايقران گفت : « چه تضميني وجود دارد كه نوزاد درون رحم خواهرت يم دختر است و نه يك پسر ؟ اگر او پسر باشد ، نمي خواهم خطر كنم – چون مسأله فقط زندگي خود من نيست ، ششصد نفر ديگر هم در قايق هستند . يا تو و يا خواهرت مي توانيد همراه ما بياييد ، هر دوي شما را نمي توانم يكجا سوار كنم . »

دو طرف رودخانه تپه و جنگل بود ، و قايق معمولاً روزي يكبار آن مسير را مي پيمود . هنگام صبح حركت مي كرد – و رودخانه در آن نقطه واقعاً پهناور بود – و هنگام عصر باز مي گشت .

صبح روز بعد مجدداً به راه مي افتاد ، و فقط هم همان قايق . بنابراين ، يا مي بايست مادرم در اين سوي رود بماند كه خطرناك بود ،‌و يا مي بايست بدان سوي مي رفت كه عيناً به همان سان پر مخاطره بود . بدين قرار ، سه روز تمام طول كشيد و آنها به كرات از قايقران درخواست كردند ، استدعا كردند ، گفتند مادرم حامله است و قايقران بايد كه مهربان تر باشد ؛ اما به خرج قايقران نرفت كه نرفت و گفت : « نمي توانم به او كمك كنم – اين واقعاً مقدور نيست . اگر بتوانيد به من تضمين دهيد كه فرزندش پسر نيست ، شما را سوار مي كنم ؛ اما چطور مي توانيد چنين تضميني به من بدهيد ؟ »

بنابراين آنها سه روز در معبدي كه آنجا بود ، اقامت كردند . در آن معبد ، قديسي زندگي مي كرد كه آن روزها در آن نواحي بسيار شهره بود . حال به يادگار آن قديس در پيرامون معبد شهري بنا كرده اند ، شهر « ساي كدا » . ساي كدا يعني « دهكده ي قديس » . ساي يعني قديس . وي به نام ساي بابا مشهور بود . اين همان ساي بابا نيست كه شهرتي جهاني يافته است – بلكه ساي باباي اهل شيردي است – اما هر دو معاصر بوده اند .

سرانجام ،‌مادرم از ساي بابا درخواست كرد : « شما مي توانيد كاري بكنيد ؟ سه روز است كه ما در اينجا مانده ايم . من حامله ام و پسر عمويم به قايقران گفته است كه برادر من است . در مخمصه اي گرفتار شده ايم . چكار كنيم ؟ پسر عمويم نمي تواند مرا رها كند . در هر دو سوي رود نيز بيشه ها و جنگل هاي وحشي قرار دارند و من حداقل مجبورم بيست و چهار ساعت به تنهايي صبر كنم . »

من هرگز ساي بابا را ملاقات نكرده ام ، اما به يك معني وي را ملاقات كرده ام ؛ آن زمان پنج ماهه و در رحم مادر بودم . ساي بابا فقط شكم مادرم را با دست لمس كرد . مادرم گفت : « داريد چكار مي كنيد ؟ »

ساي بابا گفت : « دارم پاي بچه ي شما را لمس مي كنم . »

قايقران كه داشت اين صحنه را مي ديد ، پرسيد : « چكار مي كنيد بابا ؟ شما هرگز پاي هيچكس را لمس نكرده ايد . »

و ساي بابا گفت : « اين هركسي نيست . تو احمقي – بايد آنها را به طرف ديگر رودخانه ببري . نگران نباش . روحي كه در اين رحم زندگي مي كند ، لياقت رهانيدن هزاران مردم را دارد ، پس در مورد شصت نفر نگران نباش . آنها را با خود ببر . »

به همين جهت مادرم مي گفت : « آن زمان آگاه شدم كه فردي خاص را حامله ام . »

من گفتم : « تا آنجا كه من مي فهمم ، ساي بابا باهوش و خردمند بود ، او واقعاً قايقران را فريب داده بود ! هيچ معجزه اي وجود ندارد ، هيچ چيز خاصي نيست . و قايق ها بدين سبب غرق نمي شوند كه فردي در حال سفر با خواهر زاده ي خويش است . هيچ جنبه ي عقلايي در اين عقيده وجود ندارد ، بلكه دقيقاً بي معني هم هست . شايد برحسب تصادف يك وقتي چنين شده باشد و بعداً به اعتقادي عادي تبديل گشته باشد . »

خود من نيز اينطور مي فهمم كه سبب اين اعتقاد ، ماجراي زندگي كريشنا است . اخترشناسان به برادر مادر كريشنا گفته بودند يكي از پسرهاي خواهرش او را خواهد كشت . بدين لحاظ ، وي خواهر و شوهر خواهرش را زنداني كرد . مادر كريشنا هفت بار حامله شد ، هر هفت بار نيز نوزاد پسر بود . تمامي آنها به دست برادر مادرشان به قتل رسيدند . نوزاد هشتم ، كريشنا بود و البته وقتي متولد شد ، قفل زندان گشوده شد ، نگهبان ها به خوابي عميق فرو رفتند و پدر كريشنا وي را از زندان به در برد .

رود يامونا مرز قلمرو پادشاهي كانزا بود . كانزا همان شخصي بود كه از بيم كشته شدن به دست خواهرزاده اش ، تمامي خواهرزادگان خود را به قتل مي رسانيد . رود يامونا ، طغيان كرده بود – و اين رود يكي از بزرگترين رودخانه هاي هند است . پدر كريشنا بسيار ترسيده بود ، به نحوي مجبور بود بچه را به سمت ديگر رودخانه ببرد ، به خانه ي دوستش كه زن وي دختري زاييده بود و مي شد كه آن دو نوزاد را با هم عوض كرد . وي مي توانست نوزاد دختر را با خود برگرداند ، زيرا روز بعد كانزا مي آمد و مي پرسيد : « نوزاد كجاست ؟ » و قصد نابودي او را داشت . طبيعتاً يك دختر را نمي كشت و فقط پسران را به قتل مي رساند .

اما چگونه از رود بگذرد ؟ در شب هيچ قايقي وجود نداشت ، اما وي ملزم بود عبور كند . ولي وقتي پروردگار مي تواند قفل ها را بي كليد بگشايد ، بي مساعدت و كمك هيچكس مي گشايد – قفل ها به سادگي باز شده ، درها گشوده شده ، نگهبان ها به خواب رفته بودند – حق تعالي قادر به انجام همه چيز است .

بنابراين وي كودك را در يك سطل گذارد ، سطل را بر سر گرفته و از رود گذشت – چيزي شبيه همان چه در مورد موسي روي داد آن گاه كه اقيانوس دهان گشود و دو پاره شد . اين بار آن واقعه به شيوه اي هندي رخ داد . اين واقعه در مورد موسي نمي توانست روي دهد ، زيرا آن اقيانوس در هند نبود ، ولي اين رودخانه بود .

به محض اينكه پدر كريشنا به داخل رودخانه پا گذاشت ، آب شروع كرد به بالاتر و بالاتر آمدن . وي بسيار ترسيده بود . چه چيزي داشت اتفاق مي افتاد ؟ او اميدوار بود كه رود فروكش كند ، اما تازه شروع كرده بود به بالا آمدن . رودخانه درست تا نقطه اي رسيد كه پاي كريشنا را لمس كرد و سپس فروكش كرد . اين يك شيوه هندي است ، نمي تواند در هيچ كجاي ديگر روي دهد . چگونه رودخانه مي تواند چنين نقطه اي را از دست دهد ؟

از آن زمان به بعد ، به سبب كشته شدن كانزا به دست كريشنا ، اين عقيده وجود داشته كه خصومتي مسلم بين دايي و پسر خواهر برقرار است . رود طي شد ، فرو كش كرد و از كودك حمايت كرد . از آن زمان به بعد ، تمامي رودها نسبت به دايي ها خشمگين هستند – تمامي رودهاي هند . و اين خرافه تا به امروز انتقال يافته است .

به مادرم گفتم : « يك چيز قطعي است – كه ساي بابا مي بايست مردي باهوش بوده باشد با قدري شوخ طبعي . »

ولي مادرم نمي خواهد گوش بدهد . و اين ماجرا در روستاي محل وقوع خود مشهور شد ، و در تأييد آن ، يك ماه بعد رخدادي ديگر به وقوع پيوست كه ... در زندگي بسياري همزماني ها ، انطباق ها و توارد ها بيرون از آنچه بتوانيد معجزه اش محسوب داريد ، وجود دارد . وقتي كاملاً بر آفريدن يك معجزه متمركز شده ايد ، هر انطباق و تواردي مي تواند به سوي يك معجزه بچرخد .

بعد از يك ماه ، سيلي خارق العاده به راه افتاد و در مقابل خانه ي مادرم در فصل باران زا تقريباً شبيه يك رودخانه بود . آنجا درياچه اي وجود داشت و بين خانه و درياچه ، جاده اي كوچك بود . اما در فصل باران چنان آب جمع مي شد كه جاده كاملاً شبيه رودخانه بود و درياچه و جاده به تدريج در هم ادغام و يكي مي شدند . تقريباً شبيه يك اقيانوس بود ؛ تا آنجا كه مي توانستيد ببينيد ، فقط آب بود . و آن سال شايد بزرگترين سيلاب هنند تا اين زمان جاري گرديد .

به طور معمول هر ساله در هند سيل جاري مي شود ، اما چيزي عجيب و غريب آن سال مشهود شد : سيلاب شروع كرد به جاري شدن در خلاف مسير آب رودخانه . باران بسيار سنگين بود ، چندان كه اقيانوس قادر نبود آب ها را به همان سرعتي كه جاري بودند در خود جذب كند ، بنابراين كناره هاي اقيانوس نيز درگير شده و شروع كرد به عقب نشيني در برابر آب . آنجا كه رودهاي كوچك درون رودهاي بزرگ مي ريختند ، رودهاي بزرگ از پذيرفتن آب تن زدند ، زيرا حتي قادر به نگهداري آب خود هم نبودند . رودهاي كوچك شروع كردند به خلاف جهت جاري شدن .

من هرگز اين را نديدم – اين يكي را هم از دست دادم – اما مادرم مي گويد كه پديده اي شگرف بود ديدن آبي كه رو به عقب جاري بود . و رودخانه شروع كرد به درون خانه ها وارد شدن ؛ خانه ي مادرم را هم آب فرا گرفت . آن خانه ، عمارتي دو طبقه بود و طبقه ي اول كاملاً از آب انباشته شد . سپس ، آب شروع كرد به طبقه ي دوم وارد شدن . حالا ديگر هيچ جايي براي رفتن نبود ، بنابراين همگي روي تخت خواب ها نشسته بودند ، يعني بلندترين نقطه اي كه در آنجا ميسر بود . اما مادرم گفت : « اگر ساي بابا راست گفته باشد ، بعداً چيزي روي خواهد داد . »

و اين هم مي بايست يك توارد بوده باشد كه آب تا شكم مادرم بالا آمد و سپس فروكش كرد .

اين دو معجزه پيش از تولد من روي داد ، بنابراين هيچ كاري ندارم كه با آنها بكنم . اما ، آن دو مشهور شدند ؛ وقتي در آن روستا متولد شدم ، تقريباً يك قديس بودم ! همه نسبت به من با احترام رفتار مي كردند ؛ مردم پاهاي مرا لمس مي كردند ، حتي سالخوردگان . بعدها به من گفته شد كه تمامي روستا تو را به مثابه يك قديس پذيرفته بودند .

 

 

 

اشو در روستاي كوچودا زاده مي شود

 

شرق هرگز در باب زاد روزها به خود زحمت نداده است . شرق به سادگي به تمامي پوچي و بي معنايي آن مي خندد . زمان تاريخمند با زاد روز كريشنا چه كرده است ؟ ما هيچ سندي نداريم ؛ يا آنكه اسناد بسياري داريم ، همه ضد و نقيض ، همه ناسخ و منسوخ يكديگر .

اما ببينيد ، من در يازدهم دسامبر متولد شدم . اگر اين نكته تنواند به اثبات رسد كه من متولد يازدهم دسامبر هستم ، آيا همين سندي بسنده و دال بر اين است كه من هرگز زاده نشده ام ؟

در اين روز ، من در اين بدن تجسد يافتم . اين ، روزي است كه من براي نخستين بار سبزي درختان و آبي آسمان ها را ديدم . اين ، روزي است كه براي نخستين بار ديدگانم را گشودم و « خدا » را در تمامي پيرامكون نظاره كردم . البته در آن لحظه كلمه ي « خدا » وجود نداشت ، اما آنچه كه من ديدم خدا بود .

مي توانيد از مادرم چيزي را بپرسيد ... پس از تولدم ، براي سه روز تمام هيچ شير نخوردم . آنها ترسيده و نگران بودند . اطباء نگران بودند ، زيرا چگونه آن طفل مي توانست زنده بماند اگر كه به سادگي از خوردن شير امتناع مي ورزيد ؟ اما آنها هيچ تصوري از مشكل من نداشتند ، از آن مشكلي كه همان ها داشتند براي من به وجود مي آوردند . آنها سعي داشتند به هر طريق ممكن و به زور مرا به خوردن شير وادارند . هيچ راهي وجود نداشت كه من بتوانم به آنها توضيح بدهم ، يا آنكه آنها خود به شخصه دريابند . در زندگي گذشته ام ، درست پيش از مرگ ، روزه بودم . مي خواستم روزه اي بيست و يك روزه را به پايان برسانم . اما ، پيش از آنكه بتوانم به اتمام روزه نائل شوم ، درست سه روز به آخر مانده ، به قتل رسيدم . من ملزم بودم آن روزه را كامل كنم . من واقعاً لجوج و يكدنده هستم ! بگذريم از اينكه مردم چيزها را از يك زندگي به زندگي ديگر حمل نمي كنند ؛ يكبار كه فصلي بسته شد ، ديگر بسته شده است .

اما ، براي سه روز تمام آنها نتوانستند از پس اين كار برآيند كه چيزي را در دهان من بگذارند . اما پس از سه روز ، كاملاً خوب و تندرست بودم و آنها كاملاً شگفت زده ، چرا وي سه روز تمام از خوردن پرهيز كرد ؟ نه يك بيماري وجود داشت ، نه مسئله اي – و پس سه روز وي كاملاً عادي است ! اين نكته براي آنها به صورت يك راز كماكان باقي ماند .

اما نمي خواهم راجع به اين چيزها برايتان صحبت كنم ، زيرا براي شما تمامي اينها فرضي است ، و هيچ راهي نيز وجود ندارد كه بتوانم به طريق علمي اينها را برايتان اثبات كنم . نمي خواهم هيچ باور و اعتقادي به شما بدهم ، زيرا دارم كل چيزهايي را كه در ذهن شما موجد خلق سامانه هاي اعتقادي است ، قطع مي كنم .

شما مرا دوست داريد ؛ شما به من اعتماد داريد ؛ بنابراين ، ممكن است به هر آنچه كه مي گويم اعتماد كنيد . اما تأكيد مي كنم ، دوباره و دوباره تأكيد مي كنم كه هر چيزي را كه بر تجربه ي خود شما مبتني نيست ، صرفاً به عنوان يك امر فرضي بپذيريد ؛ هرگز آن را به صورت باور در نياوريد . اگر پاره اي اوقات مثالي را ذكر مي كنم ، به صرف ضرورت است – زيرا شخصي پرسيده است : شما چگونه توانستيد در كودكي چنين شجاع و تيز بين باشيد ؟

من هيچ كاري نكردم . من به سادگي آنچه را كه در زندگي گذشته ام داشتم انجام مي دادم ، ادامه مي دادم . و اين است علت آنكه چرا در كودكي ام به تنبل بودن و غير عادي بودن من مي انديشند .

زيرا من هيچ توضيح و توجيهي به دست نمي دادم كه چرا بعضي چيز ها را مي خواهم انجام دهم . به سادگي مي گفتم : مي خواهم اين كار را بكنم . براي خود دلايلي دارم كه چرا چنين مي كنم . اما نمي توانم آن دلايل را به شما بگويم ، زيرا نمي توانيد دريابيد ...

دوباره يادآور آن روستاي كوچك هستم كه در آن متولد شدم . اينكه چرا هستي بايد آن روستاي كوچك را در درجه ي نخست برگزيده باشد ، غير قابل توضيح است . چنين است ، چون چنين مي بايست باشد . آن روستا زيبا بود . من در زندگي ام بس دور و بس گسترده سفر كرده ام ، اما هرگز از جايي بدان زيبايي نگذشته ام ؛ جايي كه شبيه اش هرگز دوباره نمي آيد . چيزها مي آيند و مي روند ، ولي هرگز همان سان نيستند .

من هنوز هم مي توانم آن روستاي كوچك را ببينم . فقط يك چند كلبه ي نزديك يك آبگير ، و چندين درخت بلند در جايي كه عادت داشتم آنجا بازي كنم . مدرسه اي در روستا وجود نداشت . اين نكته فوق العاده پر اهميت و ارزشمند است ، زيرا تقريباً براي مدت نه سال تحصيل نكرده باقي ماندم ، سال هايي كه سازنده ترين و تعيين كننده ترين سال هاست .

بعد از آن سالها ، حتي اگر بكوشيد هم نمي توانيد تحصيل كرده شويد . بنابراين ، به يك معني من هنوز هم تحصيل كرده نيستم . گرچه بسياري از مدارج و مدارك دانشگاهي را اخذ كرده ام . و انساني تحصيل نكرده مي تواند اين مدارج را پيموده باشد . و نه هر درجه اي ، كه درجه ي تراز اول استادي را هم – اين درجه نيز مي تواند توسط هر احمقي اخذ گردد . هر ساله بسياري از احمق ها همين كار را مي كنند كه هيچ معنا و اهميتي ندارد . آنچه اهميت دارد ، اين است كه من در نخستين سالهاي زندگي تحصيل ناكرده باقي ماندم .

نه مدرسه اي ، نه جاده اي ، نه راه آهني ، نه دفتر پستي ، هيچ يك در آن روستا وجود نداشتند . چه موهبتي ! آن روستاي كوچك براي خودش عالمي بود . حتي طي زمانهايي كه دور از آن روستا به سر بردم ، كماكان در آن عالم باقي ماندم ، كماكان هم تحصيل ناكرده .

من كتاب مشهور « راسكين » را خوانده ام ، « در اين انتها » ، و در حين خواندنش به آن روستا فكر مي كردم . ... آن روستا هنوز تغيير نكرده است . نه جاده اي بدان متصل مي شود ، نه راه آهني از آن مي گذرد ، حتي همين حالا هم پس از گذشت قريب پنجاه سال : نه دفتر پستي ، نه پاسگاه پليسي ، نه پزشكي – در حقيقت ، هيچكس در آن روستا بيمار نمي شود ، بسيار ناب ، بسيار فاسد نشده باقي مانده است .

در آن روستا ، مردمي را مي شناسم كه قطار راه آهن را نديده اند ؛ مردمي كه از شمايل راه آهن در شگفت اند ؛ مردمي كه حتي اتوبوس و اتومبيل را هم نديده اند . آنها هرگز روستا را ترك نكرده اند . آنها بسيار به خوبي و خوشي و ساكت و بي سر و صدا زندگي مي كنند .

زادگاه من ، « كوچودا » ، روستايي بود بي خط راه آهن و بي دفتر پست . تپه هاي كوچكي داشت ، نسبتاً پشته هايي ، اما يك درياچه ي زيبا و چند كلبه نيز ، كلبه هايي صرفاً پوشالي . تنها خانه ي آجري ، خانه اي بود كه من در آن كتولد شدم . آن نيز بيش از يك خانه ي آجري نبود . آن هم صرفاً يك خانه ي كوچك بود .

هنوز مي توانم آن را ببينم .. ، و بسياري از جزئياتش را شرح دهم ... اما بيشتر از خانه يا دهكده ، مردم را به ياد دارم . از بين ميليونها مردم گذشته ام ، اما مردم آن روستا معصوم تر از هر كسي بودند . چرا كه بسيار بدوي بودند . آنها هيچ چيزي از جهان را نمي شناختند . حتي يك برگ روزنامه هم هرگز به آن روستا وارد نشده بود . حالا شما مي فهميد كه چرا در آنجا هيچ مدرسه اي وجود نداشت ، حتي يك مدرسه ي ابتدايي ... چه موهبتي ! هيچ بچه ي امروزي نمي تواند آن روستا را تحمل كند . براي سال ها تحصيل ناكرده باقي ماندم و آن سالها زيباترين سال ها بودند . كوچودا با تپه هايي كوچك احاطه شده بود ، آبگيري كوچك نيز آنجا بود . هيچكسي جز « باشو » نمي تواند آن آبگير را توصيف كند . حتي باشو نيز آن آبگير را توصيف نمي كند ؛ او به سادگي مي گويد :

آبگيري كهن

غوكي در آن جهيد

تالاپ .

آيا اين يك توصيف و توضيح است ؟ از آبگير صرفاً نام برده شده است ، از غوكنيز به همچنين . هيچ توصيفي از آبگير يا غوك ... و تالاپ !

روستا یک آبگیر کهن داشت، بسیار کهن و درختانی بسیار کهن آن را احاطه کرده بودند - آن درختان شاید صدها سال عمر داشتند - و صخره های زیبا در تمامی پیرامون... و قطعا غوک ها جهیدند. چه در روز و چه در غیر روز میتوانستید بشنوید: تالاپ! دوباره و دوباره ، صدا سکوت را سرشارتر میکرد، پر معنا تر.

این زیبایی باشو است: وی می تواند چیزی را توصیف کند، بی آنکه واقعا آن را توصیف کرده باشد. او میتواند چیزی را بیان کند، بی آنکه حتی یک کلمه را نام برده باشد: "تالاپ"!

حالا آیا این یک کلمه است؟ هیچ کلمه ای نمیتواند به درستی حق آوای جهیدن غوک در آبگیر کهن را ادا کند، اما باشو این حق را ادا می کند.

من یک باشو نیستم، و آن روستا نیازمند یک باشو است. شاید که وی می توانست توصیف هایی زیبا آفریده باشد، نقاشی هایی "هایکو" هایکویی، ... من هیج کاری در مورد آن روستا نکرده ام - تعجب خواهید کرد که چرا من حتی دوباره از آنجا بازدید نکرده ام. یک بار بسنده است. من به هیچ جایی دوبار نرفته ام. برای من شماره دو وجود ندارد.

روستا های بسیاری را ترک گفته ام، شهر های بسیاری را و هرگز دوباره بازنگشته ام. یکی که رفت برای ابد رفته است؛ این چنین است راه من، به همین جه به ان روستا بر نگشته ام. روستاییان برایم پیغام فرستادند که لااقل یک بار دیگر به آنجا بروم. به وسیله یک پیغام بر به آنها گفتم: قبلا یکبار در آنجا بودم، دوبار طریقه من نیست.

اما سکوت آن آبگیر کهن با من مانده است.

من کودکی تنها بودم، زیرا در کنار پدر بزرگ و مادربزرگ مادری بار آمدم؛ همراه پدر و مادر نبودم. آن دو موجود کهن سال تنها بودند و بچه ای میخواستند که در روزهای آخر عمرشان اسباب سرگرمی آنها باشد. بنابراین پدر و مادرم موافقت کردند: من بچه ارشد آنها بودم، بچه نخست؛ آنها مرا روانه کردند.

در سال های نخست کودکی ام هیچ رابطه ای را با خانواده پدرم به یاد نمی آورم. با این دو مرد سالخورد و مستخدم پیرش که به راستی مردی زیبا بود و مادربزرگ پیرم... این سه نفر. و فاصله بسیار عظیم بود... من به طور مطلق تنها بودم. اهل جمع نبودم، جمعی هم نمی توانست باشد. آنها سخت ترین سعی شان را به کار می بردند که به هر صورت ممکن برای من مثل یک دوست باشند اما این دقیقا ممکن نبود.

با خودم باقی مانده بودم. نمی توانستم چیزی به آنها بگویم. هیچ کس را هم نداشتم، زیرا در آن روستای کوچک خانواده ام ثروتمندترین مردم بودند؛ و آن روستا آنقدر کوچک بود- کلا بیشتر از دویست نفر نبودند و آن قدر فقیر که پدر بزرگ و مادربزرگم نمیخواستند به من اجازه دهند که با کودکان روستا محشور شوم. آنها کثیف بودند و البته تقریبا گدا. بنابراین هیچ راهی وجود نداشت که بتوانم دوستانی داشته باشم. این نکته موجب تاثیری عظیم در من گردید. در تمام زندگی ام هرگز یک دوست نبوده ام و هرگز هیچ کس را به دوستی نشناخته ام. بلکه صرفا آشنایانی داشته ام.

در آن اوایل ، در آن سال های نخست آنقدر تنها بودم که شروع کردم به لذت بردن از آن؛  و تنهایی به راستی که یک لذت است. بنابراین تنهایی برای من چیزی مشئوم و نفرینی نبود که موهبتی را نیز فراهم آورد.

شروع کردم به لذت بردن از آن، و شروع کردم به حس خودکفایی. به هیچ کس وابسته نبودم. هرگز مجذوب بازی ها نشده ام، فقط به دلیل ساده که از اوان کودکی ام نه جایی برای بازی وجود داشت و نه هیچ کسی که با او بازی کم. هنوز هم میتوانم خود را در آن سال های آغازین ببینم که صرفا تنها نشسته ام.

در جایی که خانه ما قرار داشت یک مکان زیبا داشتیم درست مقابل دریاچه. دریاچه مایل ها فاصله داشت... و بسیار زیبا و بسیار ساکت بود. فقط هر از چند گاهی میتوانستی خط ممتد درنا های سپید را در حال پرواز ببینی یا فریاد های عشق ورزی شان را بشنوی که آرامش و سکوت را بر می آشفت؛ در غیر این صورت آنجا تقریبا جایی مناسب برای مراقبه بود. و آنگاه که درنا ها آرامش را بر هم میزدند فریاد عشق ورزی یک پرنده... پس از آن فریاد، سکوت و آرامش عمق میافت و ژرف تر میشد.

دریاچه سرشار از گل های نیلوفر آبی بود و من خرسند و راضی ساعت ها در آنجا مینشستم، گویی جهان خارج اصلا اهمیتی نداشت: گل های نیلوفر آبی، درنا های سپید، سکوت...

پدربزرگ و مادربزرگم نسبت به یک چیز بسیار آگاه و هشیار بودند. و آن این بود که من از تنهایی لذت میبردم. آنها پیوسته میدیدند که من هیچ تمایلی برای رفتن به روستا، دیدن دیگران یا حرف زدن با غیر ندارم. حتی اگر آنها هم میخواستند صحبت کنند پاسخ من صرفا "آری" یا "نه" بود؛ مجذوب حرف زدن با دیگران نبودم. بنابراین از یک چیز آگاه شدند که من از تنهایی لذت میبرم و این تکلیف مذهبی ایشان بود که مزاحم من نشوند.

بدین قرار برای مدت هفت سال به طور پیوسته هیچ کس نکوشید که معصومیت مرا منحرف سازد. هیچ کسی نبود. آن سه تن سالخورده ای که در خانه زندگی می کردند مستخدم و پدربزرگ و مادر بزرگم همگی به هر طریق ممکن مراقب بودند که کسی مزاحم من نشود. در حقیقت شروع کردم به احساس کردن. همان طور که بزرگ می شدم یک اندکی خجالت زده بودم زیرا آنها به خاطر من از حرف زدن پرهیز داشتند و مثل دیگر مردم طبیعی نبودند. این دقیقا عکس رفتار سایرین بود...

این در مورد بچه ها اتفاق می افتد که له ظانها میگویید ساکت باش چون پدرت دارد فکر میکند، پدربزرگ دارد استراحت میکند. آرام بنشین! هر سه آن سالخوردگان به طور مداوم در حال ایما اشاره به یکدیگر بودند: مزاحمش نشود - دارد بسیار لذت میبرد. و شروع کردند به دوست داشتن سکوت من.

سکوت خودکفایی خویش را داراست؛ سکوت مسری است، علی الخصوص سکوت یک کودک که زوری و اجباری نیست، از آن روی نیست که دارید می گویید: اگر سر و صدا کنی یا مزاحم شوی تنبیه ات میکنم" نه این یکی دیگر سکوت نیست. این، آن لرزش شادارا نمی آفریند که دارم راجع به آن صحبت می کنم. وقتی کودک ساکت است، خود خواسته ساکت است، بی هیچ علتی لذت می برد. شادمانی وی بی سبب است. آن سکوت، اواج عظیمی را در همه سوی می آفریند.

به عبارتی بهتر، هر خانواده ای از کودکان می آموزد. شما میخواهید چنان با عجله و شتابان به آنها آموزش دهید. به نظر نمیرسد که هیچ کس از آنها چیزی بیاموزد و آنها چیزهای بسیاری دارند که به شما بیاموزند. و شما هیچ چیزی ندارید که به آنها بیاموزید. صرفا بدان سبب که پیر ترید و قدرتمند تر، شرو میکنید آنها را دقیقا عین خودتان بسازید، بدون آنکه هرگز راجع به آنچه که هستید فکر کنید، یا جایی که رسیده اید، یا شئونات شما در جهان درونی. شما یک گدا هستید؛ و آیا همین را نیز عینا برای بچه هایتان خواستارید؟

اما هیچ کس فکر نمیکند؛ و گرنه مردم میخواستند که از کودکان بیاموزند. کودکان خیلی چیزها را از جهان دیگر با خود می آورند زیرا همگی آنان شبیه تازه واردین هستند. آنها هنوز سکوت زهدان را با خود حمل می کنند ، سکوت همان وجود و هستی را.

بدین قرار، این صرفا یک تصادف بود که من برای هفت سال بی مزاحم باقی ماندم - هیچ کس به من نق نزد و مزاحمم نشد تا مرا برای دنیا داد و ستد ها، سیاستها و  دیپلماسی ها مهیا کند - علی الخصوص مادربزرگم. او یکی از آن علت هاست - این چیزهای کوچک بر تمامی طرح های زندگی شما اثر میگذارند-او یکی از علل احترام گذاردن من به تمامی زنانگی و زن بودن است.

او زنی ساده بود، تحصیل نکرده اما بی اندازه احساس. وی برای پدر بزرگ و خدمتکارش این نکته را روشن کرد: همگی ما به شیوه ای مشخص و معین زندگی کرده ایم که  نگذاشته به جایی برسیم. ما تا ابد خالی و تهی هستیم و مرگ نیز در نمیرسد. وی تاکید کرد: " بگذارید این کودک از تاثیر ما به دور باشد. چه اثری می توانیم بگذاریم؟... ما فقط او را شبیه خودمان خواهیم کرد، و ما هیچ چیزی نیستیم. به وی فرصت دهید تا خودش باشد."

پدربزرگم-بحث آنها را در شب شنیدم، فکر میکردند که خواب هستم- عادت داشت به وی بگوید: شما به من میگویید این کار را بکنم، من هم دارم همان کار را میکنم؛ اما او پسر دیگر است، و دیر یا زود مجبور است پیش والدینش برود. آنها چه خواهند گفت؟ شما هیچ نوع رفتار، هیچ آداب معاشرتی به وی نیاموخته اید، او مطلقا وحشی است"

مادر بزرگ گفت نگران آن نباش. در تمامی این جهان همه متمدن هستند، سلوک رفتار دارد، آداب معاشرت دارند، اما حاصل چیست؟ شما بسیار متمدن هستید-چه چیزی از آن عایدتان شده است؟ در نهایت، والدینش از ما عصبانی خواهند شد. خوب که چه؟ بگذار عصبانی باشند. آنها نمی توانند به ما صدمه بزنند و تا آن زمان هم کودک به اندازه کافی قوی شده است که آنها نتوانند مسیر زندگی اش را عوض کنند.

من از آن پیرزن بی اندازه سپاس گزارم. پدربزرگم بارها و بارها نگران آن بود که دیر یا زود وی مسئول خواهد بود: آنها خواهند گفت: ما بچه خود را به شما سپردیم و شما هیچ چیزی به وی نیاموختید"

مادربزرگم حتی اجازه نداد... زیرا یک مردی در روستا بود که میتوانست حداقل مقدمات زبان، ریاضیات و اندکی جغرافیا را به من آموزش دهد. آن مرد تا کلاس چهارم درس خوانده بود، چهارم ابتداتیی؛ این همان قدری است که در هند تحصیلات ابتدایی میگویند اما وی تحصیل کرده ترین مرد روستا بود.

پدر بزرگم به سختی کوشید: او میتواند بیاید و میتواند به وی آموزش دهد. حداقل الفبا و قدری ریاضیات فرا میگیرد؛ به همین جهت وقتی والدینش بیایند خواهند گفت که هفت سال را به طور کامل ضایع کرده اید.

اما مادربزرگم گفت: بگذار آنها هر آنچه را که میخواهند بعد از این هفت سال بکنند. برای مدت هفت سال وی به صورت خود طبیعی اش باقی مانده و ما هیچ دخالت و فضولی نمیکنیم.

جرو بحث همیشگی وی این بود: شما را الفبا را میدانید، خب که چه؟ شما ریاضیات میدانید، خب که چه؟ شما صرفا پولی اندک کسب کرده  اید، میخواهید او نیز پولی اندک کسب کند و دقیقا عین شما شود؟

همین برای ساکت کردن آن پیر مرد کافی بود. چه کند؟ وی در وضعیت دشواری به سر میبرد، زیرا نمیتوانست جر و بحث کند و میدانست که کماکان او مسئول خواهد بود نه همسرش؛ زیرا پدرم از او میپرسید که "چه کرده اید؟" و واقعا هم قضیه همین طور بود.

اما خوشبختانه پیش از آنکه پدرم بتواند از او چیزی بپرسد، وی در گذشت. اما پدرم به طور مداوم میگفت: آن پیر مرد مسئول است، وی بچه را ضایع کرد"

اما حالا دیگر به قدر کافی قوی شده بودم و برای وی روشن میکردم: نزد من هرکز یک کلمه هم راجع به پدربزرگ مادری ام نگویید. او مرا لوس و ننر شدن توسط شما مصون داشت- سبب واقعی عصبانیت شما همین است. اما بچه های دیگری هم دارید - آنها را تر و خشک کنید. و در نهایت درجه خواهید گفت که چه کسی لوس و ننر است.

پدرم بچه های دیگری هم داشت و بچه های بیشتر و بیشتری هم در راه بودند. عادت داشتم سر به سرش بگذارم: " لطفا یک بچه دیگر هم بیاورید!  بچه ها را یک دو جین کنید. یازده بچه؟ مردم میپرسند چند بچه؟ یازده تا چندان مناسب نیست؛ یک دو جین با ابهت تر است!"

 و در سالهای بعد عادت داشتم به او بگویم دارید تمام بچه هایتان را ضایع میکنید؛ من وحشی هستم، و وحشی هم باقی خواهم ماند.

آنچه شما به عنوان معصومین میبینید چیزی جز وحشی گری نیست، آنچه شما به عنوان وضوح و فصاحت میبینید چیزی جز توحش نیست. بنا به علتی، من کماکان خارج از گیره تمدن باقی ماندم.

و روزگاری به قدر کافی قوی بودم... و به این سبب است که مردم اصرار میورزند: بچه ها را هرچه سریع تر که ممکن است بپرورید؛ وقت را تلف نکنید زیرا هرچه زودتر آنها را بپرورید، ساده تر است. روزگاری که بچه به قدر کفایت قوی شود، خم کردن وی طبق امیال شما مشکل خواهد بود.

و زندگی چرخه ها و دوایری هفت ساله دارد. در هفت سالگی بچه به قدر کافی قدرتمند است؛ حالا دیگر هیچ کاری نمیتوانید بکنید. حالا دیگر میداند کجا برود، چه بکند. وی صلاحیت و لیاقت استدلال کردن را داراست. وی صلاحیت دارد که ببینید چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. اگر شما سالهای نخستین را ضایع نکنید بعد ها در هفت سالگی وی نسبت به همه چیز همچون یک بلور واضح و شفاف است، به گونه ای که بی هیچ افسوس و ندامتی زندگی خواهد کرد.

من بی توبه و افسوس زندگی کرده ام. سعی داشته ام که دریابم: آیا هرگز چیزی را به خطا انجام داده ام؟ نه مثل مردمی که فکر میکنند تمامی چیزهایی را که من کرده ام درست بوده است، مسئله این نیست: من هرگز فکر نکرده ام که هیچ چیزی را به خطا مرتکب شده باشم.

کل جهان میتواند فکر کنند که خطا بوده است، اما برای من به طور مطلق قطعی است که درست بوده است؛ راه راست همان بوده است.

بنابراین هیچ مسئله افسوس خوردن نسبت به گذشته وجود ندارد. و آن گاه که شما مجبور نیستید که راجع به گذشته افسوس بخورید، از گذشته رها و آزاد شده اید. گذشته به عینه یک اختاپوس شما را گرفتار می سازد، زیرا شما در حال تداوم همان احساس هستید: آن کار را نمیبایست انجام میدادم، یا آن کار را که یقین داشتم انجام دهم، انجام ندادم... - تمامی این چیزها شما را به سوی عقب میکشانند.

من هیچ چیزی را در پشت سر خویش نمیبینم، هیچ گذشته ای.

اگر چیزی راجع به گذشته خود میگویم، خیلی ساده صرفا یک خاطره واقعی است، متضمن هیچ درگیری روان شناسانه ای نیست. برای شما چنان حکایت میکنم که گویی راجع به فرد دیگری سخن میگویم. صرفا یک بیان واقع است؛ هیچ کاری به درگیر بودن شخص من ندارد. این وقایع میتوانست برای کسی پیش بیاید، میتوانست برای دیگری اتفاق افتاده باشد. بنابراین، به خاطر بسپارید: یک خاطره واقعی اسیر کننده نیست، بیان واقع نیز اسارت بار نیست. خاطره روان شناختی چنین است و خاطره روان شناختی از آن چیز های به هم رسیده است که شما فکر میکنید؛ یا طبق عادت و به سبب شرطی شدن فکر میکنید. که ناصواب بودند و به خطا انجامشان دادید. سپس یک جراحت وجود دارد، یک زخم روان شناختی.

 

(این قسمتی از اوایل کتاب "اینک برکه ای کهن" است  (هشتاد صفحه اول کتاب) و برای مطالعه کامل زندگی اشو به همین کتاب + کتاب "...و آن گاه نبودم" رجوع شود)

www.oshods.com

ods.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:59  توسط به خود آ(خدا)  | 

ترجمه هاي جديد از اشو شري راجنيش

و به ياد داشته باش: شما عاقل هستيد، زرنگ وحسابگر هستيد. حتي اگر ازدست بدهيد، خيلي عاقلانه ازدست مي دهيد. آن را توجيه مي كنيد.

خواهيد گفت كه چيزي براي به دست آوردن وجود نداشت، دليلش اين بود!

يا مي تواني بحث كني كه چگونه از دست دادي و  مي داني چگونه حقيقت را پنهان كني.

اگر از اين امكان ازدست دادن هشيار شوي، آنوقت آن ديدار بي درنگ ممكن خواهد شد.

و مي گويم بي درنگ __ نيازي به تعويق انداختنش نيست.

و اين مهم است، كه زندگي چنين رخ داده كه شما اينجا باشيد.

ميليون ها نفر در جاهاي ديگر هستند و زندگي برايشان چنين نخواسته است.

شما خوشبخت هستيد، ولي از اين نكته براي نفست خوراك تهيه نكن ___ زيرا اگر نفست چيزي از آن بگيرد و قوي تر شود، آن خوش اقبالي را از دست خواهي داد. شما خوشبخت هستيد، ولي اين يك امكان باز باقي مي ماند. مي توانيد در آن رشد كنيد، مي توانيد رهايش كنيد. و اين بسيار نادر است __ به دلايل بسيار نادر است.

نخست: جذب شدن به سمت شخصي كه خالي است بسيار دشوار است __ خيلي دشوار است زيرا خالي بودن چنان نيروي مغناطيسي زيادي نيست. به سمت كسي جذب مي شوي كه چيزي داشته باشد.

چرا ما جذب كسي مي شويم كه چيزي داشته باشد؟ زيرا ما اميالي داريم، ما نيز
مي خواهيم چيزهايي به دست آوريم.

تو به سمت آن سياست باز جذب مي شوي كه در قدرت است، زيرا تو قدرت-گرا هستي و خواهان قدرتي. پس هركس كه آن را داشته باشد، بت مي شود، قهرمان مي شود. به سمت كسي جذب مي شوي كه ثروت هاي بسيار دارد، زيرا تو فقيري، در ژرفاي درون مشتاق و درپي ثروت هستي. بنابراين هركس كه آن را داشته باشد، آرمان تو مي شود.

ولي چرا كسي بايد جذب فردي شود كه هيچ چيز ندارد؟

اين خوش اقبالي است، يك امكان نادر.

گاهي اوقات زندگي چنان رخ مي دهد كه جذب مردي شوي كه چيزي ندارد، كه خالي است. تو چيزي از او به دست نخواهي آورد، بلكه با او همه چيز را بايد از دست بدهي.

اين يك قمار است. بنابراين، شما قمارباز هستيد __ براي اين است كه اينجاييد!

وتا وقتي كه تماماً قمار نكنيد، ازكف خواهيد داد، زيرا اين قماري است كه نمي تواند ناقص بازي شود. تكه ها مورد قبول نيستند. قانون بازي اينگونه نيست.

بنابراين چيزي را نگه نداريد، هرچيزي را كه داريد به ميان بياوريد.

اين قماري خطرناك و پرمخاطره است. براي همين است كه مي گويم نادر است.

فقط تعداد اندكي جذب يك بودا يا يك مسيح مي شوند، خيلي اندك.

مورد مسيح را مي دانيد __ بسيار اندك، فقط دوازده مريد. و مرداني بسيار معمولي:
چند ماهيگير، هيزم شكن، كشاورز. فقط مردماني بسيار معمولي كه اهميت چنداني نداشتند. چرا مردماني چنان معمولي جذب بودا يا مسيح شدند؟

معمولي بودن، كيفيتي بسيار غيرمعمولي است، زيرا كساني كه معمولي نيستند، دنبال هواهاي نفساني هستند __ثروت، قدرت، شهرت.

يك كشاورز، يك ماهيگير، يك هيزم شكن __ مردمان بي اهميت، مطلقاً معمولي كه در پي هيچ دستاوردي نيستند __ آنان جذب مسيح مي شوند.

معمولي بودن، پديده اي نادر است، عادي بودن واقعاً خارق العاده است. مرشدان ذن پيوسته مي گفتند: عادي باش تا خارق العاده شوي. زيرا هر موجود معمولي مي كوشد تا غيرمعمولي باشد ___ اين چيزي بسيار معمولي است. فقط معمولي بمان. اين يعني كه دنبال هيچ چيز نگرد، درپي هيچ دستاوردي نباش، واقعاً هدف گرا نباش.  فقط لحظه به لحظه زندگي كن، گردش كن. اين همان چيزي است كه من به شما مي گفتم __ پرسه زدن همچون ابري سپيد.

بودن شما در اينجا به دلايل ديگر نيز هست. زيرا ذهن انسان هميشه از مرگ مي هراسد.

ذهن به زندگي مي چسبد، شهوتي براي زندگي دارد.

حتي در مصيبت نيز به زندگي مي چسبد.... ترسي عميق از مرگ.

و زماني كه شخصي نزد من مي آيد، واقعاً مي آيد كه بميرد، براي محو شدن مي آيد.

من براي او يك چاه هستم، چاهي بي انتها كه او درونش سقوط مي كند و سقوط مي كند وسقوط مي كند، و به جايي نمي رسد....!

اگر به درون من بنگري، احساس سرگيجه خواهي كرد. اگر به چشمانم خيره شوي، آن چاه را خواهي ديد، و آنگاه ترس تو را دربر مي گيرد __ و سقوط و سقوط.... فقط فكر كن كه برگي به درون چاهي عميق فرو مي افتد __ و اين چاهي بي نهايت است و ته ندارد و آن برگ نمي تواند به جايي برسد ___ فقط مي تواند ازبين برود، سقوط و سقوط و سقوط.... و ناپديد خواهد شد. سفر روحاني شروعي دارد، ولي هرگز پاياني ندارد.

نزد من مي آيي، به درون من سقوط مي كني __از بين مي روي، هرگز به جايي
نمي رسي. ولي آن ازبين رفتن، همان مشعوف شدن
 the delightاست. هيچ خوشي ديگري هرگز به پاي آن نمي رسد، هيچ شعف ديگري وجود ندارد.

شعف محوشدن تمام! درست مانند قطره ي شبنم بامدادي كه با طلوع خورشيد محو
مي شود.  يا درست مانند چراغ سفاليني كه در شب روشن است و باد مي آيد و شعله خاموش مي شود و تاريكي...

آن شعله ازبين رفته و نمي تواني آن را درهيچ كجا پيدا كني __ همينطور نيز تو محو
مي شوي . جوياي خودكشي بودن نادر است: اين خودكشي است __ خودكشي واقعي!

مي تواني بدن را در جايي بكشي، ولي خود را نمي تواني در هركجا بكشي.

دراينجا براي خودكشي نهايي آماده هستي __ براي كشتن "خود"! ولي تمام اين ها را براي خودت توضيحات نكن، چنين نيستند. من هميشه با توضيحات مخالفم. اگر تمام اين ها تو را رازآلوده تر كند، اگر تمام اين ها ابهام تو را افزايش دهد: تا اينجاي كار خوب بوده است.  اگر ذهنت دود مي شود و نمي داني كه چي به چي است، اين بهترين موقعيت است.  

هرجا باد تو را هدايت كند

 

 

 

 

پرسش دوم

باگوان، همچون تمام ابرها، ابرهاي سپيد توسط باد جهت داده مي شوند.
جهت فعلي باد چيست؟
 آيا در اين عصرحاضر نيروهاي بالقوه ي ويژه اي وجود دارند؟

 

ابرهاي سپيد توسط باد جهت نمي گيرند. پديده ي جهت دادن فقط وقتي وجود دارد كه مقاومت وجود داشته باشد.

اگر ابرسپيد بخواهد به شرق برود و باد به غرب بوزد، جهت دادن آنوقت وجود دارد __ زيرا مقاومت وجود دارد. ولي اگر آن ابر به جايي نرود و شرق و غرب برايش يكي باشد، مقاومتي وجود ندارد.

اگر از سوي ابر اراده اي وجود نداشته باشد، آنگاه باد نمي تواند به آن جهت بدهد.

فقط وقتي مي تواني جهت بدهي كه كسي آماده نيست تا شناور باشد، آسوده و رها باشد.

ولي پديده ي ابر يعني خود رها بودن.

اگر باد بگويد شرق، ابر آماده است، پيشاپيش به سمت شرق حركت كرده است.
حتي يك ثانيه نيز فكر نمي كند. نه، حتي براي يك ثانيه نيز انكاري وجود ندارد.

اگر آن ابر به غرب مي رفت و باد شروع كند به وزيدن به شرق، ابر به شرق مي رود.

باد جهت دهنده نيست. جهت دادن فقط وقتي مورد نياز است كه مقاومت و مخالفت وجود داشته باشد.

مردم نزد من مي آيند و مي گويند: به ما جهت بده.

و من مي دانم كه چه مي گويند: ما را هدايت كن. و من مي دانم كه چه مي گويند ___ آنان آماده نيستند. وگرنه، چه نيازي به جهت دادن و هدايت كردن است؟

همينكه با من در اينجا هستيد كافي است، و همه چيز اتفاق خواهد افتاد __ باد به شرق
مي وزد و شما به جهت شرق شناور مي شويد. ولي تو مي گويي: هدايت كن.
مي گويي: جهت بده.

مي گويي كه مخالف هستي.  آن انكار را داري. آن ردكردن را داري.

خواهي جنگيد. اين يك نكته.

و اگر از سوي ابر اراده اي وجود نداشته باشد، چگونه مي تواني تمايز قايل شوي؟ __

 كه ابر كدام است و باد كدام است؟ مرز اين دو را اراده ي ابر تعيين مي كند.

اين را به ياد بسپار: اين بايد اساس بينش شما شود:

مرز بين شما و من فقط در اراده ي شما وجود دارد. تو آنجايي و توسط اراده احاطه
شده اي. آنگاه من مي آيم و سپس تضاد وجود دارد.

يك ابر اراده اي ندارد. پس آن مرز در كجاست؟ ابر كجا پايان مي گيرد و باد كجا آغاز مي شود؟ ابر و باد يكي هستند. ابر بخشي از باد است و باد بخشي از ابر است. آن پديده يكي است، تقسيم نشده است. و باد به تمام جهت ها مي وزد. بنابراين مسئله انتخاب كردن جهت نيست، مسئله چگونه ابرشدن است.

باد به وزيدن در تمام جهت ها ادامه مي دهد. باد حركت مي كند، تغيير مي كند. هميشه از اين گوشه به آن گوشه مي دود. درواقع، جهتي وجود ندارد. نقشه اي وجود ندارد، تمامش ناپيموده است. كسي آن را هدايت نمي كند

و نمي گويد كه حالا به شرق برو و حالا به غرب برو. تمام جهان هستي آن را مواج
مي سازد. باد وجودي مواج است، تمامي جهت ها به آن تعلق دارد.

و وقتي كه مي گويم تمام جهت ها، منظورم خوب و بد است. وقتي مي گويم تمام جهت ها، منظورم تمام است.

هميشه چنين بوده است. پس به ياد داشته باش:

هيچ عصري به ويژه عصري مذهبي نبوده است و هيچ عصري هم عصر غيرمذهبي نبوده است __ نمي تواند باشد. مردم چنين مي پندارند، زيرا اين نيز نفسشان را راضي
مي كند. در هند مردم فكر مي كنند كه در روزگار قديم، در ايام باستاني، يك عصر مذهبي روي زمين وجود داشته است __ اينك همه چيز فاسد شده و عصر تاريكي است.
تمامش بي معني است. هيچ عصري مذهبي نيست و هيچ زمانه اي غيرمذهبي نيست.

مذهبي بودن ربطي به زمان ندارد، به كيفيت ذهن مربوط است.

پس مسئله اين نيست كه اگر ابر به شرق برود __ آنوقت مذهبي خواهد بود.

و يا اگر به غرب برود، غيرمذهبي خواهد بود. نه.

اگر ابر اراده اي نداشته باشد، آن ابر مذهبي است، به هركجا كه برود.

و اگر ابر اراده اي داشته باشد، هركجا كه برود، غيرمذهبي است.

و هر دو نوع ابر وجود دارند __ تعداد بسيار اندكي بدون اراده هستند.

ميليون ها ابر وجود دارند كه اراده ها و فرافكني هاي خودشان را دارند. آنان با باد خواهند جنگيد. هرچه بيشتر بجنگند، تشويش بيشتري خواهند آفريد. و جنگيدن به جايي نخواهد رسيد، زيرا هيچ كاري نمي توان كرد. چه بجنگي و چه نجنگي، باد به شرق خواهد رفت و تو بايد به شرق بروي.

فقط مي تواني مفهومي را با خودت حمل كني كه جنگيده اي و يك جنگجوي بزرگ هستي. همين. ولي كسي كه درك كند، از جنگيدن دست برمي دارد. او حتي تلاش نمي كند كه شنا كند، او فقط با سيل جاري مي شود. او از همين جريان، همچون يك وسيله ي نقليه استفاده مي كند، با آن يكي مي شود و همراهش حركت مي كند.

من اين را تسليم مي خوانم و متون مذهبي باستاني اين را رفتار يك مخلص devotee
مي خوانند. وقتي كه تسليم شوي، وجود نداري. اينك هركجا كه باد بوزد، خواهي رفت. هيچ اراده اي از خودت نداري.

و هميشه چنين بوده است.

در گذشته بوداهايي بوده اند، ابرهاي سپيد شناور‘ در زمان حاضر نيز بوداهايي هستند كه همچون ابرهاي سپيد شناوراند. در گذشته ابرهاي ابرهاي تاريك ديوانه بوده اند: سرشار از اراده، خواسته و آينده. امروزه نيز وجود دارند.

با اراده و خواسته، تو يك ابر تيره اي __ سنگين.

بدون اراده، بدون خواسته، ابري سپيدي __ بي وزن.

و امكان هردو هميشه باز بوده است. بستگي به تو دارد كه به كدام اجازه بدهي.

و به زمان و عصر فكر نكن. زمان و عصر بي تفاوت هستند. آن ها هيچ كس را وادار نمي كنند كه يك بودا شود.

آنان مانع كسي نمي شوند كه يك بودا شود. اين دو فقط بي تفاوت هستند.

به خودت اجازه بده تا خالي شوي __ و همين زمانه، عصر طلايي است.

به خودت اجازه بده تا پر از اميال و خواسته شوي __ و هم اينك تاريك ترين زمانه ممكن است __ كالي يوگاkali yuga . اين تويي كه زمانه و عصر خودت را در اطرافت
مي سازي. تو در عصر و زمانه ي خودت زندگي مي كني.

و به ياد بسپار: ما به اين ترتيب، معاصر همديگر نيستيم. شخصي همچون مسيح يك تصادف است! شايد او درست همينجا باشد، ولي يك تصادف است.

او بسيار جاودانه زندگي مي كند ___ نمي تواني او را معاصر بخواني.

او چنان با تماميت زندگي مي كند كه نمي تواني بگويي او به بخشي از زمان تعلق دارد.

او بخشي از آن دنياي مدها fashions نيست كه بيايد و برود.

در زندگي كردن با مطلق، تو مطلق مي شوي.

در زندگي كردن با جاودانه، جاودان مي گردي.

در زندگي كردن با بي زمان، بي زمان مي شوي.

ولي اين پرسش  هنوز جنبه اي ديگر نيز دارد. مردم در تمام دنيا احساس مي كنند كه يك عصر مشخص، يك زمان خاص، يك حال و هواي معين، يك اوج در حال نزديك شدن است __ چيزي منفجر خواهد شد، گويي به نقطه ي مشخصي در تكامل انساني نزديك
شده ايم.

ولي من مايلم به شما بگويم كه اين هم باز يك سفرنفساني براي اين عصر است. هر عصري چنين مي پندارد: "چيزي در اين زمانه ي ما رخ خواهد داد‘ ما اينجا هستيم و چيزي مخصوص در دوران ما روي زمين رخ خواهد داد." هميشه چنين بوده است!

آورده شده است كه وقتي آدم و حوا از باغ بهشت رانده شدند، همانطور كه از دروازه
مي گذشتند، آدم به حوا گفت: "ما از بزرگترين تحول تاريخي گذر مي كنيم!"

نخستين انساني كه مي گويد و فكر مي كند: "بزرگترين تحول تاريخي...!"

و سپس هر زمانه اي مي پندارد كه اوضاع به اوج خود رسيده است و به نقطه ي پاياني و انتهايي خود رسيده است كه در آن همه چيز منفجر شده و چيزي تازه زاده خواهد شد!

ولي اين ها فقط اميد هستند، خواهش هاي نفساني هستند و معناي زيادي ندارند.

شما چند سالي اينجا خواهيد بود و سپس ديگران اينجا خواهند بود و همينطور فكر خواهند كرد. آن اوج رسيده شده است __ نه با زمانه، بلكه با وجود هر فرد.

آن اوج دست يافته شده، ولي هميشه با خودآگاهي به آن دست يافته شده، نه با ناخودآگاه جمعي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:58  توسط به خود آ(خدا)  |